یک میز تکی گوشه‌ی دنجی از کتابخانه‌ی ملی گیر آورده‌ام. سمت راستم یک قفسه‌ی کتاب از مرجع‌های ریاضی است و سمت چپم یک پنجره‌ی پنجاه در پنجاه سانتی‌متری. چند دقیقه‌ی پیش کرکره‌ی پنجره را بالا کشیدم و دوباره پشت میزم نشستم. نمایی که می‌توانم از پشت پنجره آن را نگاه کنم فوق‌العاده است. آنجا، شاید پانصد متر آن‌طرف‌تر دارند یک ساختمان بتنی غول‌پیکر می‌سازند و پشت آن یک جرثقیل نارنجی رنگ به طرز گستاخانه‌ای از خاک زده است بیرون. از این جرثقیل‌های صلیبی شکل که یک طرف آن دراز است و طرف دیگرش کوتاه. تمام منظره‌ای که می‌توانم از توی پنجره نگاه کنم همین است. شاید برای تو خیلی تکراری، یکنواخت و بی‌مزه باشد. ولی برای من که رشته‌ی درسی‌ام یک چیزی توی همین مایه‌هاست اینطوری نیست. برای من این ساختمان‌های بتنی و جرثقیل‌های نارنجی رنگ مثل تایتانیک برای کاپیتان اسمیت می‌ماند. ستودنی، باشکوه و رویایی.

اینجا پشت میز دنجی که نشسته‌ام، در کنار این پنجره‌ی پنجاه در پنجاه سانتی‌متری، احساس می‌کنم که توی اتاق کوچک و شیکم در داخل یک شرکت مهندسی هستم و دارم فونداسیون یک سکوی نفتی را طراحی می‌کنم... می‌دانی، بی‌نهایت به یک شغل درست و حسابی و نان و آب دار احتیاج دارم.  این روزها تصور داشتن یک اتاق شیک توی یک شرکت مهندسی گردن کلفت و طراحی فونداسیون یک سکوی نفتی همه‌اش توی ذهنم به صورت یویو‌گونه‌ای بالا و پایین می‌رود. این روزها وضع مالی‌ام در حدی است که بتوانم برای ناهار یک ساندویچ مختصر در کافه پراگ داشته باشم و بتوانم از شیرینی فرانسه برای خودم یک لیوان شیرکاکائوی داغ با کیک خامه‌ای شکلاتی سفارش بدهم. ولی راستش را بخواهی آدم دوست دارد شیک زندگی کند. خوب بپوشد. خوب بخورد. خوب بخوابد. ادکلن درست و حسابی بزند روی گردن‌اش.

من به تمام این مسائل مالی و کار خوب توی یک شرکت خوب فکر می‌کنم و نهایتا تنها کاری که از دستم بر می‌آید این است که هر روز بیایم اینجا و با درس‌هایم سر و کله بزنم. می‌دانی... خیلی از مواقع فکر می‌کنم مثل خر توی زندگی به مثابه‌ی یک گل با میزان چسبندگی بالا گیر کرده‌ام. رویاها مثل یویو تق تق می‌زنند به در و دیوار داخلی جمجمه‌ام. اینقدر که به مرز دیوانگی برسم. سردردهای شدید و خانما‌ن‌سوز می‌آید سراغم...

امروز صبح به خاطر همین سردردهای خانمان‌سوز، به کافی‌شاپ کتابخانه رفتم و یک لیوان چای با کیک شکلاتی گردویی سفارش دادم. پشت میز کافی‌شاپ نشسته بودم و داشتم چای با کیک شکلاتی گردویی می‌خوردم. به این امید که آن چای رنگ و رو رفته بتواند یک ذره هم که شده سردرد خانمان سوزی که آمده است سراغم را از بین ببرد. دردش را خفیف کند. موقع خوردن چای به آدم‌هایی نگاه می‌کردم که دور و برم پشت میزهای دیگر نشسته بودند، چیز می‌خوردند و با هم حرف می‌زدند. صداهایشان مبهم و درهم و برهم بود.  انگار توی گوش‌هایم موم داغ فرو کرده باشند. انگار همه‌مان ته اقیانوس بودیم. بین حرف‌هایشان صدای ترکیدن حباب‌های آب و صدای لاب لاب کردن ماهی‌های غول‌پیکری می‌آمد که از کنارم رد می‌شدند و با تعجب بلاهت‌واری به من خیره می‌شدند.

دو نفر آمدند توی کافی‌شاپ و رفتند طرف پیشخوان و از آقای مقدم –مسئول کافه- پرسیدند که آیا کلید ماشین در کافی‌شاپ پیدا شده است یا نه. آقای مقدم با آن صدای وز وزی‌اش گفت کلیدی پیدا نکرده است و بهتر است بروند پیش حراست کتابخانه.  بعد آن دو آمدند کیفشان را روی میز کنار من گذاشتند و تمام خرت و پرت‌های داخل کیف را در آوردند تا ببینند کلید تویش پیدا می‌کنند یا نه. قیافه‌ی کسی که کلیدش را گم کرده بود شبیه احمق‌ها شده بود. خون مثل سگ توی صورت‌اش جمع شده بود. قرمز قرمز شده بود و تمام عصب‌های صورتش بی‌حالت و یکنواخت و ثابت شده بودند. احتمالا داشت فکر می‌کرد چطور می‌شود تمام این سالن‌ها، محوطه، توالت و کافی‌شاپ را زیر و رو کند تا بتواند آن کلید نکبتی را پیدا کند.

من با بی‌تفاوتی کامل کیک شکلاتی گردویی‌ام را گاز می‌زدم و چای می‌نوشیدم. احساس می‌کردم آن دو نفر شبیه دو تا عروسک پلاستیکی با دست‌های قطع شده و صورت سوراخ سوراخ شده هستند. می‌دانی... احساس می‌کنم دارم از آدم بودن فاصله می‌گیرم. به نظر من یک آدم درست و حسابی باید در چنین شرایطی خودش را جای یارو در نظر بگیرد و با طرف همذات‌پنداری کند. ولی من نسبت به این قضیه کاملا بی‌تفاوت بودم. مثل پریز برق نشسته بودم و نگاهشان می‌کردم. حتی یک جور حس تنفر هم نسبت بهشان پیدا کرده بودم. یک جور حس انزجار از تمام چیزهایی که داشت در میز کناری‌ام اتفاق می‌افتاد. نه تنها هیچ میلی در جهت پیدا شدن کلید یارو نداشتم بلکه دوست داشتم کله‌ی کچل‌اش را می‌کردم توی چاه توالت و بعد سیفون را می‌کشیدم.

این‌ها همه‌اش نشان می‌دهد من لب پرتگاهی ایستاده‌ام؛ پشتم اخلاق و تعهد اجتماعی و اینجور شعر و وعرها قرار دارد و جلویم دره‌ای که من هر لحظه احساس می‌کنم می‌خواهم داخل آن سقوط کنم. اسمش انحطاط اخلاقی و وجدانی است. نزدیک است تعادلم را از دست بدهم. شاید اگر الآن یک خلبان جنگنده‌ی نیروهای متفقین بودم بالای شهر درسدن آلمان پرواز می‌کردم و با خیال راحت و آرامش کامل انگشتم را می‌گذاشتم روی دکمه‌ی قرمز تا تمام بمب‌های خوشه‌ای مثل نقل و نبات بریزد روی کله‌ی آلمانی‌ها. و از پشت شیشه‌ی جنگنده‌ی لوکس‌ام به زیر پایم نگاه می‌کردم تا منظره‌ی آن آتشبازی جانانه را از دست ندهم. این بی‌تفاوتی اجتماعی دارد از من یک همچین شخصیتی می‌سازد. و خوشحالم از اینکه صرفا یک دانشجوی قزمیت کارشناسی‌ ارشد هستم که حتی وقتی توی شب انعکاس نور قرمز و آبی ماشین پلیس را روی فرمان ماشین‌اش می‌بیند، توی شلوارش خیس می‌کند.

<پیام بازرگانی>
برای انجام پروژه‌های عمرانی و آموزش نرم‌افزارها و دروس عمرانی از
اینجا دیدن کنید.. 
<پیام بازرگانی/>

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۰۷ |