الآن ساعت یازده شب است. درست در زمانی که مردها با زنهایشان در تخت دو نفره برهنه میشوند و از آن کارها میکنند، میخواهم لباس ورزشی بپوشم، هدفون به گوشم بزنم و بروم چند دقیقهای در کوچه پس کوچههای محلهمان بدوم... الآن چند سالی میشود که تقریبا هیچگونه ورزشی نکردهام. بدنم تبدیل به یک تکه چوبکبریت کاملا سوخته شده است که با یک فوت کوچک، میشکند و فرو میریزد...