امروز برای دومین بار برای ورزش رفتم به پارک بغل خانه‌مان. و این تنها کار مفیدی بود که در طول روز انجام دادم. صبح که تا ساعت دو ظهر خوابیدم و بعد برای سه چهار ساعت سرم را در اوج کسالت و بی‌کاری به کتاب و تلویزیون گرم کردم. و بعد طرف‌های ساعت شش همین‌جور که روی زمین دراز کشیده بودم و کتاب را به زحمت با دست‌هایم بالا گرفته بودم و می‌خواندم، وارد عالم خواب و بیداری شدم. تو همین عالم داشتم به این فکر می‌کردم که نگه داشتن کتاب روی هوا برای مدت طولانی کار سخت و طاقت‌فرسایی است. شاید روزی یک دستگاه اختراع کنم که به شانه و گردن آدم وصل شود و با یک دسته یا اهرم، کتاب را روبروی صورت آدم نگه دارد. آن وقت می‌توانیم موقع کتاب خواندن با هرجای بدنمان که دلمان خواست بازی کنیم. به خصوص ما مردها می‌توانیم موقع خواندن کتاب با آنجایمان یک قل دو قل بازی کنیم... کتاب روی صورتم ولو شد و تو یک خواب عصرگاهی دوست داشتنی فرو رفتم. خواب‌های عصرگاهی همه‌شان اینطوری‌اند. اولش دوست داشتنی و دلپذیر و شیرین‌اند. ولی یکی دو ساعت بعد با کابوس از خواب بیدار می‌شوی و تا چندین ساعت بعد از آن کسل و افسرده و بی‌رمق هستی.
کابوس افتضاحی دیدم؛ خواب دیدم که از دم ایستگاه مترو (به گمانم ایستگاه متروی گلشهر بود) می‌خواهم خودم را به قطاری برسانم که چند ثانیه‌ی دیگر حرکت می‌کند. سرعت بالا و پایین رفتنم از پله‌های برقی و غیر برقی به طرز وحشتناکی زیاد بود. آنقدر زیاد که دیگر نمی‌توانستم کنترلی بر حرکت پاهایم داشته باشم. انگاری که سوار اسکیت شده باشم و تو یک سرپایینی با شیب 89 درجه در حال سقوط کردن باشم. وحشتناک‌تر این بود که آدم‌های دیگر هم با همین سرعت خیلی زیاد از پله‌های مترو بالا و پایین می‌رفتند. بالاخره که به سکو رسیدم، دیدم در قطار بسته است و قطار در حال دور شدن از سکو است. در همین لحظه کابوس کذایی به اوج خودش رسیده بود. می‌دانید... کابوس فقط این نیست که سر بریده شده و دل و روده‌ی آدم و روح سرگردان ببینید. حاضرم قسم بخورم که بالا و پایین رفتن از پله‌ها با چنان سرعت ماشین‌واری و بعد نرسیدن به قطار ممکن است وحشتناک‌تر از چنان تصاویری در خواب باشد. آن‌قدر ترسناک بود که با تپش قلب شدید از خواب بیدار شدم... ساعت هشت شب بود. مادرم خانه نبود. خانه در سکوت حال به هم زنی فرو رفته بود. هوای رو به تاریکی، سکوت، کابوس، و بیکاری مفرط. داشتم به کابوسم فکر می‌کردم. و به فیلمی که سال‌ها پیش (خیلی سال پیش) تو تلویزیون دیده بودم و اتفاقا پدرم آن را در نوار ویدیو ضبط کرد. تمام فیلم فقط تصاویری بود از حرکت خیلی خیلی سریع مردم توی پیاده‌رو، اداره‌، مردم موقع رد شدن از خط عابر پیاده. همین‌طور سرعت غیرقابل تصور ماشین‌ها توی بزرگ‌راه. و قطارها. همین‌طور حرکت سریع ابرها و...
چنین فیلمی هم فیلم ترسناکی است، هرچند صحنه‌ی بریدن پا با اره‌ی برقی را به نمایش نگذاشته باشد.

بالاخره راس ساعت یازده تصمیم گرفتم که دوباره لباس ورزشی‌ام را بپوشم و بروم توی پارک کنار خانه‌مان. طول مسیر را دویدم و بعد، اول از همه دو ست کامل، از وسایل ورزشی آنجا استفاده کردم. خانم و آقای دال، همسایه‌ی واحد چهارم را هم دیدم که آمده‌ بودند برای ورزش. خانم دال انگاری کلی هیجان زده شده بود که من را آنجا دید. شروع کرد به سوال پیچ کردن من. که چه کار می‌کنم، چی می‌خوانم، دانشگاهم کجا است و از اینجور حرف‌ها. به محض اینکه آقای دال از آن‌طرف آمد و با من احوال‌پرسی کرد، خانم دال هم انگار هیچ‌وقت مرا ندیده باشد، سرش را انداخت پایین و به جفتک پرانی روی آن وسیله‌ی ورزشی مشغول شد.
بعد از کار کردن با دستگاه‌ها، چهار پنج بار هم دور پارک را دویدم... کلا چیزی حدود یک ساعت طول کشید. تجربه‌ی فوق‌العاده‌ای بود. این دو روزه خیالم راحت شده‌ است که تو پیری وضعیت جسمی‌ام خیلی قوز بالا قوز نمی‌شود. اینکه مثلا عروسم بیاید و من را بیاندازد روی کولش و ببردم توالت. بالاخره باید فکر آنجا را هم از همین الآن بکنیم.
به خانه که برگشتم مثل دیروز خودم را انداختم زیر دوش. آب را داغ داغ کردم. جوری که پوست آدم قلفتی کنده شود. جوری که بعد از چند دقیقه خودم را توی حجم غلیظی از بخار کشف کنم (مثل سونای بخار). اگر می‌خواهید لذت واقعی حمام رفتن را تجربه کنید، باید شیر آب داغ را تا آخر آخر باز کنید.
از حمام که آمدم بیرون، حوله‌ی پالتویی آبی رنگ را پوشیدم و بعد مثل این آدم‌های به شدت اهل حال، به همان صورت رفتم تو آشپزخانه. دست‌هایم از گشنگی داشت می‌لرزید. توی ماهیتابه با یک عدد تخم‌مرغ نیمرو درست کردم. آن را داخل بشقاب گذاشتم و دورش را با سبزی‌خوردن و ترب قرمز تزیین کردم. صمیمانه اعتقاد دارم برای آنکه از طعم غذا بیشتر لذت ببرید، ظرف غذایتان را تزیین کنید. نمی‌خواهم حالتان را به هم بزنم، ولی مطمئن باشید حتی اگر گوشت سگ سرخ شده در روغن زیتون را هم با سس و سیب‌زمینی سرخ کرده و سبزی‌خوردن و هویج و اینجور چیزها تزیین کنید، باز به همان اندازه‌ی بیف‌استراگانوف خوشمزه و لذیذ از آب در می‌آید.
شما فقط تماشا کنید که توی ظرف غذای تزیین شده توسط نویسنده‌ی این سطور، چه قدر رنگ‌ها خوب کنار همدیگر قرار گرفته‌اند و به همین خاطر احساس خوبی به آدم می‌دهند. سبز و قرمز و زرد و سفید، به اضافه‌ی گل‌های نقش شده روی بشقاب. این فوق‌العاده است. به خصوص وقتی که گشنه‌تان هم باشد و در کنار بشقاب نان سنگک خشخاشی برشته هم قرار گرفته باشد.

فکر می‌کنم تمام روز کسل کننده‌‌ام، تمام ساعات خواب بی‌موقع و مزخرفم، و آن کابوس وحشتناک، در همین دو ساعت با ورزش و دوش آب داغ و نیموری تزیین شده جبران شد. الآن حس خیلی خوبی دارم.
من اگر خدا بودم، کاری می‌کردم که زندگی‌ام از ساعت یازده شب شروع شود و تا شش و هفت صبح ادامه پیدا کند. فقط توی این هفت هشت ساعت است که می‌توانم مثل آدم زندگی کنم، که می‌توانم حس روزمرگی و کسالت را از زندگی‌ام بیرون کنم. بعد از آن فقط آرزو می‌کنم زمان شیفت پیدا کند روی ساعت یازده شب فردا.

پانوشت: قسمت نظرخواهی دوباره باز شد. کلا به این خاطر که روحیه‌ی دمدمی مزاجی توی خون ما (کل خانواده) به شدت ریشه دوانده است.
پست مرتبت: نیمروی نوستالژیک (برای دیدن عکس باید از گوشت‌کوب شکن استفاده نمایید.)

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۲/۱۲ |