تو روی کاناپه نشسته‌ای و لپ تاپ را روی پاهایت گذاشته‌ای. ساعت از دو شب هم گذشته است. نور قرمز آباژور کنار تو، تمام تنت را مثل خون دلمه بسته سرخ و تاریک کرده است. من این طرف پشت میز ناهارخوری نشسته‌ام. برای سه ساعت دارم با خودم دومینو بازی می‌کنم. چندان نیاز به فکر کردن ندارد. مهره‌های آن را پشت هم می‌چینم، جوری که مهره‌های کنار همدیگر دارای اعداد مشابهی باشند. به تیک تاک سنگین و باوقار ساعت دیواری گوش می‌دهم و به این فکر می‌کنم که نمی‌توان با هیچ کلمه‌ای از این زبان مادری وارد دنیای تو شد. تو در دنیای منحصر به فرد خودت غرق شده‌ای و اجازه نمی‌دهی حتی برای لحظه‌ای هم وارد آن شوم. تو با من مثل یک سایه رفتار می‌کنی. در ذهن شیزوفرنی تو تبدیل شده‌ام به یک شخصیت موهومی که هرازگاهی در تاریکی این خانه‌ی تارعنکبوت گرفته ظاهر می‌شود و هماهنگ با تیک تاک ساعت در آن گشت و گذار می‌کنم.

می‌دانی... وقتی مهره‌های خنک و صیقلی دومینو بین انگشتان دستم لیز می‌خورد و در محل پیش‌بینی شده روی میز می‌افتد به این فکر می‌کنم که زندگی مشترک ما دو نفر با همدیگر مثل یک جنین ناخواسته‌ی رها شده کنار جوب خیابان، یک اشتباه بزرگ بوده است. یک اشتباه خیلی خیلی بزرگ. هیچوقت نتوانستی و البته نخواستی شخصیت نویسنده مآبت را برای لحظه‌ای توی جیب‌هایت قایم کنی و به من فرصت بیشتری بدهی که در زندگی‌ات خودی نشان بدهم. تو یک نویسنده هستی و با آدم‌های داستانت بیشتر از من زندگی می‌کنی. تو از همان اول یک نویسنده بودی و من فکر می‌کردم نویسنده‌ها‌ صبح‌ها بعد از صرف صبحانه، پشت میز کارشان می‌نشینند، هشت ساعت صرف نوشتن کتابشان می‌کنند و بعد میزشان را ترک می‌کنند. و فکر نویسندگی‌شان را هم همانجا توی کشو می‌گذارند، و نقاب یک همسر زیبا و مهربان و دوست داشتنی را به صورتشان می‌زنند و به زندگی خانوادگی معمولشان برمی‌گردند. هر شب که صدای متناوب کوبیدن انگشت‌هایت روی دکمه‌های صفحه کلید لپ‌تاپ‌ را می‌شنوم، بیشتر به بلاهت این طرز فکر که آن موقع‌ها داشتم پی می‌برم. و بیشتر اعتقاد پیدا می‌کنم که تو با فکرت زندگی می‌کنی. تو با تنهایی‌ات، با خودت و با آدم‌های داستان‌هایت زندگی می‌کنی. و من روز به روز برای تو بیشتر و بیشتر تبدیل می‌شوم به جالباسی، کمد، آینه و شمعدان، دریچه کولر و گرد و خاک روی سرامیک پذیرایی.

من نمی‌توانم دست از دوست داشتن تو بردارم. من نمی‌توانم تو را تبدیل کنم به یک کوسن ابریشمی که برای سال‌ها روی کاناپه قرار گرفته و از جایش تکان نمی‌خورد. من یاد گرفته‌ام کارم را خوب انجام بدهم، پول دربیاورم و زندگی‌مان را به جلو ببرم. من یاد گرفته‌ام تو را دوست داشته باشم.

تمام مهره‌های دومینو را به هم می‌زنم. لعنت به این مهره‌های یکنواخت و کسل کننده‌ی دومینو. از کنار تو رد می‌شوم. نگاهت می‌کنم. همچنان داری آن کتاب مزخرف را می‌نویسی؛ تایپ می‌کنی. می‌فهمی که من دارم نگاهت می‌کنم. ولی سرت را بلند نمی‌کنی و عکس‌العملی نشان نمی‌دهی. دیوار هم وقتی که بر آن مشت می‌کوبند بیشتر از تو عکس‌العمل نشان می‌دهد.

 توی آشپزخانه در یخچال را باز می‌کنم. شیشه‌ی آب پرتقال گازدار را بر می‌دارم و توی حلقم خالی می‌کنم.

من آدم احمقی هستم.

طعم ترش پرتقال را روی زبانم می‌چشم.

من آدم واقعا احمقی هستم.

یک قاشق بر می‌دارم و دم یخچال آش نذری سرد و ماسیده‌ای را که دو روز پیش همسایه‌ی بالایی دم خانه آورد می‌خورم.

من می‌خواهم تو را شکست بدهم. هر چه بیشتر نسبت به من و این زندگی، یکنواخت و بی‌تفاوت شوی، بیشتر به شکست دادن تو فکر می‌کنم. به اینکه تو را به زانو در بیاورم.

نان باگت منجمد و پلاسیده را از توی یخدان بر می‌دارم و بین دندان‌هایم له می‌کنم.

تو باید له شوی. تو باید نابود شوی. و تقاص کارت را پس بدهی. تا بفهمی من چقدر عاشقانه دوستت داشتم و چقدر برایم در این زندگی اهمیت داشتی.

پارچ آب را بر می‌دارم، لب‌هایم را می‌گذارم روی لبه‌ی آن و آب را مثل آبشار توی حلقم سرازیر می‌کنم.

تمام کتاب‌هایت باید نابود شوند. آدم‌های خیالی داستان‌هایت باید از بین بروند. ذهنت باید از تمام فکرها و سوژه‌های جدید خالی شود. مغزت باید مثل تمام این روزها که روی این تخت‌های فلزی و سرد با زنجیر بسته می‌شوم، روی شقیقه‌هایم الکترود نصب می‌شود و پالس‌های الکتریکی با نهایت سرعت و قدرت از داخل شیارهای مغزم عبور می‌کنند، شسته، خالی و تصفیه شود.

هوا سرد است. زمین سرد است و پاهای برهنه‌ی من روی این موزاییک‌های سرد و خشن و زمخت قندیل بسته است. تیک تاک ساعت روی گوش‌هایم سنگینی می‌کند. اینجا زندگی متوقف شده است. در حالی که تو و آدم‌های خیالی کتاب‌هایت به مبل‌های راحتی پذیرایی تکیه داده‌اید و زیر نور قرمز رنگ آباژور، دومینو بازی می‌کنید، شوخی می‌کنی، گپ می‌زنید، می‌خندید، می‌خندید و می‌خندید.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۹/۱۳ |