
پشت پنجرهی آشپزخانه ایستادهام و دارم بیرون را نگاه میکنم. به طرز غیر منتظرانهای برف شروع کرده است به باریدن. همه جا سفیدپوش شده است. چه آرامش بکری. مثل یک تکنوازی آرام ویلونسل از انتهای جهان که تنها برای من اجرا میشود. چقدر همه چیز خاص شده است. چه قدر روحانی شده است. صورتم را به پنجره نزدیک کردهام و سرمای شیشه را روی گونههایم حس میکنم.
از منظرهی روبرویم عکس میاندازم. من از عکاسی تقریبا هیچ چیز سر در نمیآورم. تنها تنظیم فنیای که توانستم بر روی دوربینم اجرا کنم فعال کردن مد عکاسی در شب بود.
در این شب برفی من پشت میز نشستهام و دارم کاغذهای کتاب جدید آلمانیام را بو میکنم. بوی کوفتهی بران فلز میدهد. هیجان یادگیری یک زبان جدید چیزی است مثل هیجان درست کردن یک وبلاگ یا هیجان خریدن یک دوربین عکاسی نو. کشفی به یک دنیای مرموز.