هميشه آرزويم بوده است كه بنيانگذار يك چيزي باشم و آن‌چيز تا يك عالمه سال بعد هم ادامه داشته باشد يا توليد شود. مثلا دوست داشتم يك مهندس شيمي در سال‌هاي ۱۸۵۰ مي‌بودم و مي‌رفتم توي جنوب فرانسه و آنجا يك كارگاه مشروب سازي راه مي‌انداختم.
به درك كه تا حالا هفت تا كفن هم پوسانده بودم. عوضش اگر شما الآن يك سر به بارهاي نوستالژيك پاريس مي‌زديد، بطري‌هاي مشروبي را مي‌ديد كه عكس من را روي آن‌ها چاپ كرده بودند. كه مثلا يك دستمال گردن قرمز بسته بودم دور گردنم و موهايم مثل موهاي آرتور شوپنهاور سفيد بود و مثل دو تا شاخ گاو از سرم به بيرون جهیده بود و خط ريشم شبيه این چكمه‌هاي سربازي بود. بعد زير عكسم مي‌نوشتند: Since 1875
نوادگانم هم احتمالا كارخانه‌ي شراب سازي گوريل فهیم را تبديل به بزرگ‌ترين و مشهورترين كارخانه‌ي شراب سازي دنيا كرده بودند و دندشان نرم، تا حالا كلي ثروت و پول به جيب زده بودند.

 

در هر صورت توي ايران و توي تهران قرن بيست و يكم اينجور جنگولك بازي‌ها چیزی بیشتر از تخیلات و هذیانات یک بچه‌ی ده ساله نیست. کارخانه‌ي شراب‌سازي كه هيچ، حتي نمي‌توانم مثل "غلامحسين خان نايب" بروم چلوكبابي‌اي چيزي راه بياندازم.
لذا تنها چيزي كه مي‌توانم به آن دل ببندم كه بنيان‌گذارش هستم و مثلا تا هفتاد هشتاد سال بعد هم به همين روال به حضورش ادامه خواهد داد همين وبلاگ فخيمه‌ي گوريل فهيم است. البته اگر اين دنياي مجازي ظرف سال‌هاي آينده يك‌هو سر هیچ و پوچ نيست و ناپديد نشود. حالا اگر آقاي شيرازي و سرويس بلاگفايش خداي نكرده از صحنه‌ي روزگار محو شوند يا آن‌ها بخواهند بنده را از صفحه‌ي وبشان محو كنند، باز مي‌شود رفت و در يك سوراخ‌سنبه‌ي بهتر و با امكانات بيشتري به وب‌نويسي با امضاي گ ف ادامه داد.
تنها كاري كه بايد اين روزها بكنم پيدا كردن دوستي است كه يك جورهايي وليعهد بنده باشد كه اگر في‌المثل كاميوني زيرم كرد، توي خواب سكته كردم يا از هجران عشق يك خانم سانتي‌مانتال با ناخن‌های لاك‌ زده‌ی به رنگ قرمز پس افتادم و از غصه دق كردم، دوست وليعهدمان بيايد و به نوشتن در اينجا ادامه دهد... اگر هم شرايط به گونه‌ي نرمالش پيش برود و نهايتا ازدواج كنم و بچه دار شوم، به بچه‌ام گير مي‌دهم كه از همان شش هفت سالگي بنشيند حافظ و سعدي و فردوسي بخواند. در پانزده شانزده سالگي هم به زور ترکه‌ی درخت آلبالو مجبورش می‌کنم بنشيند تمام ادبيات ایران و روسیه و فرانسه و انگليسی و اسپانيايي زبان را مطالعه كند تا بعد از مرگم، آبرو و حيثيت پدرش را حفظ كند و مثل من همينجوري نيايد تو وبلاگ شعر و وعر بنويسد و حداقل با عمق ادبي بيشتري اينجا را آپ‌ديت كند. از ما كه گذشت: تو پانزده سالگي، پدرم مي‌آمد تو اتاقم مچم را بگیرد که به جای درس خواندن یواشكي مشغول خواندن "تاريخ تمدن" هستم، كه بعد بيايد يك عالمه جار و جنجال راه بياندازد و با ترکه‌ی درخت گردو حالی‌ام کند که با نوشته‌هاي آقاي ويل دورانت هزار تومان هم نمي‌توانم توي كل زندگي‌ام دربياورم و قرار نيست که او تا ابدالدهر خرج غذا و لباسم را بدهد (همان موقع هم البته مادرم خرج غذا و لباسم را می‌داد).
ش
پ ن: اين عبارت "Since 2006" هم به نظر من يك مقداري آبروريزي است. مثلا كاش حداقل مي‌شد بالاي وبلاگ نوشت: "Since 1999". در حال حاضر کلی لحظه شماری می‌کنم که مثلا سال ۲۰۲۰ زودتر برسد که این "Since 2006" کلاسش مقداری بیشتر باشد.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۸/۱۲/۲۱ |