سوری عزیزم
دوباره دارم با کتاب آشتی می‌کنم. ساعت یک شب است و من داشتم رمان کورت ونه‌گات به اسم «سلاخ خانه‌ی شماره‌ی پنج» و تاریخ فلسفه‌ی غرب ویل دورانت را مزه مزه می‌کردم. البته خیلی مختصر و با احتیاط. انگار که بخواهی بفهمی مزه‌ی گوشت خام چه شکلی است. وقتی بعد از مدت‌ها سراغ کتاب را بگیری، انگاری آن‌ها از کباب‌های برگ و کوبیده تبدیل به گوشت خام می‌شوند.
خواندنشان یک مقداری احتیاط لازم دارد. به خصوص در مورد فلسفه‌ی غرب ویل دورانت و به خصوص وقتی که دارم فصل اسپینوزای آن را می‌خوانم. در حقیقت دارم چرت و پرت‌های اسپینوزا را می‌خوانم. شخصا با آدم‌هایی مثل ولتر و فرانسیس بیکن و ژان ژاک روسو و نیچه بیشتر حال می‌کنم تا با آدم‌های کلاسیک بی‌خودی مثل ارسطو و کانت و دکارت و اسپینوزا. می‌بینی چه راحت تقسیم‌بندی کرده و حرف‌های این همه فیلسوف را چرت و پرت قلمداد می‌کنم؟ اصولا در چنین لحظه‌هایی اعتماد به نفس کاذب اما لذیذی وجودم را در بر می‌گیرد.

 چشم‌هایم بدجوری سنگین شده است. احساس می‌کنم بزرگ‌ترین خوشبختی دنیا این است که همین الآن برق بالای سرم را خاموش کنم، بروم توی تختم و پتو را مثل یک پیله‌ی ابریشم دور خودم بپیچم و مغز و افکارم را به همان بدویت و سادگی مغز و افکار یک کرم ابریشم در بیاورم.

پ ن: اسپینوزا می‌گوید حس آزادی و اختیار انسان مثل حالتی است که یک سنگ به آسمان پرتاب می‌شود. این سنگ اگر فکری داشته باشد، خود را در مسیری که می‌رود و به مقصدی که می‌رسد آزاد و مختار می‌بیند و می‌پندارد که این‌ همه عمل خود اوست.
من ترجیح می‌دهم با توجه به این جمله گندهایی را که طی دو سه ماه اخیر زده‌ام خارج از دامنه‌ی اختیارات خودم بدانم و آن را صرفا به سقوط آزادی بدون اختیار تشبیه کنم. بزرگ‌ترین گندهای دو سه ماه اخیر، ول کردن کارم و حاضر نشدن سر جلسه‌ی امتحان دکترای دانشگاه آزاد بود.  بله، رسم روزگار چنین است.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۰۱ |