صبح پنجشنبه- رشت
الآن ساعت 6:30 دقیقه صبح است و من در یک حلیمفروشی در شهر رشت نشستهام و به خیابان نگاه میکنم که هنوز تاریک است و ماشینها هرازگاهی با سرعت از آن عبور میکنند.
حلیمفروشی خیلی دنجی است. من تا به حال ندیده بودم که یک مغازه منحصرا به فروش حلیم بپردازد. هوای داخل حلیمفروشی مثل سونای بخار میماند. یک عالمه بخار هوا را گرفته و روی شیشهی ورودی هم کاملا بخار بسته است. ولی اینقدر هوای بیرون سرد است و سوز دارد که آدم دوست دارد برای ساعتها همینجا در این محیط دارچینی بنشیند و به بیرون نگاه کند. وقتی مثل الآن من، تو یک شهر مثل رشت در این هوای سرد و در این موقع صبح هیچ کسی را نشناسی و هیچ جایی برای رفتن نداشته باشی مجبوری به یک حلیمفروشی پناه بیاوری.
و برای اینکه همچنان بتوانی پشت این میز بنشینی باید سفارش دوم را هم بدهی. الآن یک ساعت است که اینجا نشستهام و این کاسهی حلیم جلویم سفارش دومی است که دادهام. به عنوان یک مجوز برای نشستن پشت این میز.
مغازهی سمت چپی کلهپاچه فروشی بود و آدمهای زیادی داشتند دل و رودهی گوسفند را میلمباندند. راستش را بخواهی از کلهپاچه بدم میآید. و از آدمهایی که به اصطلاح خودشان کلهپاچهخور هم هستند بدم میآید. یکجور اعتماد به نفس کاذب دارند. احساس میکنند آدمهای کار درست و جامعالعلمی هستند و وقتی میبینند تو کلهپاچه دوست نداری سعی میکنند به بدترین شیوه تحقیرت کنند و از تو یک موجود مزلف سوسول بسازند.
ساعت یک ربع به هفت است و من مجبورم باز هم اینجا بنشینم. ساعت 7:30 باید بروم به میدان شهرداری رشت و آنجا اتوبوسهای ویژهی کنفرانس را سوار شوم که به سمت زیباکنار حرکت کنم. از تمام رشت همین میدان شهرداریاش را میشناسم. از حدود 10-12 سال پیش که برای اولین و البته آخرین بار به رشت آمده بودم این میدان را یادم است. فکر کنم کنارش یک ساختمان شهربانی با قدمت 200-300 ساله قرار داشت... راستش را بخواهی اینکه تنها به یک شهر غریب بیایی و هیچ جا جز یک حلیم فروشی برای ماندن نداشته باشی مقداری ناراحت کننده است. یک همچین جملهای را چند خط بالاتر هم نوشتم. میدانم. باید سه چهار بار دیگر هم همچین جملهای را تکرار کنم تا بهتر متوجه حال الآن من بشوی.
توی این یک ساعت و نیم هر میز 5-6 بار مشتری عوض کرده است و من هنوز تنها مشتری این میز کنار پنجره بودهام. راستش را بخواهی سرم را پایین انداختهام و زیاد آن را مثل اول، این ور و آن ور نمیچرخانم تا جزئیات مغازه را زیر و رو کنم. فکر کنم مدت زمان نشستن برای خوردن پرس دوم حلیم به اتمام رسیده است. نگاه فروشنده رویم سنگینی میکند. حداقل من همچین توهمی پیدا کردهام. ده دقیقه دیگر راهم را میگیرم و میروم بیرون.
*
ساعت 7:05 دقیقه است. من میدان شهرداری هستم. ولی هنوز 25 دقیقهی دیگر مانده است که اتوبوس مذکور بیاید. هوا خیلی سرد است. هوا خیلی سرد است. هوا خیلی سرد است. دارم از سرما میمیرم. یک داروخانهی شبانهروزی پیدا کردهام. کلی فکر کردم که چه دارویی را تمام کردهام که باید از داروخانه بخرم. ماینوکسیدیلم تمام شده بود. آمدم توی داروخانه و یک بسته ماینوکسیدیل خریدم. (یادت میآید یک بار با هم رفتیم از شهرآرا ماینوکسیدیل و فین پشیا خریدیم؟ بعد دکتر داروساز بهم گفت این قرص فین پشیا پایینات را کوچک میکند و بالایت را دراز؟) رفتار دکتر داروساز اینجا خیلی دوستانه بود. من ازش خواستم تا وقتی سرویس محل کارم بیاید اجازه بدهد روی این صندلیهای آبی پلاستیکی دوستداشتنی که در حال حاضر برای من بسیار گرم و نرم است بنشینم. اجازه داد. از خوشحالی پر درآوردم. این داروخانه فکر کنم مال عهد بوق باشد. یک عالمه گچ از سقفاش ریزش کرده است. یک پنکهی سقفی مستعمل کبود از سقف آویزان است. پوستر های تبلیغ محصولات بهداشتی همه جا را پوشانده است. به زمین هم رحم نشده است. یک عکس قدیمی که احتمالا برای صاحب اولیهی داروخانه است آن بالا آویزان شده است...
الآن اینجا تقریبا گرم است. هر چه باشد از آن بیرون هوا بهتر است. بوی شربت سوکلوفرادین و قرص آنتی کلروپریمانتین دماغم را پر کرده است. ولی من میخواهم دکتر داروساز اینجا را بغل کنم و او را در آغوشم بفشارم. الآن اینقدر سرش شلوغ است و مشتری دارد که دیگر وقت این را ندارد که نگاهش را روی من سنگین کند. مشتریهایی که دارند مراجعه میکنند همهشان از سرما مچاله شدهاند. صداهایشان خواب آلود است و میلرزد.
*
دوشنبه – ساعت 4:20 صبح- تهران
رشت را دوست دارم. این منطقه را دوست دارم. هوایش را دوست دارم. بوی شالیزارهای مسیر زیباکنارش غرابت خاصی دارد. دوست دارم مه سردش را تا انتهای ریههایم فرو کنم.
همان ظهر پنجشنبه برگشتم. با تاکسی آمدم. رانندهی تاکسی برایمان گلپایگانی گذاشته بود. این مرد را خیلی دوست داشتم. آدم خوبی بود. دلم میخواست برای یک ساعت همینجوری بغلش کنم. عکسش را این پایین میبینی. من جلو نشسته بودم. دو نفر خبرنگار که باهاشان دوست شدم عقب نشسته بودند. از رودبار دو کیلوگرم زیتون خریدم.
