عسل را آورده‌ام توی تخت. پامشقی جلویش نشسته‌ام و مشغول تایپ کردن این سطور هستم. عجالتا اجازه بدهید یادآوری کنم عسل اسمی است که روی لپ‌تاپم گذاشته‌ام. همان کاری که تازگی‌ها مد شده است، اینکه مردم روی خودرویشان اسم می‌گذارند. و چون من جزو مرفهین بی‌درد* نیستم که ماشین داشته باشم، لذا سعی می‌کنم خلاقیت اسم گذاری روی دارایی‌های منقول و بی‌جان را بر روی لپ‌تاپ زبان بسته‌ام پیاده کنم.
پیش از این، عسل را روی میز تحریرم می‌گذاشتم؛ مثل نامزدهایی که پشت میز فست‌فود روبه‌روی هم می‌نشینند و چیزبرگر می‌لمبانند... حالا انگار به عقد همدیگر درآمده‌ایم. از اینکه عسل توی تختم است احساس پسر مودب و روستازاده‌ای را دارم که شب زفاف را تجربه می‌کند. 
 تجربه‌ی حضور عسل در تخت‌خواب ذهنم را می‌برد طرف دخترهای هجده ساله‌ی نو رسیده‌ای که توی تختشان به صورت دمر دراز می‌کشند، لپ‌تاپ (احتمالا صورتی رنگشان) را می‌گذارند جلویشان، چانه را توی دست‌های کاسه شده‌شان می‌گذارند و پاهای سفید، کشیده، با ناخن‌های لاک زده را توی هوا می‌چرخانند و می‌رقصانند. با تصور چنین صحنه‌ای دلم می‌گیرد. بهم احساس تنها بودن دست می‌دهد. احساس  کارگری بهم دست داد که در فرمانیه با ماشین لوکس و مدل بالایی مواجه می‌شود که در آن سه چهار تا خانم جوان در حال گپ زدن و گشت زدن تو خیابان‌ها هستند...

یک ربع پیش به دست‌شویی رفتم تا دندان‌هایم را مسواک بزنم. گوشی موبایلم را هم با خودم بردم. منحصرا به این دلیل که در حین مسواک زدن به اجرای ساکسیفون آقای کنت گورلیک ملقب به کنی جی گوش دهم. تا مثل جری و تام (در کارتون تام و جری) حرکات خودم را با ریتم موسیقی تطابق دهم. میزان تخلیه‌ی خمیر دندان بر روی مسواک را به اندازه‌ی مدت زمان یک نت سیاه کش بدهم و حرکات دست‌هایم حین مسواک زدن را با ضرباهنگ قطعه‌ی Body and Soul هماهنگ کنم... دوست دارم وقتی بزرگ و پولدار شدم در تمام قسمت‌های خانه‌ی لوکس و مجللم، روی دیوار، دستگاه پخش موسیقی نصب شود. موقعی که توی توالت شیک و مدرنم مشغول مسواک زدن هستم کنی جی گوش کنم و وقتی که توی وان حمام، معشوقه‌ام را بغل کرده‌ام مرسده سوسا از بلندگو پخش شود. موقعی هم که توی آتلیه‌ام نشسته‌ام و نقاشی می‌کشم به شجریان گوش می‌دهم (وقتی که پولدار باشم و یک مقداری هم بی‌دغدغه، معلم خصوصی نقاشی استخدام می‌کنم تا باهام نقاشی کار کند).
امشب می‌خواهم زود بخوابم تا فردا در جهت پولدار شدن و برآورده کردن ایده‌آل‌های مطرح شده در پاراگراف بالا، به کتابخانه‌ی ملی بروم و درس بخوانم. وقتی که کار نداشته باشید و وضع مالیتان هم خراب باشد فقط می‌توانید به این دل خوش کنید که با درس خواندن می‌شود به پول رسید... حداقل، عقیده‌ی من چنین است.
*جزو مرفهینی هستم که به درد ورم مثانه دچار شده‌ام.
پانوشت: برنامه‌ی رادیویی شماره‌ی چهار را هم که دو تا پست قبل به روی وب رفت، از دست ندهید: می‌توانید در این آدرس آن را به صورت آنلاین بشنوید و اگر دلتان خواست دانلودش کنید. در این آدرس!

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۲/۱۶ |