دوست داشتم آن آقا پدرم بود، يا دايي، عمو، يك دوست كه شب ها با هم در امتداد تاريك خيابان گاورنرز راه مي رفتيم و او مي زد زير آواز. باحالي از وجودش مي بارد. من خيلي دوست دارم آدم ها را نگاه كنم، حركت دست ها، صورت، لبخند و نگاه هايشان را رصد كنم و بعد از روي اين داده هاي وروردي، درونشان را تحليل كنم يا حداقل حدس بزنم. اين آقا از آن آدم هاي باحال است. از آن هايي كه وقتي باهاشان حرف مي زنيد به خودتان مي گوييد اي بابا خيلي همه چيز را سخت گرفته ام و بايد بي خيال بود و دل خوشي داشت در سخت ترين شرايط. بايد نيلوفر آبي بود، در مرداب زندگي. كه در گنداب هم سر كني، باز زيبا باشي و آراسته و شاد، جوري كه ديگران از ديدنتان، از بودن با شما حظ كنند. اين آقا نيلوفر آبي است. خيلي باحال است. دمش گرم.