یک مدت تو یکی از این شهرکتابهای خوش رنگ و لعاب و دوست داشتنی تهران کار میکردم. کنار کتابهای ادبیات داستانی میایستادم و خانمهای میانسال علاقهمند به رمانهای اونوره دوبالزاک و جوانهای دانشجوی پرشور و حرارت علاقهمند به ژان پل سارتر و آلبر کامو را در پیدا کردن کتابهای مورد علاقهشان راهنمایی میکردم.
یکی از آن بعد از ظهرهایی که هیچ کس سر از شهرکتاب ما در نمیآورد خانم میانسال نسبتا زیبایی با دو دختر مامانی و خوشگل وارد طبقهی مربوط به ادبیات داستانی شد. به سمت من آمد و در مورد کتابهای زویا پیرزاد پرسید. چشمهای پرسشگر و خاصی داشت. بداخلاق بود. از آن بولداگهای مادهای که آدم را دنبال میکنند و بالاخره یک جایی فرد را به تباهی میکشانند.
بهش گفتم: چه دخترهای خوشگلی دارید. دو قلو هستند؟
گفت: نه... یکیشان ده سالش است و آن یکی هشت سال. (با با کمال ناباوری ادامه داد) مگر کوری که تفاوتهایشان را نمیبینی و نمیفهمی؟
راستش را بخواهید در این لحظه مثل آب جوش شروع کردم به قل قل کردن. با اینحال آرامش خودم را حفظ کردم و با تن صدای آرام و در عین حال ممتد بهش گفتم: نه، کور نیستم. فقط نمیتوانم درک کنم که کدام مردی حاضر است بیش از یک بار با شما بخوابد.
***
بقیهی ماجرا را میتوانید به صورت خطی و با سرعت خیلی زیاد در ذهنتان مرور کنید. داد و بیداد. گزارش به رئیس شهر کتاب. اخراج من. اعلام اسم من به تمام شهر کتابهای وابسته برای اینکه مرا استخدام نکنند. و نهایتا خرید روزانهی صفحهی نیازمندیهای همشهری برای پیدا کردن یک کار جدید.