شب بی در و پیکری است. تنهایی این گوشه‌ی اتاق نشسته‌ام و برای اینکه سعی کنم خودم را خوب کنم و توی حلقم این جمله را فرو کنم که من حالم خوب است، یک آهنگ معمولی انداخته‌ام بالا و صدایش را تا آخر زیاد کرده‌ام تا برای خودش شلوغ پلوغ کند و حواسم را یک مقداری پرت و پلا کند. شب بی در و پیکری است و من بیش از هر چیز احتیاج به یک دوست درست و حسابی دارم که همین الآن باهاش تو بلوار فردوس راه بروم و سنگ جلوی پایم را به طرف جلو شوت کنم و باهاش راه بروم و قوطی کوکاکولای خالی توی پیاده‌رو را قرتی زیر پا له کنم و باهاش راه بروم و در مورد بدبختی‌هایم بهش بگویم و باهاش راه بروم و یک دانه تخمه‌ی آفتاب‌گردان از توی جیبم دربیاورم و بیاندازم توی دهانم و مغزش را بین دندان‌هایم له و لورده کنم و پوستش را با لب‌هایم، پوز، پرت کنم توی هوا و باهاش راه بروم و دماغم را توی دستمال کاغذی فین کنم و باهاش راه بروم و بهش بگویم که هی رفیق! من حالم زیاد خوب نیست.

به افشین، تنها دوستی که توی این دنیا و توی این شهر بی در و پیکر می‌شود گاهی پیدایش کرد و می‌شود گاهی بهش زنگ زد توی یاهو مسنجر پیغام دادم.  چراغش مثل همیشه خاموش بود. من یک آدمک غمگین برایش فرستادم و چند دقیقه ایستادم تا شاید از آن طرف اینترنت جوابی بیاید. ولی هیچ جوابی نیامد. هیچ جوابی نیامد. جوابی نیامد. نیامد. یامد. امد. مد. د.
هی...
 من دلم یک آدم درست و حسابی به عنوان رفیق می‌خواهد که باهاش تو بلوار فردوس راه بروم و بهش بگویم: من حالم زیاد خوب نیست.

امروز مثل خیلی از ظهرهای دیگر برای ناهار به کافه پراگ رفتم و غذای همیشگی‌ام را سفارش دادم. مخلوط رب زده‌ی گوشت چرخ کرده و قارچ لای نان تست... با دو تا زیتون و یک کاسه‌ی کوچک ترشی لیته. و یک قوطی نوشابه. ناهارم را توی حجم انبوهی از دود سیگار و همهمه‌ی آدم‌های میزهای بغلی خوردم. صندلی روبرویم خالی خالی بود. نه تو آنجا بودی که کافه لته‌ی تمام نشدنی‌ات را با نی مک بزنی و نه یک رفیقی که من بهش بگویم حالم زیاد خوب نیست. هیچ کس جلویم ننشسته بود و من در انزوای ترسناکی غذای همیشگی‌ام را ‌خوردم؛ دود سیگار میزهای کناری را توی شش‌هایم فرو کردم و به همهمه‌ی آدم‌های توی سالن گوش ‌دادم. غذایم که تمام شد گارسن آمد و سینی غذا و قوطی خالی نوشابه و دستمال‌ کاغذی‌هایی که کثیف کرده بودم را برداشت و با خودش برد. حالا من نشسته بودم پشت میزی که رویش خالی بود؛ و آن یکی صندلی‌اش هم خالی بود. من همین‌طور برای چند دقیقه مثل یک مجسمه روی صندلی نشسته بودم. روی صندلی جوری چرخیده بودم که میز، سمت چپم باشد. دست چپم را گذاشته بودم روی میز و دست راستم را توی جیب شلوارم فرو کرده بودم و پای راستم را انداخته بودم روی پای چپم و بادی به غبغب انداخته بودم و ادای یک مجسمه‌ی متفکر و روشنفکر را با عینک کائوچویی و سبیل ملایم و خفیف در می‌آوردم.  
بعد از چند دقیقه از جایم بلند شدم، روی پیشخوان یک اسکناس پنج هزار تومانی و یک اسکناس هزار تومانی گذاشتم و بعد در حالی که هر دو دستم خالی بود و نمی‌دانستم توی هوا باهاشان چه کار کنم از کافه خارج شدم.
هیچ کس متوجه رفتن من نشد غیر از آن خانم و آقای جوانی که جای خالی پیدا نکرده بودند و برای چند دقیقه‌ی آخر که من شبیه مجسمه‌ها شده بودم، میزم را کمین کرده بودند و بهم با زبان اشاره حالی می‌کردند که هر چه زودتر میز را بهشان واگذار کنم. حداقل اگر یک کیف سامسونت دست چپم آویزان بود و یک بارانی دراز و مشکی را روی دست راستم تا کرده بودم، خارج شدن از آن کافه برایم راحت‌تر بود. هیچ وقت نمی‌دانم با دست‌های خالی موقع راه رفتن چه کار باید بکنم. باید چه جوری توی هوا تکانشان بدهم یا اینکه باید توی جیبم باشد یا دست به سینه راه بروم.

پیاده به سمت شرق بلوار کشاورز حرکت کردم. هوا عالی بود. تازه باران تمام شده بود و همه‌ی درخت‌ها سبز بودند و خبری از ترافیک سرسام‌آور نبود و ماشین‌ها تک و توک بلوار را بالا و پایین می‌کردند. بدجور دستشویی‌ام گرفته بود و تنها راهی که داشتم استفاده از سرویس بهداشتی پارک لاله بود. وارد پارک لاله شدم و کلی بالا و پایین کردم تا بالاخره سرویس بهداشتی را پیدا کردم. رفتم تو و کارم را کردم و بعد برگشتم و بقیه‌ی راهم را از توی پارک لاله رفتم. همه جا سبز بود و هوا خنک بود و یک نموره مرطوب و دلچسب هم. دلم می‌خواست مثل سال‌های پیش که کنار همدیگر لب دریاچه‌ی سد قشلاق منقل برپا می‌کردیم و جوجه‌ها را به سیخ می‌کشیدیم و زغال آتش می‌زدیم، یک همچین سناریویی را وسط پارک لاله، توی آن هوای خیلی بکر و روی آن چمن‌های سبز و یک دست اجرا می‌کردیم. دوست داشتم کاش افشین اینجا بود و پشت آن میزهای آهنی می‌نشستیم و شطرنج می‌چیدیم و با هم مثل پیرمردهای درب و داغان و زهوار در رفته شطرنج بازی می‌کردیم و من می‌توانستم به افشین نگاه کنم که چطور راه به راه سیگار می‌کشد و پک می‌زند و فکر می‌کند و فیل‌اش را از توی یک سوراخ سنبه‌ای در می‌آورد و بهم کیش می‌دهد و بعد که شاهم را تکان دادم، رخ‌ام را ناک اوت می‌کند...

شب بی در و پیکری است. تنهایی این گوشه‌ی اتاق نشسته‌ام و برای اینکه سعی کنم خودم را خوب کنم و توی حلقم این جمله را فرو کنم که من حالم خوب است، یک آهنگ معمولی انداخته‌ام بالا و صدایش را تا آخر زیاد کرده‌ام تا برای خودش شلوغ پلوغ کند و حواسم را یک مقداری پرت و پلا کند. به این فکر می‌کنم که می‌توانستم از این پیرمردهای بازنشسته باشم، با ماهی چهارصد پانصد هزار تومان حقوق بازنشستگی. که از اول صبح یک تی‌شرت خنک سفید تنم می‌کردم با یک کلاه اسپرت و کفش کتانی و بعد می‌رفتم تا شب دور یک مشت پیرمرد ریقوی دیگر تو یک گوشه از پارک لاله می‌نشستم و باهاشان تا یک بی‌نهایت زمانی بی در و پیکر حرف می‌زدم. دقیقا نمی‌دانم تو اینجور جمع‌ها که از پیرمردهای ریقوی بازنشسته تشکیل می‌شود چه جور کلماتی رد و بدل می‌شود. ولی می‌توانستم برایشان یک مقدار خالی ببندم که مثلا جوانی‌هایم از شهرستان به تهران آمده بودم و تو یک تولیدی لباس تو ساختمان پلاسکو مشغول به کار شده بودم و شب‌ها که جایی برای خوابیدن نداشتم توی پارک شهر روی آن نیمکت‌های سنگی می‌خوابیدم و جمعه‌ها به لاله‌زار می‌رفتم و فیلم وسترن می‌دیدم و آبگوشت می‌خوردم.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۹۰/۰۲/۱۷ |