وقتی که
سیاهی خط چشمهایت
روی گونههایت
با اشکهایت
جاری میشود
پانوشتی که حتما باید اضافه شود: من نمیدانم چرا بعضی چیزها با هم قاطی میشوند یک هویی. این شعر، توصیف یا هر چیز دیگری که در بالا خواندید هیچ ربطی به خانم نادرهی مرحومه نداشت. واقعا هیچ ربطی نداشت. شدیدا تکذیب میکنم. نمیدانم، از پدرسگیام بگیرید یا از راست کردگیام... جملهی شعر مانند بالا از فوران احساسات جنصی و عاطفی و بصری و شنیداری نسبت به "ژان" دوست دختر آقای "مودیلیانی" نشات گرفته است. و در نتیجه هیچ تشابه احساسیای با تاثری که از درگذشت خانم نادره پیدا کردم نداشت. در آن شور و شوق رمانتیک نهفته بود و در این اندوه از دست دادن یک هنرمند که جای مادربزرگم را دارد. ترکیب آن شور و این اندوه، باعث میشود که با تناقض بزرگی مواجه شوم... انگار اودیپی باشم که به رابطهی نامشروعم با یوکاسته پی بردهام. یوکاستهای که مادرم بوده و من، ندانسته با او ازدواج و اختلاط کردهام.
لذا اگر بیشتر از این شعر یا وعر بالا را به خانم نادره ربط دهید مجبور خواهم شد مثل اودیپ چشمهایم را کور کنم و سر به بیابان بگذارم.
"مودیلیانی" فیلمی است که بر اساس زندگی "آمادئو مودیلیانی" (اندی گارسیا) نقاش همدورهی پیکاسو (امید جلیلی) ساخته شده است. من سه چهار ساعت پیش این فیلم را دیدم. در صحنهای از آن ژان دوست دختر مودیلیانی داشت اشک میریخت. اشکهای سیاهش (به خاطر سیاهی خط چشمها) رو گونههاش جاری شده بود. واقعا صحنه فوقالعادهای بود.
پیشنهاد میکنم حتما این فیلم را ببینید.

"ژان ابوترن با کلاه" اثر آمادئو مودلیانی
پانوشتی که بعد از پانوشت بالایی حتما باید اضافه شود: جدا از تمام این حرف و حدیثها، فوت خانم نادره به مثابهی یک شوک الکتریکی قوی بود. کاملا غیرمنتظره. آنقدر غیرمنتظره که من توی دفتر یادداشت آبی رنگم که هزار تومان خریدهامش، این را نوشتم:
جامهی مرگ
به تن بعضی آدمها
چقدر زار میزند