سه روز است که دارم با یک سردرد لعنتی دست و پنجه نرم‌ می‌کنم. تمام زندگی‌ام شده است سردرد. حالم خیلی خراب است. می‌خواهم کل دنیا را از تو حلقم بالا بیاورم. دیشب حالم بدتر از هر موقع دیگر بود. چهار ساعت در فضای سرد و نمور آپارتمان واحد 308 کلاس داشتم و برای دو سه تا شاگرد همین‌طور ور زدم. اینقدر ور زدم که آخر سر وقتی رفتند پی کارشان نمی‌توانستم بایستم و یک لیوان آب از یخچال برای خودم بریزم. کل فضای کوچک آپارتمان دور سرم می‌چرخید. دست‌هایم می‌لرزید. و سرما استخوان‌هایم را ترد کرده بود.
شب برگشتم به خانه‌ی مادری و اندازه‌ی پیرزن‌های سن‌پترزبورگی لباس گرم پوشیدم و رفتم زیر پتو و خوابیدم. هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می‌شدم و مثل کرم توی جایم غلت می‌زدم. صبح موقع صبحانه وقتی که داشتم روی نان تستم کره می‌مالیدم مادرم ‌گفت دیشب توی خواب هذیان می‌گفتم. چند بار ازش پرسیدم در مورد چه چیزی هذیان می‌گفتم. بعد نیشخند زد و گفت داشتی در مورد مسائل سک.سی و  اینجور چیزها هذیان می‌گفتی. من شیرنسکافه‌ام را هورت کشیدم و دیگر وارد جزئیات ماجرا نشدم. فقط خدا خدا می‌کردم که توی هذیان‌ها در مورد روابط نامتعارف چیزی نگفته باشم. کره را با اضطراب روی تست می‌مالیدم و به این فکر می‌کردم که چه چیزهایی ممکن است در آن هذیان‌ها بلغور کرده باشم...
امروز هم همه‌اش توی خانه بودم. فقط یک سر رفتم بیرون و یک بیسکوییت کرم دار کاکائویی با طعم پرتقال خریدم. بعد برگشتم خانه و برای خودم چای درست کردم. روی کاناپه لم دادم و  بیسکوییت‌ها را با چای زدم توی رگ و به سریال عشق ممنوع نگاه کردم.
الآن هم که اینجا هستم دارم به تو فکر می‌کنم که کیلومترها آن‌طرف‌تر داری پاناکای لیمو می‌نوشی. و من هنوز می‌خواهم کل دنیا را از توی حلقم بالا بیاورم.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۹۰/۰۸/۲۴ |