ساعت یک شب است. چند دقیقه‌ی پیش آلبوم شب نیلوفری ابی را از سوراخ سنبه‌های پیچ در پیچ هارد لپ‌تاپم پیدا کرده و کلی سر این کشف کریستف کلمب‌وارم هیجان زده شده‌ام. یاد سه چهار سال پیش افتاده‌ام، موقعی که دانشجو بودم و هر روز عصرها را می‌رفتم خانه‌ی سامی این‌ها. سامی کشته‌ی مرده‌ی ابی بود. جوری که همه جا خودش را ابراهیم متولد 1328 صادره از تهران معرفی می‌کرد. بیچاره قیافه‌اش یک مقداری زیادی درب و داغان بود و برای همین رسیدن به دختری که دوستش داشت برایش تبدیل به یک حسرت و آرزوی دست نیافتنی شده بود. او عاشق یکی بود و من هم عاشق یکی دیگر. مثل دو تا دانشجوی اسگل و افسرده و غربت زده می‌نشستیم گوشه‌ی اتاق نمور و کثیف خانه دانشجویی سامی این‌ها و ابی گوش می‌کردیم: او آنقدر قلیان می‌کشید که لمس می‌شد و پس می‌افتاد روی زمین. باز هم می‌کشید و باز هم می‌کشید. و من از پشت یک لایه اشک و بغض به حباب‌های کوچکی که بلافاصله بعد از به وجود آمدن می‌ترکیدند و نابود می‌شدند نگاه می‌کردم. هم حس مزخرفی داشتم و هم حس خوبی. نمی‌دانم... حس خوب و بد با همدیگر قاطی شده بودند و مثل قاطی شدن مزه‌ی شیرن و ترش، طعم ملسی‌ِ خاصی می‌دادند.
هیچوقت آن عصرهای تاریک و نمناک را که همراه با موزیک ابی و نور مات مهتابی و حباب‌های قلیان بود، فراموش نمی‌کنم.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۸/۱۲/۲۸ |