این روزها در حال درس دادن هستم. و بیش از هر فرد دیگری با ایزابل هوپر در فیلم معلم پیانو همذات پنداری میکنم. خیلی از ژستاش در آن فیلم خوشم میآید. من هم مثل خانم هوپر کنار دست طرف مینشینم و درحالی که دارد کارهای انجام داده اش را برای من شرح میدهد، من یک پا را میاندازم روی پای دیگر، دست به سینه میشوم و به توضیحاتش گوش میدهم. راستش را بخواهید دیروز داشتم توی اتاقم روبروی آینهی دراور ادای یک استاد حق التدریسی در یکی از دانشگاههای ایالتی آمریکا را در میآوردم. همینجوری کلمات انگلیسی بلغور میکردم و بادیلنگوئج میپراندم هوا. دونکیشوتوار به این باور رسیده بودم که الان بیست سی نفر دانشجوی لیسانس مهندسی جلویم نشستهاند و دارند از حرفهایم نت برمیدارند.
باید اعتراف کنم روزهایی که یک مقدار وضعم بهتر است و کارهایم به نتیجه میرسد و اوضاع بر وفق مراد میشود حالم بهتر میشود. الآن خیلی بهتر از حالت پنج شش خط پایینتر در یادداشت قبلی هستم. روزهایی که اینجوری حالم بهتر است یا تو این رویا غرق میشوم که استاد دانشگاه شدهام و دارم درسی را پرزنت میکنم یا اینکه مهندس ارشد یک شرکت غولآسا شدهام و از این کلاههای ایمنی انداختهام سرم و درحالی که کراواتم توی هوا باد میخورد دارم بر عملیات شمعکوبی نظارت میکنم.
آره خلاصه.
راستی یک آرشیو موسیقی یک و نیم ترابایتی پیدا کردهام.