گاهی که دلم هوس یک چیزی میکند، آرزوی تراکتور-واری در من به وجود میآید که آن را تصاحب کنم. اگر مثلا آن یک چیز ماشین مدل بالا و گران قیمتی باشد، یا خانم فوقالعاده صک.ثی و سانتیمانتالی، میزنم تو فاز افسردگی و پوچگرایی فلسفی (به این دلیل که به این زودیها و شاید هرگز به چنین آرزوهایی دست پیدا نمیکنم). و اگر کیف کوچولویی باشد که مثل کیف پستچیها باید بندش را انداخت روی شانه و داخلش خردهجاتی مانند چند تا کاغذ سفید، خودکار، شیشهی آب، دستمال کاغذی و یک رمان کوچک که با روزنامه جلدش کردهام را قرار بدهم، آن وقت حاضرم از بغدادِ آریاشهر تا سمرقندِ قلهک سفر درون شهری کنم، که آن را بخرم.
دوست دارم از این قوطیهای مستطیلی کمر باریک فلزی و شیک که تا لب از وودکا پر شده است هم توی کیفم باشد. هرازگاهی که اعصابم از بیماشینی و بیپولی و بی دوست دختری خرد میشود، چند جرعه از آن بیاندازم بالا و به زندگی فحش خواهر و مادر بدهم (ولی عجالتا به دلایل امنیتی-شرعی همان شیشهی آب را جایگزین چنین آرزویی کردهام).
حدود سه ماه پیش، وقتی داشتیم با خانم ویلسون خیابان شریعتی را پیاده گز میکردیم، به پیشنهاد ایشان وارد معازهی کیففروشی کنار ایستگاه متروی قلهک شدیم. از همان موقع، کیف کوچولوی کذایی چشمم را گرفت. دوست داشتم همان روز آن را بخرم، ولی موجودی مالیام کمتر از قیمت آن بود و از طرفی این غرور کلیشهای و متداول مانع آن شد که بخواهم پولش را از ویلسون قرض بگیرم. لذا توی این مدت همهاش دنبال فرصتی میگشتم که طی یک سفر درونشهری به آنجا بروم. یک بار هم قبل از عید، حوالی ساعت نه و نیم شب به مغازهی کیففروشی سر زدم. ولی از شانس گند من، یاروی کیففروش طرف ساعت نه مغازهاش را بسته بود. من از پشت کرکرهی پایین کشیده و در شیشهای بسته به کیف آدیداسی نگاه میکردم که آرزوی داشتنش به شدت دور از دسترس بود. مثل یک مانکن با وقار و مجلل به دیوار مغازه تکیه داده بود و نور نئون چشمکزن مغازه، آن را خواستنیتر از دفعهی قبل کرده بود. خواستنیتر و دوستداشتنیتر...
***
و اما بالاخره امروز بعد از این همه مدت با هدف خریدن کیف از خواب بیدار شدم (در حقیقت هدف دیگری برای زندگی کردن نداشتم). از خانه که میخواستم بروم بیرون، چند کاغذ سفید، خودکار، شیشهی آب (به جای قوطی وودکا)، دستمال کاغذی و رمان کوچکی که با روزنامه جلدش کردهام را توی نایلون گذاشتم و همراه خودم بردم؛ تا به محض خریدن کیف، این وسایل را داخل آن بگذارم. و بعد مثل پستچیها، بندش را از شانهی چپم آویزان کنم و زیر کیف را با دست راستم بگیرم.
سفرم حدود یک ساعت و نیم طول کشید. خدا خدا میکردم که از شانس گندم، مغازهی کیففروشی بسته نباشد... یا بدتر، بساطش را جمع نکرده و جایش مثلا آب میوه فروشیای به مثابهی یک بیلاخ به سوی من، افتتاح نشده باشد… اما خوشبختانه همهچیز سر جایش بود. مغازهی کیففروشی کنار ایستگاه متروی قلهک باز بود و کیف آدیداس (هر چند تقلبی) به دیوار آن آویزان. چهارده هزار تومان گذاشتم کف دست فروشنده. به همان اندازه برای پول دادن اطمینان و ایمان داشتم که یک پدر متعهد بخواهد خرج دوا درمان بچهاش را به بیمارستان پرداخت کند. فروشنده خواست تو نایلون بستهبندیاش کند... گفتم نه؛ همین الآن میخواهم ازش استفاده کنم. زیپش را باز کردم. کاغذهای آچهار تا شده و کتاب جلد روزنامهای و شیشهی آب (به مثابهی قوطی وودکا) و بقیهی چیزها را گذاشتم توی کیف. زیپش را بستم و مثل پستچیها آویزانش کردم روی دوشم. از مغازه که بیرون آمدم، کاملا حس یک نویسندهی حرفهای بهم دست داد... در دنیای موازی* به دفتر یک انتشاراتی رفتم، یک عالمه کاغذ دستنویس از کیف آدیداس چهارده هزارتومانیام بیرون آوردم، مرتبشان کردم و گذاشتمشان روی میز خانم ناشری که خیلی خوشگل و صکثی بود. در این دنیای موازی یک شلوار جین درب و داغان پوشیده بودم، به اضافهی بارانی سیاهی که به زانوهایم میرسید و کلاه شاپویی که روی سرم گذاشته بودم. یک مقداری سبیل پشت لبهایم سبز شده بود و داشتم به پیپی (تکیه بر روی اول کلمه است!) که شکوفه برایم خریده و هدیه داده بود پک میزدم.
اصولا فکر میکنم این جنگولکبازیهایی که در دنیای موازی در میآورم، و همینطور این چیزهای کوچکی که در دنیای واقعی برای خودم میخرم و دلم را به داشتنشان خوش میکنم باعث میشود گاهی اندازهی الاغِ در حال خندهای خوشحال باشم. باعث میشود در بلاهت الاغواری فرو روم و رشد غدههای سرطانی افسردگیام برای مدتی متوقف شود. برای یک روز، دو روز... و بعد که اثر استامینوفنی آن تمام شد و درد زندگی دوباره شروع به درآوردن پدرم کرد، آن وقت دوباره در پی چیز جدیدی جهت تسکین آن باشم. یک خودکار، کتاب یا دوست جدید حتی.
*دنیای موازی یک دنیای مالیخولیایی است که به موازات دنیای واقعی در تخیلاتم اتفاق میافتد و خیلی هم حضور سنگین و پر رنگی دارد.

پانوشت: آبپرتقال سنایچ واقع در عکس، همان آبپرتقالی است که چند روز پیش در گالری کنار خانهمان ار خانم نقاش گرفتم.
باز هم پانوشت: شمارهی بعدی چلچراغ هم یکی از همین استامینوفنها به حساب میآید. امروز ساعت چهار عصر بالاخره بعد از سه روز به فا.ک رفتن، پنج صفحه پروندهی نمایشگاه کتاب تهران به خوبی جمع و برای چاپ آماده شد. هفتهی بعد یک اسکناس هزار تومانی ناقابل را برای خریدن چلچراغ اختصاص دهید و پروندهمان را بخوانید.
پانوشتی که بهتر است اضافه شود: کار مشترک من و خانم هلیا حنیفی را در وبلاگشان بخوانید: هلیاپوچ