عزیزم!
اگر دیدی یک روز بیزینس من ثروتمندی شدم برای این است که میخواستم حال پدرم را بگیرم که برای سه دهه موجودی حساب بانکیاش را به رخ من کشیده است.
اگر دیدی یک روز جایزهی پولیتزر را بردم به خاطر این است که میخواستم حال خانم سی سالهی طبقهی سوم نشر چشمه را بگیرم که در حال افتادن از دماغ فیل، نوشتههای من را به عنوان یک نویسندهی کتاب اولی پرت کرد توی کشویش و دو ماه بعد زنگ زد و گفت کارتان رد شده است.
اگر دیدی یک روز کرسی استادی دانشگاه امآیتی را در رشتهی مهندسی گرفتم به خاطر این است که میخواستم حال استاد دورهی لیسانسم را بگیرم که با مدرک فوق لیسانساش از دانشگاه نوشیروانی بابل احساس میکرد جای زینکویچ مرحوم نشسته است.
اگر دیدی یک روز عکسم را با ملکهی زیبایی سال 2020 روی مجلهی ال انداختهاند برای این است که میخواستم حال خانمی را بگیرم که بوتهای مشکی پسرانه میپوشید و وقتی سوار ماشیناش شدم دسته گل خشکیدهای دیدم که دوست مذکر قدیمیاش برایش آورده بود.
عزیزم! مطمئنا میدانی که در حالت خوشبینانه در این چهل پنجاه سال آینده که به مرگم مانده است نه یک بیزینسمن مشهور میشوم، نه نویسندهای که حتی جایزهی گلشیری را برده است، نه کرسی استادی دانشگاه آزاد را فتح میکنم و نه عکسم با نفر صدم مسابقات زیبایی روی مجلهی ریردرز دایجست میافتد. فقط خواستم این را بهت بگویم که هر یک از برنامهریزیهایم در آینده برای این است که یکی از سیاهچالهای زندگی گذشتهام را از بین ببرم. زندگی با این اهداف شاید دردناکتر از زندگی کسی باشد که اصلا هدفی برای آیندهاش ندارد.