
طرح: فاطمه صداقت
ساعت دو شب است. توی خانه تنها هستم. چند روزی میشود که تنها هستم. در پذیرایی روی مبل نشستهام و نوتبوک را گذاشتهام روی پایم. تلویزیون را گذاشتهام رو یک شبکهی رادیویی که 24 ساعته موسیقی جاز پخش میکند. در حال حاضر یک اجرای ساکسیفون با ریتم نه چندان سریع. قبل از این از گرسنگی یخچال را زیر و رو کردم و نهایتا کاسهای را که تهش مقداری ماست مانده بود، بیرون کشیدم. دو تکه سنگک یخزده هم از توی فریزر. کنار اوپن آشپزخانه ایستادم و نان و ماست خوردم...
صبح ساعت دوازده ظهر از خواب بیدار شدم (صبح یک مفهوم نسبی است). بدخواب شده بودم و سردرد داشتم. یکی دو ساعت توی اینترنت چرخ زدم. سردردم بدتر شده بود. فکر کردم اگر همانطور توی خانه تا شب بمانم و به در و دیوار نگاه کنم دیوانه خواهم شد. تنها جایی که میتوانستم به آنجا بروم و وظیفهی گذراندن ساعات روز را یک جوری از سر خودم باز کنم کتابخانهی ملی بود.
ریشهایم را مثل تمام صبحهای زندگیام با تیغ و خمیر ریش تراشیدم و بعد بدون اینکه صورتم را بشورم، از دستشویی بیرون آمدم و پریدم توی حمام. بیرون که آمدم شدیدا احساس سرما میکردم. برای همین سردردم هم بیشتر شده بود. توی کل جمجمهام پیچیده بود. خودم را بیشتر و بیشتر توی حولهی پالتویی مچاله کردم.
تو پذیرایی تلویزیون را روشن کردم. اخبار ساعت دو، کانال یک. صفحهی تلویزیون کاملا برفک بود و فقط صدا را داشتم. تو آشپزخانه، دو تا گوجه فرنگی رنده و داخل ماهیتابه با روغن سرخ کردم و بعد دو تا تخممرغ داخل آن شکستم. سرگرم آشپزی بودم و بدون اینکه حرفی بزنم یا اجزای صورتم را حرکتی بدهم به اخبار رسمی ساعت دو گوش میدادم. اخبار ساعت دو، وقتی که صدای تلویزیون خیلی بلند باشد همیشه مخصوص خانههایی است که یک جور گرفتگی تویش موج میزند. مثلا مخصوص خانهی اجارهایمان، وقتی که دوازده سیزده سالم بود. من از مدرسه برمیگشتم و مادر و پدرم از اداره. و بعد در حالی که فضای خانه گرفته بود و مادر و پدرم مثل همیشه با هم قهر بودند، صدای سرسامآور اخبار ساعت دو با گویندگی بابان یا حیاتی را گوش میکردم و لقمهی املتم را با اکراه و ترس میجویدم و قورت میدادم.
به کتابخانهی ملی که رسیدم سردردم همچنان ادامه داشت. با رمانی که مشغول خواندنش هستم به کافیشاپ آنجا رفتم. کافیمیکس و کیک شکلاتی سفارش دادم. دو ساعت پشت میز همیشگیام نشستم و سرم را به کتاب خواندن گرم کردم.
تو حیاط کتابخانه آقایی را دیدم که دفعهی پیش باهاش آشنا شده بودم. رفتم طرفش تا یک مقداری با هم حرف بزنیم. هم رشتهایام است، دارد تافل میخواند و میخواهد برای آنور اپلای کند. با ذوق و شوق حرف میزند و تمام اطلاعاتش را بدون اکراه در اختیار آدم میگذارد. میخواست به بیرون از کتابخانه برود و سیگار بکشد. من هم همراهش رفتم. بیرون از محوطه، توی پیاده رو نشستیم و نیم ساعتی با هم حرف زدیم.
به محوطه برگشتیم. مسیرهای جفتمان با هم یکی بود: دستشویی. من کارم زودتر تمام شد. چند دقیقه منتظرش ماندم. ولی انگار تو توالت گیر کرده بود. از همان بیرون گفتم: «مهندس جان! من میرم. خوشحال شدم از دیدنتون»
از توی توالت گفت «خواهش میکنم. موفق باشید.»
از پشت در توالت، تصورش کردم که دارد دستشویی میکند و در همان حال در جواب من میگوید: «خواهش میکنم. موفق باشید». با همین تصویر ذهنی، آقای مذکور به کلی از چشمم افتاد و احساس کردم دیگر خوشم نمیآید باهاش هم صحبت بشوم! (برای همین فکر میکنم نباید از این به بعد با کسی که در توالت است دیالوگی داشته باشم.)
تا ساعت نه توی سایت اینترنت و داخل محوطهی کتابخانه میپلکیدم و آدمها را نگاه میکردم: دخترها، پسرها و کارکنان کتابخانه.
به سمت خانه برگشتم. در راه سیدی مکالمات تافل گذاشته بودم. ولی بهش گوش نمیدادم.
گرسنهام بود. شام هیچی نداشتم. کنار یک فستفود خیلی بزرگ و مجلل که تازه در نزدیکیهای خانهمان افتتاح شده است پارک کردم. تا حالا غذایش را نخورده بودم. دوست داشتم تجربهی رفتن به آنجا را داشته باشم. یک تکه سینهی سوخاری سفارش دادم. با یک قوطی کوکاکولا.
خانم پشت پیشخوان گفت: «سیبزمینی؟ سالاد؟ قارچ سرخ کرده؟»
گفتم: «نه مرسی... فقط کوکاکولا»
بعد این سوال را پرسید، جوری که انتظار داشت بگویم بله: «با خودتون میبرید دیگه؟»
گفتم: «نه، همینجا میخورم.»
به گمانم تا حالا ساعت ده شب با یک مشتری تنها و جوان برخورد نکرده بود.
گوشهی دنجی گیر آوردم، نشستم و کتابم را باز کردم تا بقیهاش را بخوانم. دو سه صفحه را با اشتیاق کامل خواندم. برای یک لحظه سرم را کج کردم و دیدم چند تا میز آن طرفتر سه تا خانم نسبتا جوان نشستهاند و دارند پیتزا میخورند. یکیشان داشت من را نگاه میکرد. چند ثانیه با هم چشم تو چشم شدیم. بعد من سرم را انداختم پایین و سعی کردم بقیهی متن را بخوانم.
تا موقعی که شمارهی قبضم را صدا کردند هیچی از بقیهی آن نفهمیدم.
سینهی سوخاری سفارش داده بودم و انتظار داشتم دو تکه مرغ سوخاری (کنتاکی) با چند تا سیبزمینی سرخ کرده تحویلم بدهند. ولی توی سینیای که متعلق به من بود یک ساندویچ مرغ قرار داشت. (من از بچگی از ساندویچ مرغ بدم میآید). اعصابم خورد شده بود. مجبور بودم شام، ساندویچ مرغ بخورم.
در عرض پنج دقیقه، ساندویچم تمام شد. اصلا نفهمیدم چی خوردم یا اینکه چه مزهای داشت. در مدتی که داشتم ساندویچ مرغم را میخوردم سرم پایین بود. ولی یک احساس مالیخولیایی بهم میگفت که دختره هنوز دارد به من نگاه میکند؛ شاید سه تاییشان داشتند به من نگاه میکنند.
آخرین جرعهی نوشابه را که سر کشیدم، به سمت سه تا دختر برگشتم تا با یک نگاه بهشان حالی کنم اینقدر به من زل نزنند...
کسی آنجا نبود. رفته بودند. شاید ده دقیقهی پیش.
برنامهام این بود که همانجا بنشینم و نیم ساعت بعد را کتاب بخوانم. اما یک خانوادهی شلوغ چهار نفره آمدند، پشت میز بغلیام نشستند و آلودگی صوتی شدیدی ایجاد کردند. یک زن و شوهر جوان و دو تا بچهی قد و نیم قد. بچهی کوچک جیغ میزد و گریه میکرد.
یک صفحه بیشتر نتوانستم بخوانم. بلند شدم و از فستفود زدم بیرون.
به خانه که رسیدم، در را پشت خودم بستم و داد زدم: «سلام». بعد، از اینکه کسی خانه نیست و همینجوری با این اشتیاق به خودم سلام کردهام خندهام گرفت. یک ریشخند کوچک و زودگذر البته.
در و دیوار پذیرایی را با دقت نگاه کردم. دو روز پیش یک سوسک خیلی بزرگ روی دیوار دیدم که داشت شاخکهایش را توی هوا تکان میداد. وقتی در خانهای که در آن زندگی میکنم، با سوسک مواجه شوم احساس بدبختی بهم دست میدهد. دقیقا احساس بدبختی میکنم. به معنای واقعی این کلمه. مثل اینکه سیل خانه را برداشته باشد، یا زلزله بیاید و اعضای خانوادهام زیر آوار له و لورده شده باشند.
سوسکی روی در و دیوار دیده نمیشد (و فعلا هم نمیشود). ولی هیچ چیز نمیتواند ثابت کند که همینحالا یکی دو تا از این سوسکهای حال به هم زن زیر مبل یا پشت تخت در حال وول خوردن نباشند. برای همین دقیقا سه روز است که انگار زلزله آمده و من دارم با اعضای خانوادهی جان باختهام در زیر آوار زندگی میکنم.