اینجانب تلاش بسیاری میکنم که زندگیام را به روال آدمگونهی آن برگردانم. ولی نهایتا وقتی به خودم میآیم میبینم همان گهی هستم که بودم. شما تصور کنید: ساعت هفت صبح به این نتیجه میرسم که بالاخره باید بخوابم. خودم را با اکراه به تخت میرسانم، دراز میکشم و پتو را تا خرخره میآورم بالا. در حالی که هنوز از لحاظ روحی و جسمی به خوابیدن قانع نشدهام.
بعد چشم که باز میکنم میبینم ساعت دو بعد از ظهر شده است. ساعت دو بعد ظهر. قاعدتا در چنین ساعتی تمام نسخههای روزنامهی همشهری در دکههای روزنامه فروشی تمام شدهاست. و همان امید اندازهی لوبیای چشم بلبلی من جهت پیدا کردن کار از صفحهی نیازمندیها هم کور و محو میشود.
خمار و گرفته و با صورت پف کرده لیست تلفنهای گوشیام را بالا و پایین میکنم تا یکی را پیدا کنم که بشود باهاش ده دقیقهای حرف زد. یکی از همان دخترهایی که یک سال، دو سال است با هم تلفنی حرف میزنیم و با وجود اینکه هر دویمان توی یک شهر زندگی میکنیم و فاصلهی خانههایمان هم کمتر از یک ربع، نیم ساعت است، هیچوقت، هیچوقت همدیگر را ندیدهایم. من به اینجور آدمها میگویم آدمهای تلفنی. آدمهایی که برای تو تنها یک جریان صوتیاند با ترکیب ناموزون و بیشماری از کلمه و خنده و عر زدن و پف کشیدن. وقتی که مدت زمان این رابطه به یک سال میرسد دیگر باید از دیدن آنها قطع امید کرد. یعنی اصلا نمیشود و نباید باهاشان قرار ملاقات حضوری گذاشت. چرا که شخصیت طرف با همان جریان صوتیای که از سوی او ساطع میشود شکل گرفته، محکم و جا افتاده شده است. او دیگر برای آدم مساوی است با یک منبع مولد صوت... بدون صورت یا بدنی از جنس آدم که بشود آن را دید، بوسید یا لمس کرد.
بعضی روزهای دیگر که زودتر از خواب بیدار میشوم (مثلا یک ساعت زودتر)، هولهولکی شال و کلاه میکنم و میزنم بیرون. تا بتوانم حداقل آخرین نسخهی نیازمندیهای همشهری را از روی دکهی روزنامهفروشی بقاپم.
آخرین نسخهی نیازمندیها بهم میرسد.
بعد با یک عالمه امید و آرزو به پارک کنار دکهی روزنامهفروشی میروم و روی یک صندلی مینشینم. سرم را میاندازم تو بخش استخدام و هر کدام از باکسهای کوچک را به مثابهی بخت و اقبالی جهت ادامهی زندگی ورانداز میکنم. بعد از چند دقیقه میبینم که هیچکدامشان شامل حال من نمیشود. پدرسگها هر کدامشان حداقل پنج سال، شش سال سابقهی کار میخواهند. و البته تعداد بیشترشان فقط میخواهند مدرکت را بگیرند و بابت آن مثلا برای یک سال، یک میلیون تومان بهت بدهند. دقیقا از همینجا میشود فهمید که چه نکبتی سرتاپای مملکت را گرفته... شما فرض کن: تو صفحهی استخدام فلان شغل، چیزی حدود هشتاد درصد آگهیها فقط برای این است که مدرک آدم را برای رتبهبندی شرکتشان تصاحب کنند.
روزنامه را پرت میکنم توی سطل آشغال کنار نیمکت پارک. سرم را بلند میکنم و نگاهی به دور و برم میاندازم. خودم را در وضعیت رقتباری کشف میکنم. در رقتبارترین وضعیت ممکن. بچه دبستانیها تازه تعطیل شدهاند و کنار سرسره و اله کلنگ و تاب دارند از سر و کول هم بالا میروند. مادرهای جوان و نسبتا خوشگلشان با نایلونهای خرید دور هم جمع شدهاند و با همدیگر گپ میزنند. شش هفت تا پیرمرد بازنشسته هم آنطرف. و دو سه تا از این آدمهایی که ساعت یک بعد از ظهر هوس ورزش کردن به سرشان زده است و با لباس ورزشی و شیشهی آب معدنی و هدفون امپیتری پلیر مشغول کار کردن با دستگاههای ورزشی پارک هستند.
خودم را توی پارک تک و تنها کشف میکنم. در حالی که به بچههای دبستانی و مادران نسبتا خوشگل و پیرمردهای بازنشسته و آدمهای ورزشکار خیره شدهام و در حالی که تا آخر شب هیچ برنامه یا کار درست و حسابی برای گذراندن این وقت کذایی ندارم.