دارم توی تاریکی زندگی میکنم. یک اتاق، یک پنجرهی باز و یک هلال ماه. نور چراغ قوهی موبایلم را انداختهام روی نوکِ نمدی رواننویس استدلر که دارد روی خطکشی کاغذ دفترچه یادداشتم بالا و پایین میرود. درست مثل یک دسته نور که بیاندازند روی رقاصهی کولی اسپانیایی پابرهنهای که روی سن، تک و تنها دارد با یک اجرای گیتار فلامینکو میرقصد.
میروم کنار پنجره میایستم، پنجره را باز میکنم و در حالی که خنکی شب صورتم را ناز میکند، به بیرون نگاه میکنم. به تمام چیزهایی که آن بیرون است. دلم خیلی پر است. اینقدر که حتی درست کردن جملههای فارسی و نوشتن آنها روی این دفترچه یادداشت برایم از بیگاریهای دوران بچگی در آپاررتمانی که آن وقتها داشتیم میساختیم هم سختتر است.
دستم به نوشتن نمیرود. احساس میکنم این جملهها در حد آدامس ده ساعت جویده شده، تلخ و بیمزه و بیحس و بیروح و نکبتی است. احساس میکنم استخوانهای دندهی سینهام مثل میلههای زندان شده است و قلبم را میبینم که دو شاهرگی دندههای سینهام را گرفته است و با حسرت به تاریکی زیر پوست سینهام نگاه میکند.
نه میتوانم از ناراحتیام بگویم نه میتوانم ناراحتیام را بیخیال شوم. احساس میکنم تنها وظیفهی آدم توی این مرز و بوم این است که با یک زن زنبیل به دستِ لپ سرخ ازدواج کند و ده بیست تا توله پس بیندازد و سوار تراکتور بشود و گندم درو کند و ساعت دو بعد از ظهر در حالی که دارد آبگوشت با پیاز مشت خورده میبلعد به اخبار یک آدم آهنی سخنگو به نام آقای حیاتی گوش بدهد. اگر تو همچنین سامانهای نباشی یا باید یک عمر با عقده زندگی کنی یا یک اردنگی میزنند دم کونت و پرتات میکنند بیرون. من هم عجالتا میخواهم پرت شوم بیرون. میخواهم بروم شیکاگو یک سوییت 40 متری اجاره کنم. یک سوییت 40 متری توی شیکاگو بهتر است از یک پنتهاوس 400 متری توی فرمانیه. یک جایی شنیدم مرکز آدمهای روانی است این شیکاگو. قص الهذا (این قیدهای عربی را دوست دارم یک جورهایی) آنجا کسی آدم را مریض روانی نگاه نمیکند. آنجا وقتی حرفات را به کسی بگویی بهت به عنوان یک موش مشمئز کننده نگاه نمیکنند.
ای بابا. یکی نیست بگوید اصلا چرا باید وبلاگ آپدیت کرد. به جان بچهام اگر به زور آپدیت کردن وبلاگ نبود دست به نوشتن نمیبردم. ترجیح میدهم توی تاریکی بنشینم روی زمین و همینجوری به یک نقطه تاریک خیره شوم. مثل یک پلنگ که لم داده زیر درخت و هرازگاهی زبان درازش را در میآورد بیرون و چشمش را میلیسد. نوشتن که زور نیست. اینکه فکر کنی در جمله بعد چه باید نوشت و در حال فکر کردن نقطه سیاه پشت آخرین جمله را هی پررنگ کنیo اینقدر نقطه آخرین جمله را پر رنگ کنی که بشود اندازه یک گلولهی سربی سنگین وصل شده به پای برادران دالتون در کارتن لوک خوششانس. یاد لوک خوششانس بخیر. یاد آن سگ احمق بخیر. زنده باد زاپاتا. من امشب اسگل شدهام. صدای جیرجیرک میآید اما.