دارم مینی پیتزایم را می‌خورم و در مورد آقاي پشت پيش‌خوان فكر مي‌كنم. آقاي پشت پيش‌خوان به شدت شبيه آقاي كرك داگلاس است. شايد اگر به جاي اين تهران خراب شده‌ي خراب شده، گذرش به لوس‌آنجلس مي‌افتاد مي‌شد از تويش مايكل داگلاسي چيزي درآورد. به هر حال اعتقاد من آن است كه آدم‌هاي همزاد هميشه در دو روي مقابل سكه قرار دارند. يكي به بدبختي و فلك زدگي اين يارو و يكي هم به خوشبختي و مايه داري و شهرت كرك داگلاس. حالا گيرم كه اين آقاي كرك داگلاس در حال حاضر از شدت پيري نتواند به تنهايي برود توي توالت فرنگي‌اش و بشاشد، ولي به هر حال خوشبخت‌تر از آقاي پشت پيشخوان ما است (يا در مقطعي از زمان بوده است). شما هم تو را به خدا بحث اخلاقي راه نياندازيد كه شهرت و پول و غيره خوشبختي نمي‌آورد و مهم سلامتي و تندرستي و اين‌ها است... فقط نظريه‌ي جامعه‌شناسي من را قبول كنيد كه همزادها يكي‌شان مثل كرك داگلاس در اوج خوشبختي در لوس‌آنجلس زندگي مي‌كنند و آن يكي‌، مثل آقاي پشت پيش‌خوان در نهايت فلاكت و بيچارگي.

يك اس ام اس در همين لحظه مي‌فرستم: امروز سر گاندي يك دختر را ديدم و فكر كردم تويي. و همين‌جور فكر كردم تويي... تا اينكه سوار تاكسي شد، در را بست، راننده‌ي تاكسي گاز داد و رفت... در حالي كه من همچنان فكر مي‌كردم آن دختره تويي.

الآن از دفتر چلچراغ مي‌آيم. دست از پا درازتر. اصلا نمي‌دانم من آنجا بايد چه كار كنم و چه چيزي برايشان بنويسم. همين‌طور دو فنجان چاي خوردم و مقداري در اينترنت به شدت رايگان آنجا پلكيدم. بعد نشستم توي بالكن و با نيما پاشاك مقداري گپ زدم. از اين نيما پاشاك خوشم مي‌آيد. آدم خوبي است. ولي كلا با دفتر چلچراغ آبم تو يك جوب نمي‌رود. احساس غريبه بودن بهم دست مي‌دهد. بعد هم مي‌خواستم با سردبير مجله (سروش) در مورد يك ستون جديد حرف بزنم؛ كه نيامده بود. بعد چون زياد با محيط دفتر حال نكردم، كلا به سرم زد كه قيد كار كردن توي آنجا را بزنم.
بعد براي اينكه جلوي آدم‌هايي كه آنجا بودند و به من به چشم يك نويسنده‌ي دست دوم يا دست چندم نگاه مي‌كردند، خودم را نشان دهم، تصميم گرفتم بنشينم يك مجموعه داستان كوتاه فوق‌العاده بنويسم؛ آن را توي يك انتشارات درست و حسابي مثل نشر چشمه چاپ كنم و بعد جايزه‌ي گلشيري و صادق هدايت و واو و يك سري جوايز كوفت زهر مار ديگر را از طريق كتابم درو كنم. بعد كه يك عالمه مشهور شدم و مردم براي امضا گرفتن از من سر و دست مي‌شكاندند، پيشنهاد همكاري با چلچراغ را كه اين‌بار مستقيما از سوي آقاي خليلي امضا شده بود رد مي‌كردم و آن وقت دلم خنك مي‌شد كه نبايد با آدم خيلي مهمي مثل من به مثابه‌ي يك نويسنده‌ي دست چندم رفتار كنند.
از دفتر مجله آمدم بيرون و سر خيابان الوند در صف آدم‌هاي بي ماشيني ايستادم كه منتظر تاكسي ونك بودند. همين طور توي روياي چاپ مجموعه داستان كوتاهم غوطه ور بودم كه يك پرادو كنارم پارك كرد، يك خانم به شدت سانتي مانتال از آن پياده شد و خانم به شدت شدت شدت سانتي مانتال ديگري كه پشت فرمان بود، گاز داد و خيابان الوند را بالا رفت و براي من و بقيه‌ي آدم‌هاي بي ماشين دود لوله‌ي اگزوزش را به جا گذاشت. من دود لوله‌ي اگزوز را با دل و جان تنفس كردم، و از طريق آن يك عالمه انرژي و روياي جديد در سرم پرورانده شد.
چهره‌ي خانم راننده‌ي پرادو را توي ذهنم تجسم كردم و بعد به اين فكر كردم كه براي تصاحب شخص شخيص ايشان، چاپ مجموعه داستان كوتاهم حتي اگر نوبل ادبيات را هم بگيرد به درد كار نمي‌خورد. براي اينكار بايد بزنم تو يك بيزينسي كه يك عالمه پول بسازد، كه بتوانم يك ماشين بهتر از پرادو بخرم و........ * اين يارو (آقاي پشت پيشخوان) تعصب شديدي روي تيم پرسپوليس دارد. معمولا براي اينكه به من زياد گير ندهد كه براي يكي دو ساعت ميز كافي شاپش را اشغال می‌کنم، من هم خودم را طرفدار دوآتشه‌ي پرسپوليس جا مي‌زنم. اصلش هم همين است. بايد رگ خواب طرف را پيدا كني و براي پيشبرد منافعت از همان جريان، خودت را داخل كني. 

بدبختي اينجاست كه با كارت معافيت و مدرك ليسانس و يك سال سابقه‌ي بيمه و پرينت انتخاب واحد دوره‌ي فوق ليسانس كار هم گير آدم نمي‌آيد.

* اينجا از آن جاهايي است كه آدم به بيش از سه نقطه احتياج پيدا مي‌كند.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۹/۰۱/۲۱ |