به کوه می‌روم
و بر می‌گردم
با دو جین هایکو

از وقتی که فیلم *Into the wild   را دیدم یک دفترچه‌ یادداشت کوچک مخصوص نوشتن یا بهتر بگویم سرودن برای خودم خریدم. آن یاروی توی فیلم یک کوله‌پشتی می‌انداخت روی دوشش و دم جاده می‌ایستاد تا بالاخره مثلا یک کادیلاک مدل 65 کنارش ترمز بزند و سوارش کند و او را ده بیست مایلی به سمت غرب ببرد (فرنگی‌ها به این کار می‌گویند اتواستاپ زدن، ماشین سواری مفتکی و تکه تکه). همین یاروی توی فیلم با این روش تقریبا کل آمریکا را تنها با یک کوله پشتی بر دوش زیر و رو کرد.
بدجوری دوست دارم مثل آن آقاهه همچون کاری بکنم. همین‌جوری با روش اتواستاپ زدن مسافرت کنم. وسط شب یک جا اتراق کنم، آتش درست و حسابی‌ای برپا کنم و یک ماهی قزل‌آلا را بالای آن بگذارم تا کباب شود. بعد کنار آتش لم بدهم و دفترچه‌ی یادداشتم را باز کنم و توی آن یکی دو خطی بنویسم. روزنوشتی، شب‌نوشتی، هایکویی چیزی. این آخری (یعنی هایکو) خیلی وسوسه انگیزتر است. جان می‌دهد آدم وسط کاغذهای کوچک دفترچه یادداشت جیبی‌اش یک هایکوی چند کلمه‌ای بنویسد. و بعد سیخ ماهی قزل‌آلایش را توی آتش غلت بدهد. در حالی که دارد هایکوی سروده‌ شده‌اش را تو دهن مزه می‌کند. منتهی الیه  غرق شدن در ناف طبیعت است.

البته یک سری می‌گویند برای اینکه بشود هایکوی درست و حسابی‌ای گفت، باید کلی در مورد ذن و آیین بودایی و عرفان ژاپنی و این جورچیزها مطالعه کرد. و ده بیست سال رفت و مرید و شاگرد این پیرمردهای ژاپنی صد و بیست ساله‌ی چشم بادامی شد. که خودشان را تو جنگل‌های اوکیگاهاوارا در شمال ژاپن گم و گور می‌کنند و غرق طبیعت می‌شوند. بعد تازه همان‌هایی که طرفدار هایکوی با اصالت کامل ژاپنی هستند، می‌گویند حتما باید هایکوهای که می‌سراییم هفده هجا داشته باشد. و تازه همیشه به شکل پنج – هفت و پنج هجایی نوشته شود. و همین‌طور اینکه حتما باید یکی از آن کلیدواژه‌هایی که یادآوار فصل‌های سال است را در هایکو به کار ببریم. مثلا الان که وسط دی‌ ماه هستیم، و هوا ابری و برفی است، از کلمه‌ی برف به عنوان کلیدواژه‌ی فصل زمستان در هایکو استفاده کنیم.

برای همین اگر جلوی یک منتقد ادبی در بیایی و بگویی که می‌خواهم وقتی ماهی قزل‌آلایم را روی آتش کباب می‌کنم تو دفترچه یادداشتم هایکو بنویسم، طرف صدایش در می‌آید و داد و بیداد راه می‌اندازد که همین‌جوری بدون قاعده و اصول خاص خودش نمی‌شود هایکو گفت. که هایکو گفتن به ظاهر ساده است، درحالی که باید کلی دهانت سرویس شود و بروی تو جنگل‌های ژاپن ذن یاد بگیری. بعد تازه می‌توانی سالیانه فقط یک هایکو آن هم با نظرات و توصیه‌های استاد راهنمای ذن و بودا بسرایی.

خلاصه اینکه نمی‌شود به راحتی یک منتقد ادبی بداخلاق و گنده دماغ را توجیه کرد که آدم‌ها همین‌جوری هم، بدون اینکه خیلی تو پیچ و خم ذن و عرفان بودایی گیر کرده باشند، می‌توانند هایکو بنویسند.

 حالا ممکن است آقای منتقد ادبی بگوید که این دیگر اسمش هایکو نیست. ولی هر چه باشد به شخص من حس خیلی خوبی می‌دهد که به شعر و وعرهای داخل دفترچه یادداشتم لقب هایکو بدهم. و همین‌جوری که ماهی قزل‌آلای کبابی‌ام را جلوی آتشی که هیزم‌هایش تلق تولوق صدا می‌دهد می‌خورم، برای خودم هایکو بسرایم. اما نگون‌بختانه (این کلمه‌ را از کلمات شوربختانه و بدبختانه بیشتر دوست دارم)  هیچ‌وقت جرات این را نداشتم که مثل آن یاروی توی فیلم Into the wild کوله‌پشتی بیاندازم روی دوشم و بروم کنار جاده‌ی بوئین زهرا بایستم و برای ماشین‌ها دست تکان بدهم و اتواستاپ بازی در بیاورم. که بالاخره یک پیکان جوانان گوجه‌ای رنگ مدل 57 کنارم پارک کند و من سفر طبیعت‌گرایانه‌ام را به سمت غرب ایران شروع کنم. و تازه هیچ‌وقت هم جرات ندارم که تنهایی بروم وسط دشت قزوین ساعت سه نصفه شب هیزم آتش بر پا کنم، روی آتش، ماهی قزل‌آلا کباب کنم و توی دفترچه یادداشتم هایکو بنویسم. بگذریم از اینکه وسط دشت قزوین هم ماهی قزل‌آلا اصلا گیر آدم نمی‌آید. برای همین برای طبیعت گردی و هایکو سرایی یک مقداری واقع‌گرایانه‌تر عمل می‌کنم...

یکشنبه‌ها ساعت پنج صبح از خواب بیدار می‌شوم و این خرت و پرت‌ها را می‌اندازم توی کوله‌پشتی‌ام:
1- گاز پیکنیکی کوچولویی که اندازه‌ی روان‌نویس فابر کاستل و ادکلن کارولینا هرارای مردانه‌ام دوستش دارم.
2- دو تا تخم مرغ خام (برای اینکه نشکند آن را در یک قوطی پلاستیکی می‌گذارم).
3- یک عدد کوکتل پنیری
4- چاقوی شکاری‌ام که آن را هم اندازه‌ی روان‌نویس فابر کاستل و ادکلن کارولینا هرارای مردانه‌ام دوستش دارم.  
5- دفترچه یادداشت مخصوص نوشتن هایکو
همین‌ها تقریبا. بعد بارو و بندیلم را جمع می‌کنم می‌روم به سمت توچال. جایی که ایستگاه پنج آن جان می‌دهد برای درست کردن سوسیس با نیمرو روی گاز پیکنیکی. و نوشتن یک عالمه هایکو توی دفترچه یادداشت. پیشنهاد می‌کنم که هیچ‌وقت جمعه‌ها تک و تنها برای تولید هایکو و درست کردن نیمرو با سوسیس به توچال نروید. چون آنجا پر است از آدم‌هایی که کیپ همیدگر کوهنوردی می‌کنند و حرف می‌زنند و گروه‌های دوستی‌ای که به چرت و پرت‌ترین حرف‌های ممکن هرهر می‌خندند. در چنین شرایطی تنهایی مثل بغض گنده‌ای جمع می‌شود ته گلویم و دیگر حتی حس و حال خوب کوهنوردی با گازپیکنیکی هم نمی‌تواند آن را از بین ببرد.

 ولی یکشنبه‌ها در آنجا پرنده هم پر نمی‌زند. فقط تک و توک می‌توان دو تا کارمند سفارت فرانسه را پیدا کرد که "ر" هایشان را "ق" تلفط می‌کنند. و پیرمردهای قد بلند و خوش قامت بازنشسته‌ی شرکت نفتی. که با تجهیزات کامل کوهنوردی، تنهایی با عزمی جزم کرده به سمت ایستگاه "هفت" در حرکتند (در مقام یک "هایکوسرا"، "بالارونده از توچال" و "درست کننده‌ی نیمرو با سوسیس" اصلا نمی‌توانم برای کوهنوردی تا ایستگاه هفت خودم را توجیه کنم.)

خلاصه اینکه سعی کنید اگر نمی‌توانید توی جنگل آتش روشن کنید و رویش ماهی قزل‌آلای کبابی درست کنید و هایکو بنویسید، می‌توانید مراحل هایکونویسی را در طبیعت و در ارتفاعات کوهی که بهش علاقه‌ی ویژه‌ای دارید و در کنار درست کردن نیمرو روی گاز پیکنیکی (از فروشگاه‌های لوازم شکاری تهیه کنید) به اجرا درآورید. اگر در کرج هستید کوه عظیمیه را تجربه کنید و اگر در سنندج هستید کوه آبیدر را. این‌ها تنها کوه‌هایی هستند که غیر از توچال می‌توانم تویش هایکو بنویسم. در مورد شهرهای دیگر، حتی اسم کوه‌هایشان را هم بلد نیستم.

* کارگردان: شان پن، بر اساس رمان جک کرواک
+ هفته‌نامه چلچراغ

 

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۹/۱۰/۲۶ |