یک جورهایی ادامهی پست قبل است:
اول که لباس ورزشی پوشیدم دلم به این خوش بود که امپیتری پلیرم را هم بر میدارم و همراه خودم میبرم و موقع دویدن، التون جانی، لئوناردو کوهنی چیزی گوش میدهم. بعد فهمیدم که دستگاه کذایی را به خانم شهرزاد هـ قرض دادهام و این یعنی اینکه باید سراسر مراحل ورزش را در سکوت اجرا کنم.
به هر حال از خانه بیرون زدم و رفتم به پارک کنار خانهمان. آنجا اول با این دستگاههای دکتر قالیباف یک مقداری نرمش کردم و بعد سه بار هم دور پارک را دویدم. چند تا خانم نسبتا سانتیمانتال هم که بوی عطرشان با بوی درختها و گلها یک سمفونی بویایی فوقالعاده تشکیل داده بود، آنجا داشتند ورزش میکردند. ورزش کردن در کنار این خانمها واقعا حس خوبی داشت. احساس کردم در یک کلوب ورزشی وسط بورلی هیلز دارم تمرین و نرمش میکنم...
به خانه که آمدم بلافاصله رفتم دوش گرفتم و خودم را انداختم توی این حولههای پالتویی. حس آدم درست حسابی و مایهدار بهم دست داده بود.
کلا میخواهم یک مقداری خودم را تبدیل به یک آدم درست و حسابی بکنم. خسته شدم از این تریپهای روشنفکری. که مثلا سه روز خودم را توی خانه زندانی کنم و بساط نایتلایف راه بیاندازم و بزنم توی فاز افسردگی و عاشقی و پوچگرایی. حالا گیرم که یک ماشین درست حسابی و یک دوست دختر (به مثابهی میسطرس) درست حسابی ندارم. حداقلش این است که هر شب میروم توی پارک ورزش میکنم و بعد دوش میگیرم. و بعد خودم را میاندازم توی حولهی پالتویی و به موسیقی کلاسیک گوش میدهم. این آیتم حولهی پالتویی و موسیقی کلاسیک به شدت حس مایهدار بودن را تقویت میکند. بعد هم مینشینم کتابهایی که استادمان بهمان معرفی کرده را از اینترنت دانلود میکنم و از روی متن انگلیسی مطالعهشان میکنم. میخواهم به شدت رشتهی جدیدم را که واردش شدهام "بترکانم". تمام رفرنسهایمان را مو به مو بخوانم و نهایتا به یک آدم مهمی تو مایههای ترزاقی و کاساگرانده و براجا ام داس (این سه نفر جزء غولهای مکانیک خاک هستند) تبدیل شوم.
الآن حس خیلی خوبی دارم. بدنم اندازهی یک عدد گرد خاک سبک شده است.