امروز يك عكس از تو در فيسبوك ديدم، كه سرت را روي ميز كتابخانه گذاشته بودي و خوابيده بودي و موهايت مثل سرسره به پايين سرازير بود. كاپشن سفيد پف پفي ات را به پشت صندلي ات آويزان كرده بودي. روي ميز، جامدادي رنگي ات بود. ماژيك هاي رنگي، كوله پشتي چهارخانه ي رنگي. و يك پليور سبز رنگ كه تنت كرده بودي. و تو همچنان در عكس فيسبوكت خوابيده بودي و من همچنان داشتم تمام جزئيات عكس را نگاه مي كردم. تو، لاك ناخن هايت و تمام وسايل و كيف و لباست مثل تابلوي شب هاي پر ستاره ي ونگوگ سرشار از رنگ هاي گرم با يك تركيب فوق العاده بوديد.
تو به زندگي خودت ادامه مي دهي و فردا بعد از صبحانه با دوستانت به دانشگاه مي روي و كارهاي روزمره ات را انجام مي دهي و هيچوقت هيچوقت نخواهي فهميد كه من با ديدن اين عكس فيسبوكي چقدر ناگهان قلبم براي تو تپيد.