برنامه رادیویی شماره سه زمان ۱۳:۱۱ لینک دانلود

همانطور که مستحضر هستید و احتمالا از قبل هم استحضار داشته‌اید، من خیلی موجود جوگیری هستم. وقتی که یک چیزی هیجان‌زده‌ام کند دیگر ول کن قضیه نیستم. اگر آن چیز شبکه‌ی رادیویی باشد، راه به راه برنامه ضبط می‌کنم و می‌فرستم روی آنتن. اگر مثلا یک کیلو گوجه‌سبز درشت آبدار باشد، همه را یکجا می‌خورم، حتی اگر به قیمت به فا.ک رفتن دندان‌هایم تمام شود.
به هر حال وقتی که آدم توی خانه حوصله‌اش سر برود و نای انجام دادن کار درست حسابی‌تر (مثل کتاب خواندن) را هم نداشته باشد، بهترین کار این است که یک برنامه‌ی رادیویی درست کند. همین کار را هم کردم. حداقل تاثیری که داشت این بود که یک مقداری از سکوت درآمدم... توی خانه که تنها باشم، همیشه سکوت می‌کنم. با خودم توی دلم حرف می‌زنم، یا اصلا حرف نمی‌زنم. مخلص کلام اینکه ساکتم. خوبی ضبط رادیویی این است که آدم می‌تواند حتی اگر کسی هم دور و برش نباشد، مقداری حرف بزند...
 برنامه که آماده شد، مثل این موجودات خودشیفته چند بار به اجرای رادیویی خودم گوش دادم. به بامزگی‌هایم خندیدم... یا موقع نق و نوق‌ها دلم گرفت و دپرس‌تر شدم.
اما بالاخره حوصله‌ام از چند بار گوش دادن برنامه سر رفت و باز دوباره در بی‌کاری مفرط غرق شدم. تنها کاری که می‌شد در چنین شرایطی انجام داد مقداری چرخ زدن در خانه، به آشپزخانه رفتن و باز کردن در یخچال بود. اینکه محتویات داخل یخچال را با کنجکاوی زیر و رو کنم. هرچند که مثل همیشه با همان محتویات همیشگی روبرو می‌شوم: کاهو و سبزی خوردن و تخم مرغ و سایر خوردنی‌های خام، نشسته و غیر هیجان انگیز. اگر یک روز خانه‌ی مجردی خودم را داشتم، یخچالش را پر می‌کردم از تمام خوراکی‌های هیجان انگیز جهان: شکلات، آبجو، نوشابه، موز، آلبالو، کیک خامه‌ای، آب پرتقال...
بالاخره آخرهای یخچال یک قوطی کنسرو باز نشده‌ی آناناس کشف کردم؛ کشف بزرگی بود. موقع عید که مادرم توی بیمارستان بستری بود، فک و فامیل یک عالمه از این خوراکی‌های جنگولکی آورده بودند و همه‌شان هم در همان روزهای اول توسط شخص من خورده شد. حالا این یک قوطی چطور توانسته بود از دست من قسر در برود خدا می‌داند...
البته کنسر آناناس هم آنقدر آش دهن‌سوزی نیست که بتواند بیهودگی و کسالت عصرگاهی را کاملا جبران کند... ولی به هر حال بهتر از هیچ است. درش را باز کردم و سه تا قاچ از آن را گذاشتم تو بشقاب. بعد هم چاقو و چنگال میوه خوری: خیلی تکراری بود... باید تغییری توی رسم و رسوم آناناس خوری اعمال می‌کردم. برای همین بزرگ‌ترین سایز چاقویی که توی کشو پیدا می‌شد را انتخاب کردم. خوردن آناناس با چنین چاقویی هیجان بیشتری دارد؛ طبیعت‌گرایانه‌تر است. توحشی که توی این نوع خوردن وجود دارد بکر است. به خصوص وقتی که از نوک این چاقوی بزرگ‌ هم به عنوان چنگال استفاده کنید.
علاوه بر این، چاقویی که در عکس مشاهده می‌کنید همیشه مرا یاد تمام لحظه‌هایی می‌اندازد که خودم به پوچی می‌رسیدم یا اینکه مادرم برایم غیر قابل تحمل می‌شد؛ که به ترتیب در چنین مواقعی می‌خواستم خودم و مادرم را با این چاقو بکشم. با یک ضربه‌ی محکم و جانانه و مستقیم در وسط قفسه‌ی سینه. کار برای همیشه تمام می‌شود و دیگر راه برگشتی هم وجود ندارد. 
ولی همان‌طور که استحضار دارید من مهربان‌تر از این حرف‌هایم که بخواهم مادرم را بکشم و ایضا بی‌بخارتر از آنکه بخواهم خودم را بکشم.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۹/۰۲/۱۴ |