من اینجا پشت میز اتاقم نشسته‌ام. در یک روز بارانی با هوای گرفته که اجازه نمی‌دهد هیچ نوری به این اتاق بیاید. تازه از خواب بیدار شده‌ام و یک جورهایی گنگ و گرفته هستم. دلم یک صبحانه‌ی کامل می‌خواهد. شیر، عسل، گردو، تخم مرغ، آب پرتقال و املت فرانسوی. اما اینجا چیزی برای خوردن پیدا نمی‌شود و من مجبورم با گشنگی ملایمی که در شکمم احساس می‌کنم دوست شوم و با او حرف بزنم.

یک هفته در ایروان بودم. دوستم بین اقامتش در ایروان دو روز هم به تفلیس رفت. ولی من از آنجا که در طول سفر هم علاقه‌مند به سفر کردن نیستم، در همان ایروان ماندم. شب‌ها را در خیابان‌های سرد و نسبتا دلگیر تومانیان و تریان قدم زدم و به مردم نگاه کردم. و به مغازه‌ها. و (با حسرت) به قیمت‌های سرسام‌آور لباس‌های مارک‌دار. جاهای درست و حسابی شهر را نگشتم. نه به موزه‌ها رفتم، نه به مراکز تاریخی و اینجور چیزها. راستش را بخواهید کلا علاقه‌ای به کاسه و کوزه‌های شکسته‌ی مردمان چند صد سال پیش ندارم و به همین خاطر حتی در تهران آدم موزه برویی نیستم. من هوای متفاوت یک شهر را دوست دارم. دیدن قیافه‌های جدید. خوردن غذاهای هیجان انگیز. و همین و تمام.

به این نتیجه رسیدم که مردم آنجا هم خیلی تفاوتی با ما ندارند. هشتاد درصدشان در فکر چاپیدن جیب آدم هستند، ده درصدشان سرشان توی لاک خودشان است و تنها ده درصد باقی مانده‌شان می‌ماند که می‌شود با آن‌ها گفت و خندید و بعد خداحافظی کرد و خاطره‌شان را تا آخر عمر توی دل نگه داشت. مثل خانم میان‌سال روسی که در عکس بالا در حال خندیدن بود و صاحب یک کتاب‌فروشی دنج در گوشه‌ای از شهر بود و من وقتی باهاش حرف می‌زدم همه‌اش فکر می‌کردم دارم با آنگلا مرکل حرف می‌زنم. از این ته‌مانده‌های رژیم شوروی بود که پس از فروپاشی به روسیه بر نگشته بود. البته من هیچی از آن کتاب‌های روسی و ارمنی با خط‌های خرچنگ قورباغه‌شان نفهمیدم. ولی حس گرم آن کتاب‌فروشی را در گوشه‌ای از آن شهر سرد دوست داشتم. و نمی‌دانید که چقدر دوست دارم صاحب یک کتاب فروشی کوچک و نقلی باشم.

خلاصه هر چقدر به خودم فشار آوردم فهمیدم که نمی‌توانم مثل ادوارد براون از سوراخ سنبه‌ی موزه‌ها و مراکز باستانی و اینجور چیزها سفرنامه بنویسم. تنها توانایی نوشتن چند خط از حس کلی‌ام را داشتم. و همین و تمام. به قول مارگریت دوراس.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۲ |