آخرهای ماه بود و من تقریبا تمام حقوق چندرغازم را صرف کرایه تاکسی، ساندویچ هات‌داگ و شکلات کرده بودم. بدجور به PC  خورده بودم. آنقدر بد که حتی برای خریدن تیغ ژیلت جدید هم باید تا سر برج صبر می‌کردم (کلی ریش درآورده بودم). آن روز فقط دو تا اسکناس هزار تومانی گوشه‌ی کیفم جا خوش کرده بود و من می‌خواستم با آن، یک مجموعه داستان کوتاه کوچولو بخرم. یعنی حتما باید آن را می‌خریدم، می‌خواندم و درباره‌اش برای چلچراغ یادداشت می‌دادم. کوله‌پشتی را انداختم رو دوشم و از خانه زدم بیرون. برای صرفه‌جویی در پول باید مسیر خانه تا فلکه‌ی صادقیه را پیاده گز می‌کردم. وسط‌های راه، همان‌جور که دست‌هایم تو جیبم بود و داشتم با هدفون از این موسیقی‌های جاز قدیمی گوش می‌دادم، نگاهم به یک پیتزافروشی افتاد. یک فر شیشه‌ای، جلوی پیتزافروشی قرار داشت و تویش پر بود از مینی‌پیتزاهای داغ، با شکوه و هیجان‌انگیز. قیمت را روی شیشه‌ی ورودی زده بود 1500 تومان. در یک لحظه خودم را بر سر دوراهی نکبت‌باری دیدم؛ آرزو کردم که کاش دو هزار تومان بیشتر توی کیفم بود تا می‌توانستم هم کتاب را بخرم و هم یک سیلی در گوش مینی‌پیتزای کذایی بزنم. ولی نه. باید همان‌ موقعی یکی را انتخاب می‌کردم. فاجعه‌آمیز آنکه دو شماره قبل‌تر توی چلچراغ مطلبی نوشته بودم با عنوان "خریدن کتاب یا پیتزا". و بعد کلی به این‌هایی که حاضر نیستند با همان‌ پولی که به یک پیتزا می‌دهند، کتاب بخرند، بد و بیراه گفته بودم. حالا خودم هم تبدیل به یکی از آن آدم‌ها شده بودم. واقعا وسوسه‌ی مینی‌پیتزای 1500 تومانی چیزی نبود که بشود از کنارش به این راحتی‌ها گذشت.
تصمیم کبری را گرفتم. رفتم تو پیتزافروشی، یک مینی‌پیتزا و همین‌طور یک شیشه نوشابه‌ی خنک خریدم. در حال خوردن تو دلم می‌گفتم که خودم هم نمی‌توانم برای خریدن یک کتاب، قید پیتزا را بزنم. به خاطر غلبه‌ی غریزه‌ به اندیشه ته گلویم عذاب وجدان مثل بغض گنده‌ای جمع شده بود و من مجبور بودم با نوشابه آن را قورت بدهم و بعد هضمش کنم...
موقع برگشتن به خانه به این فکر می‌کردم که باید بدون خواندن آن کتاب برای چلچراغ یادداشت بنویسم. باید می‌رفتم چند تا مقاله در مورد کتاب می‌خواندم و بعد چنان وانمود می‌کردم که کتاب کذایی را خوانده‌ام. و این یک‌جورهایی یعنی کلاه گذاشتن روی سر خواننده. به هر حال گاهی از روی بی‌پولی و وسوسه‌ی خوردن مینی‌پیتزا پیش می‌آید که از این کلاه‌برداری‌ها در حرفه‌ی ژورنالیستی اتفاق بیافتد.

پ ن: ویژه‌نامه‌ی سالگرد

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۱۶ |