در مورد من این دیگر تبدیل شده است به یک نوع سبک نوشتاری... اینکه توی مناسبتهایی مثل شب چله، چهارشنبه سوری، لحظهی سال تحویل و غیره، از شدت بیحوصلهگی به کامپیوتر پناه بیاورم و در مورد این بنویسم که اینجور رسم و رسومات چیز خیلی بیمزه و مسخرهای شده است. و بعد هم در مورد پوچی و روزمرگی و یکنواختی این روزها حرف بزنم.
ـــ
صدای این انفجارها یک ساعتی میشود که شروع شده است. بوی سنگین باروت هم کم کم دارد از درز پنجره به اتاقم نفوذ میکند. احساس میکنم توی یک منطقهی جنگی، داخل سنگری پناه گرفتهام و مشغول نوشتن وصیتنامهام هستم. دارم به این فکر میکنم که شب چله و مراسم عید و سیزده به در صد برابر قابل تحملتر از این چهارشنبه سوری لعنتی است... با اینهمه صدای ترق توروق و بوی تند باروت که دماغ و چشمهای آدم را بدجوری میسوزاند.
ـــ
در حقیقت آخرین باری که یادم میآید به اینجور مراسم پایبند بودم عید 83 بود. مادرم و برادرم طرفهای بیستم اسفند خانهی پدری را ترک کردند و دیگر هیچوقت به آنجا برنگشتند. من و بابا کل عید را، تمام ده دوازده روز تعطیلی را با هم توی خانه تنها بودیم. با اینکه با هم و در کنار هم بودیم ولی دنیاهایمان چندین سال نوری از هم فاصله داشت. او از اینکه خانوادهاش ترکش کردهاند بدجوری درب و داغان بود... صبح و شب مینشست پای رادیو و بدون اینکه با من یک کلمه حرف بزند تخم مرغ پخته میخورد با الکل طبی. توی عوالم خودش سیر میکرد.
من اما توی اتاق خواب مشغول چیدن هفت سین بودم. هر بار برای هر کدام از سینها میرفتم آشپزخانه و سین کذایی را توی یک کاسه میگذاشتم و بر میگشتم به اتاق خواب. عملیات چیدن هفت سین را با پنهانکاری شدیدی انجام میدادم. نکند که پدرم چشمش به من بیافتد و بعد غرولندهای دیوانهکنندهاش را شروع کند؛ که اینجور جنگولک بازیها را در نیاورم و بنشینم توی اتاقم مثل آدم درس بخوانم.
موقعی که سال تحویل شد او همچنان نشسته بود پای رادیو. مثل کامپیوتری بود که از شدت هنگ کردن باید دکمهی ریاستارتش را فشار بدهید. من توی اتاقم پای سفرهی هفت سینم نشسته بودم و داشتم یک یادداشت به فارسی سره در مورد سال نو و سنتهای آریایی و عید نوروز و احترام به بهار و اینجور چیزها مینوشتم. آن موقعها احساسات ناسیونالیستی شدیدی داشتم و اعتقادم بر این بود که باید نوشتهها و حرف زدنهایمان به زبان فارسی سره باشد. حتی جزوههای درسیام را هم سره مینوشتم...
ـــ
مادرم رفته است پایین، دم در. زنگ آیفون را زد که بروم پایین و کاسهی آش خانم رحمانی را که برای من ریخته است بیاورم بالا. در این لحظه احساس کردم که چهارشنبهسوری هم بالاخره به یک دردی خورده است. رفتم پایین و کاسهی آشم را گرفتم و ده پانزده دقیقهای به تماشای همسایهها نشستم. به خصوص به تماشای یک آقای خیلی گنده در حد یک گوریل پشمالوی عظیمالجثه. طرف بدون آنکه از آن همه چربی انباشته در شکم و از تاب سبیل روغن زده و عینک ته استکانیاش خجالت بکشد، سیگارتهایش را آتش میزد و پرت میکرد وسط خیابان. بعد یک متری عقب نشینی میکرد و مثل منگلها خیره میشد به چیزی که آتش زده است. تا صدای تق سیگارتش در میآمد چند سانتی متری از جا میپرید، در یک لحظه ترس و اضطراب شدیدش تبدیل به یک شادی مبتذل بچگانه میشد و بعد بنای خندیدن میگذاشت. با آن صدای نکرهاش کرکر میخندید و عینک کت و کلفتش را روی چشمهایش تنظیم میکرد تا بتواند دقیقتر منظرهی سیگارت سوخته را ببیند. فقط کم مانده بود سر قرض گرفتن سیگارت با بچهی پنج سالهاش دعوایش بشود و آخر سر به زور تمام سیگارتهای بچه را بقاپد و بدون توجه به گریه زاری او آنها را آتش بزند.
ـــ
دو سه ساعت بعد از اینکه سال تحویل شد پدرم آمد توی اتاقم تا ببیند دارم چه کار میکنم... من پشت میز نشسته بودم و داشتم کتاب میخواندم. کتابم را بلافاصله سراندم توی کشو و سرم را چرخاندم روی جزوهی ریاضیام. روی کاغذی هم که جلویم بود شروع کردم به کشیدن انتگرال و نوشتن ایکس و ایگرگ. که مثلا یعنی دارم درس میخوانم... چشمش به سفرهی هفتسینم افتاد. چند ثانیهای سینها را ورانداز کرد. بعد پوزخندی زد و گفت: "وقتتو با این چیزها تلف نکن، بشین درستو بخون بچه جون."
از اتاق بیرون رفت و در را بست. کتابم را دوباره درآوردم و شروع کردم به خواندن بقیهی آن. در همین لحظه ناخودآگاه اشک از چشمهایم بیرون زد و روی صورتم جریان پیدا کرد.
ـــ
حالا میبینم که تمام آن تمایلات ناسیونالیستی و توجه به رسم و رسوم و نوشتن به فارسی سره دود شده و رفته است هوا. به قول داییام اینجور چیزها اقتضای سن است. همان دایی پیر و فوفویم را میگویم که چند وقت پیش هم در موردش نوشته بودم. که در جوانی عشق ویگن بوده است و قبل از انقلاب یک باند موزیک چند نفری هم داشته که توی عروسیها و کابارهها آواز میخوانده است و اسم هنریاش شهرام بوده. هنوز هم زنش وقتی که میخواهد خیلی لیلی به لالایش بگذارد داییام را به اسم شهرام صدا میکند...
دیشب دیدمش. با مامان رفته بودیم دم خانهشان که چیزی بهشان بدهیم. من ازش پرسیدم که مشغول خواندن چه کتابهایی است. گفت بیشتر کتابهای مربوط به متافیزیک و هیپنوتیزم و اینجور چیزها را میخواند. بعد او از من پرسید که چه کتابهایی میخوانم. گفتم که بیشتر رمان میخوانم، که کلا ادبیات داستانی را دوست دارم.
- خوب این چیزها مقتضای سنته. تو این سن آدم کلی کتاب میخونه. هنوز تو سرت شور جوونی هست. بعد که درگیر کار و زندگی شدی اینها رو میذاری کنار. وقتی که "متنعم" شدی، وقتی که از غرایز و لذایذ جنس.ی و مادی بهرهمند شدی، اون موقع تموم این کتابها رو میندازی دور... (کلا لفظ قلم حرف میزند. علاقهی شدید و عجیبی به موعظه کردن برای مردم دارد.)
به همان اندازهای که پدرم میگفت "وقتت رو تلف نکن" خورد توی ذوقم. تو دلم بهش گفتم خودت هم حالا که یک پایت لب گور است و نمیتوانی حتی آب دماغت را هم بالا بکشی، میخواهی با تله پاتی و هیپنوتیزم جهان را تغییر بدهی، برای همین است که میروی و آن اراجیف را میخوانی و برای همین است که مغزت به کلی از این افکار زپرتی کپک زده و گندیده است.
ولی... خوب، راستش را بخواهید سر این حرفش مقداری فکری شدم. اینکه وقتی از غرایز و لذایذ جن.سی و مادی بهرهمند شدم احتمال دارد به این فکر کنم که هرمان هسه و ریچارد براتیگان و نیکوس کازانتزاکیس خر کی باشند که آدم برود چرت و پرتهای آنها را بخواند. یاد برادرم افتادهام که یک زمانی خورهی فلسفه بود و هر کدام از کتابهای کت و کلفت فلسفی را مثل مار درسته قورت میداد و در عرض دو سه روز هضمش میکرد. ولی حالا کلا کتابخواندن را یک چیز سرکاری تصور میکند و پشت سر هم بلغور میکند که "فقط باید پول درآورد و صکث کرد."
آن همه سارتر و شوپنهاور و نیچه خواندن به اینجا رسیده است که فقط باید پول درآورد و صکث کرد...
ـــ
صداها همه خوابیده است. گاهی صدای انفجاری میآید و بعد توی سکوت گم میشود. بهترین سرگرمی امشب من نوشتن همین پست بود... همینطور یک ساعت پیش، وسطهای نوشتن این مطلب بود که رفتم سریال ویکتوریا را نگاه کردم و آش خانم رحمانی را با نان سنگک داغ خوردم.
انریکه مندوزا امروز بدجوری قاطی کرده بود.
