این روزها من و عسل (لپ تاپم) بدجوری قاطی کردهایم. من دچار آلرژی خیلی شدید فصلی شدهام. جوری که اعصاب هیچ چیزی را ندارم... به مادرم -که تنها آدمی هست که این دور و برها پیدا میشود- میگویم زیاد به پر و پای من نپیچد و تنهایم بگذارد. حوصلهی هیچ ارتباط کلامی و حضوری را هم ندارم و چیزی بالغ بر دو هفته است که میل جنصیام به پایینترین درجهی خودش رسیده است... در مورد عسل هم قضیه به همین اندازه جدی است. تازگیها هر چند ساعت یک بار، یک پنجره باز میشود و پیغامی را به نمایش میگذارد که اصلا سر و ته ندارد. پایین پنجره دو تا کلید هست: Yes و No. چیزی که من را در این زمینه نگران میکند این است که برای عسل هیچ فرقی ندارد که تو دکمهی Yes را بزنی یا No را. هر کدام را که بزنی پنجره بسته میشود و هیچ اتفاقی هم بر سر کامپیوتر نمیافتد.
زیاد علاقهای به مردن ندارم. به اینکه خودم را بکشم. که بروم روی ریل قطار دراز بکشم و بعد بدنم لت و پار بشود. از اینجور جنگولکبازیها نه تنها خوشم نمیآید، که حتی برایم ترسناک و وحشتآور است. بیشتر دوست دارم مثلا در یک لحظه همه چیز خاموش شود... برق زندگی برود و خودم را در تاریکی مطلقی پیدا کنم که در آن زمان و مکان تعریف نشده است. آن وقت مجبور نیستم روزهایم را "خوب" به پایان برسانم؛ و چنانچه روز بدی پشت سر گذاشته باشم، از بد بودن آن، حالم بد باشد. میدانید، راست است که میگویند زندگی کردن یک هنر است. خیلی این جمله را قبول دارم ولی نمیدانم من باید کی را ببینم اگر نخواهم برای زندگی قوای هنرمندانهام را به کار ببرم.
از تمام ثانیههایی که پیش رویم قرار میگیرد به شدت میترسم و با محافظهکاری شدیدی به سمتشان حرکت میکنم... صرفا به این خاطر که ممکن است چند ثانیهی بعد یک ذره غبار، یا یک مقدار هوای سرد، یا چند عدد گرد تولید مثل این گیاههای لعنتی، سیستم بینی و گلو و مخاطم را تحریک کند. وای اگر چنین اتفاقی بیافتد؛ در این لحظه است که به نظریهی فلسفیام فکر میکنم: که کاش برای یک ثانیه، بگویی بامبو بیمبو، و بعد همه چیز ناگهان تمام شود، بدون اینکه جایی از من، یا جایی از شما درد بگیرد و بدون آنکه مادر من، یا مادر شما، به سوگ فرزندش بنشیند.
اصولا مردمی که دچار آلرژی فصلی نمیشوند، فکر میکنند که این حالت یک جور ژست یا مریضی بورژوایی است. جوری که وقتی بهشان میگویید "من دچار آلرژی فصلی هستم"، کم میماند که روی زمین ولو بشوند و از خنده نفسشان بند بیاید، پس بیفتند و بمیرند. خیلی متنفرم از اینجور آدمها. به قوهی درک پایینشان تنفر پیدا میکنم. مثل ایرانیهایی میمانند که زبان چینی را "مسخره" و مزخرف" میدانند؛ در حالی که اگر خودشان در گوانگدون، سیچوآن یا یک همچین خرابشدهای به دنیا میآمدند، فرق زبان فارسی با عربی را نمیدانستند.
پ ن: زبان چینی را در اینجا یاد بگیرید. این هم اولین کلمهای است که یاد خواهید گرفت: 你好 (نی هاو). بهتر است اینجا را کلیک کنید تا مستقیما درس اول آموزش زبان چینی را بشنوید و یک مقداری به لهجهی آن بخندید.