روزگاری در یک دشت پهناور مردمانی گرد هم آمدند و شهری ساختند.دور آن را دژ بلندی کشیدند و داخل آن را به زیبایی ساختند.کاخ ها و خانه های زیبا در کنار نهرهای روان و درخت های سبز و میوه های آبدار.داخل کاخ ها را با انواع تزیینات آراستند و بیرون آن را با گرانقیمت ترین سنگ ها.مردمان آن شهر،شرافتمندانه کار می کردند و در فراغت دور هم جمع می شدند،شراب می نوشیدند و ساز می نواختند.
اما روزگار خوش دیری نپایید. چندی بعد مرض طاعون به داخل شهر نفوذ کرد.عجیب ترین نوع طاعون در سراسر جهان.چندی نگذشت که تمام مردان و زنان آن شهر مردند. جسد ها خروار خروار روی هم در کوچه ها و خانه ها تلنبار شده بودند.این طاعون عجیب تنها به جنین ها اجازه ی زندگی داد.جنین هایی که از رحم های بی جان مادرانشان بیرون آمدند و دنیای جدید را روی جسد مادران و پدرانشان مشاهده می کردند.
افسانه می گوید که این جنین ها بزرگ شدند و ساکنان آن شهر گشتند.ساکنانی وحشی و تربیت نیافته.با خوی حیوانی.آنگاه که کودکی ده ساله بودند چند قبیله و قوم از آن سوی دشت به شهر یورش بردند و تمام جواهرات و سنگ های گرانقیمت را غنیمت گرفتند.
چندی بعد ساکنان تنها و دور افتاده در آن شهر نکبت بار در میان خرابه هایی با شکوه پرسه می زدند و برای قوت خود به دنبال لاشه ی گربه هایی می گشتند که در گوشه و کنار کوچه های متروک شهر مرده بودند...
خداوند چنین سرنوشتی را بر قوم ایریف تحمیل نمود.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۴/۱۷ |