برای یک سری کارهای مالی چرت و پرت آمدهایم بانک. البته من کلا پولی ندارم که بخواهم باهاش کار مالی کنم. مادرم است که هی میرود پیش این رئیس و آن معاون و این مسئول حساب سپرده و آن مسئول حساب کوتاه مدت و مسئول یک عالمه حساب دیگر که من اصلا نمیدانم فرقشان با همدیگر چی هست.
من فارغ از دنیای رسمی و واقعی روی صندلی راحتی کنار خانم رحیمی (که اتفاقا خانم خوشگلی هم هست) نشستهام و توی عوالم خودم سیر میکنم... یک ربع، نیم ساعتی لغتهای کتاب 504ام را خواندم و بعد چشمهایم سنگینی کرد و همانجا آرام و بیخطر مثل یک گربه خوابیدم. یک خواب گربهای لذیذ، اندازهی کباب برگهای حاج عباس.
صدای ضبط شدهی خانمی که از داخل بلندگو شمارهی آدمهای توی نوبت را میخواند خیلی دلنشین است. احتمالا آدمهای توی صف دارند خودشان را پاره میکنند که پانصد و پنجاه و دو بشود پانصد و پنجاه و سه. ولی من میخواهم پانصد و پنجاه و دو همان پانصد و پنجاه و دو بماند و خواب گربهایام را در یک بستر ساکن شده در زمان نگه دارد.
شمارهی پانصد و پنجاه و دو.
صدای خانم بانکی شبیه صدای خانمهای توی فرودگاه است: "پرواز تهران به مقصد استکهلم ساعت دو و چهل دقیقه". یاد سه چهار سال پیش افتادهام که با عمویم به فرودگاه امام خمینی رفتیم تا داماد عمویم اینها را از کف فرودگاه جمع کنیم و ببریم خانه. بعد من همینطوری چرتی روی صندلی نشسته بودم و داشتم حسرت میخوردم که بالاخره کی میشود یک بار به جای پیشوازی یا پسوازی از این و آن، خودمان چمدان به دست، از آن gate رویایی عبور کنیم و با اختلاف سه چهار ساعت وارد دنیایی شویم که اندازهی هزار سال با اینجا فاصلهی زمانی دارد. و همینطور داشتم چشمچرانی میکردم و حسرت میخوردم که کی میشود [...]*.
عمویم البته انگار سلیقهاش در مورد خانمها بیشتر شنوایی بود تا بصری. در گوشم داشت از مزایای صدای خانمی موعظه میکرد که از بلندگو، شماره و ساعت پروازها را اعلام میکند. ببینید دیگر این صدا باید چه فرکانسی داشته باشد که عموی بالای چهل سالهی من را که یک family man واقعی است هم حالی به حولی کرده بود.
شمارهی پانصد و پنجاه و پنج.
خواب گربهای از کلهام پریده است و من مثل آدم فضاییها دارم به همهی این آدمهای کور و کچل به مثابهی موجودات جدید و غریبه چشم میاندازم. پیرمردی جلویم نشسته است و لبخند زنان دارد من را نگاه میکند و زیر لب وز وز میکند. بعد از چند لحظه تازه میفهمم که دارد میگوید خوب برای خودم خوابیدهام. بهش میگویم نمیشود روی این صندلیهای به شدت راحت و زیر این ایرکاندیشن فوقالعاده که از بانک ملی خیلی بعید است به جای کولرهای آبی زهوار در رفته از آن استفاده کند، نخوابید.
آقای بامزهای است. اگر یک مقداری لباسش نو نوارتر میبود و صورتش را هم سه تیغه میکرد، پیشبینی میکردم از این دکترهای سهامدار بیمارستان پارس است که شش ماه ایران زندگی میکنند و شش ماه آمریکا.
شمارهی پانصد و پنجاه و شش.
مامانم میآید کنارم و بهم میگوید کار مالیمان تمام شده است. بلند میشوم که باهاش بروم. نگاهی به آقای پیرمرد بامزه میاندازم تا ازش خداحافظی کنم.
غیبش زدهاست و دیگر آنجا نیست.
*خودممیزی