حدود نیم ساعت پیش از محل اقامتم بیرون زدم، آمدم سر خیابان و سوار اولین تاکسی‌ای شدم که برایم بوق زد. فقط می‌خواستم از شر آن چهار دیواری که من به همراه دو نفر دیگر تویش کز کرده بودم خلاص شوم. موقعیت جغرافیایی‌ام را به دست راننده‌ی تاکسی سپردم؛ که هر کجا که  خواست بیاندازدم پایین.
آخرش هم همین جور شد... وسط یک خیابان شلوغ، پر از ماشین و آدم پیاده‌ام کرد. دویست تومان کرایه را گذاشتم کف دستش و بعد خودم را تنهاترین آدمی یافتم که توی شهر اراک پیدا می‌شود.
برای کلاس‌هایم آمده‌ام اراک. این دفعه سومین بار است. دفعه‌ی قبل رفتم پیش بکتاش و تا ساعت دوازده شب با هم بودیم و خوش گذراندیم. ولی این دفعه ترجیح دادم خودم را مثل کنه بهش تحمیل نکنم. برای همین سراغش را نگرفتم. آن دو تا هم اتاقی‌ام هم کلا از دنیاهای متفاوتی‌اند. اسمشان را به زور حفظ کرده‌ام و با این‌حال ترجیح می‌دهم مهندس صدایشان بزنم. کلا هر سه تایمان همدیگر را مهندس صدا می‌زنیم. اینجوری راحت‌تر است. زیاد باهاشان قاطی و صمیمی نمی‌شوی. فاصله‌ی مجازت را حفظ می‌کنی. مثل کارمندهای یک اداره‌ی دولتی که سر ماموریتی به شهر دیگری سفر می‌کنند و با هم هم‌اتاق می‌شوند. آن‌ها هم ترجیح می‌دهند همدیگر را مهندس صدا کنند و ایضا زیاد با هم قاطی نشوند.
به هر حال خوش نداشتم که بیشتر از این توی اتاق بمانم و باهاشان حرف بزنم. به خصوص اینکه لحاف تشک روی تختم هم بوی گند و همین‌طور بوی نا می‌داد. و من انگاری بیش از حد، کثافت رخت خواب اعصابم را خرد می‌کند. الآن چشم‌هایم هم می‌سوزد و احساس می‌کنم به خاطر کثیف بودن بالش چنین بلایی سرم آمده‌است...
وسط این خیابان شلوغ که نمی‌دانم اسمش چیست پیاده شدم. دم ظهر آنقدر سرم شلوغ شد که نتوانستم ناهار بخورم. برای همین از گرسنگی حالت توحش ترسناکی بهم دست داده بود. دست‌هایم می‌لرزیدند و صدای ماشین‌ها و آدم‌ها گنگ و مات بودند. فقط به ساندویچ مثلثی فکر می‌کردم. دو ورق ژامبون مرغ با یک ورق پنیر لای نان تست. اما از بخت افتضاح من هیچکدام از سوپرمارکت‌هایی که بهشان سر زدم از این نوع ساندویچ‌های حاضری نداشتند. آخر سر وارد یک سوپرمارکت زنجیره‌ای بزرگ شدم و آخرین امیدم برای خوردن ساندویچ مثلثی با ژانبون مرغ و پنیر زرد رنگ از دست رفت. مجبور شدم چند تا خوراکی آت و آشغال بخرم و معده‌ام را با آن‌ها پر کنم. این‌ها را خریدم: چیپس پنیر و پیاز، کیک شکلاتی و نوشابه‌ی مشکی. اصلا برایم مهم نبود که خوردن چیپس و کیک با هم جور در نمی‌آیند. از فروشگاه که آمدم بیرون، وسط خیابان آت و آشغال‌های کذایی را مثل موجودات درنده‌ی گرسنه و وحشی بلعیدم. در چنین لحظه‌ای کاملا به وجهه‌ی حیوانی خودم نزدیک شده بودم.
بعد که توانستم مقداری از گرسنگی وحشتناک نجات پیدا کنم تابلوی کافی‌نتی را دیدم که الآن داخل آن هستم. بدون اینکه کوچک‌ترین تردیدی به خودم راه بدهم داخل شدم و پشت دستگاه نشستم. احساس کردم از آن شهر واقعی که هیچ‌کجایش را بلد نیستم و به همین خاطر ترسناک و وحشت‌آور است فرار کرده‌ام. اینجا، توی کافی‌نت و داخل اینترنت کمتر آن حس غربت و غریبه بودن را احساس می‌کنم. اصلا فکر نمی‌کردم که اینترنت چنین خاصیت بکر و نابی را داشته باشد. آدم احساس می‌کند وارد خانه‌ی خودش، وارد شهر خودش شده است و دارد در کوچه پس کوچه‌هایی راه می‌رود که سال‌هاست آن را می‌شناسد و در آن بزرگ شده است... دوست دارم تا فردا که بر می‌گردم تهران، توی همین کافی نت کز کنم و وقتم را با خواندن وبلاگ‌ها و کامنت‌ها و چت کردن توی یاهو مسنجر بگذارنم.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۲/۲۲ |