سوری عزیز، سوری عزیز، سوری عزیز...

دوستی دارم که شاعر است و شعر می‌گوید*. من برای آن دسته از دوستانم که شعر می‌گویند احترام بیشتری قایل هستم. حتی بیشتر از آن دسته از دوستانم که می‌نویسند یا نقاشی می‌کشند یا مجسمه می‌سازند. چرا که به نظر من وقتی که آدم‌ها شعر می‌گویند از اعماق وجودشان با شما صحبت می‌کنند. از عمیق‌ترین نقطه‌ی وجودشان. احساسشان را با کلمات بیرون می‌ریزند و به نمایش می‌گذارند. کاری که ما و آدم‌های شبیه ما از آن می‌ترسیم. همه‌مان یاد گرفته‌ایم و سعی می‌کنیم از ترس اینکه دیگران درباره‌ی ما قضاوت کنند یا ما را مورد شماتت قرار دهند، احساساتمان را پنهان کنیم. ولی شاعرها این خط قرمز را از بین می‌برند و خود درونی‌شان را بیرون می‌ریزند.

اسم دوستی که می‌گویم شاعر است و شعر می‌گوید بابک اباذری است. سال 1363 به دنیا آمده است. فقط سی سال زندگی کرده است و با اینحال دو برابر عمرش فعال بوده است. نه تنها شعر می‌گوید بلکه کار نشر کتاب هم می‌کند. انتشارات نصیرا را می‌گرداند.  یک هفته‌ی پیش به من پیامک داد و گفت روزی دوازده ساعت کار می‌کند. گفت یک کافه کتاب و یک فروشگاه کتاب هم روبروی دانشگاه تهران باز کرده است. پیش خودم فکر کردم تمام آرزوهایی که من در سرم می‌پرورانم را بابک در عرض همین یکی دو سال اخیر برآورده کرده است (یکی از آرزوهای من همانطور که قبلن به شما گفتم داشتن یک کتابفروشی دنج است که در گوشه‌ای از آن یک کافه‌ی کوچک هم باشد تا مردم بیایند، پشت میز بنشینند، قهوه بنوشند و کتاب بخوانند).

سوری عزیز، سوری عزیز، سوری عزیز... نمی‌دانم چطور به شما بگویم. ماجرای غم‌انگیزی است. خیلی غم‌انگیز. باور کردنش سخت است. سه روز پیش خبر آمد که بابک خوابیده است. برای همیشه. و دیگر شعر نخواهد گفت. و به کافه کتاب نخواهد رفت. نمی‌دانم چطور باید خبر درگذشت یک نفر را در نامه‌ام به شما مطرح کنم. می‌گویند در دریای مازندران غرق شده است. و من همچنان نمی‌توانم این ماجرا را قبول کنم. هنوز هم باورم نمی‌شود که چطور ممکن است کسی در همین نزدیکی‌ها از این دنیا برود و شعرهایش، کافه کتاب و انتشاراتش را مثل بچه‌های یتیم جنگ‌زده در این دنیای پرهیاهو رها کند. مرگ از آنچه به آن فکر می‌کنیم به ما نزدیک‌تر است.

*دوست یک مفهوم نسبی است. ممکن است کسی را هیچ وقت ندیده باشید و با او احساس نزدیکی بیشتری کنید تا با کسی که هر روز او را می‌بینید، حرف می‌زنید و با اینحال اندازه‌ی اقیانوس آرام از هم فاصله دارید.

پانوشت: اگر به خیابان انقلاب تهران رفتید به کافه کتاب نصیرا هم سر بزنید.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۱۰ |