يك تلاش مذبوحانه انجام دادم تا همكلاسي هاي دوران دبيرستان را در يك گروه تلگرام جمع كنم (با توجه به شخصيت جوگيرانه اي كه دارم، افتاده ام روي دور گروه تلگرام زدن. ديروز گروه تلگرام وبلاگ گوريل فهيم را درست كردم و امروز همانطور كه عرض كردم گروه تلگرام همكلاسي هاي دوران دبيرستان). ولي بعد از چند دقيقه كه چهار نفر را اضافه كردم نظرم عوض شد. فكر كردم كه با هشتاد درصد آن آدم ها بيشتر از دوازده سال است كه حرف نزده ام. با بيست درصد بقيه هم به صورت مجازي سلامي شده و احوال پرسي مختصري. و نه ارتباط بيشتري. بعد تازه وقتي داشتم اسم ها را يكي يكي اضافه مي كردم يادم آمد كه من چقدر از فلان آدم متنفر بوده ام و چقدر با آن يكي مشكل داشتم.
من در مدرسه يك موجود نسبتا درونگرا بود كه درس خواندنم به صورت نوساني خوب و بد مي شد. آن موقع هزار جور مشكل خانوادگي داشتم. آنقدر مشكل خانوادگي داشتم كه از صميم قلب دوست داشتم زندگي ام تمام شود. و تنها دليل ادامه دادن به زندگي ام اين بود كه يك نفر به طرز وسواس گونه اي خودش را و زندگي اش را وقف من كرده بود (مادرم) و اگر مي خواستم خودم را بكشم تكليف او چه مي شد؟ حتي تصور كردنش هم برايم سخت بود.
بعد مرا در مدرسه در نظر بگيريد كه يك بار يك شعر دو صفحه اي نوشتم و يك نسخه ي دستنويس به معلم شيمي ام تقديم كردم و او جلسه ي بعد جلوي همه ي همكلاسي ها به من گفت كه افسردگي مزمن دارم. و بعد يك داستان نوشتم در مورد بچه لاك پشتي كه در ساحل ماسه اي به دنيا مي آيد و تمام تقلاي زندگي اش را مي كند كه خودش را برساند به آب اقيانوس و زندگي اش را نجات دهد. معلم ادبياتم آن را خواند و جلوي چهل نفر جمعيت كلاس گفت خزعبلات نوشته ام. و بعد يك كتاب شعر درست كرده بودم كه هشتاد نود صفحه مي شد و با يكي از دوستانم كه گاهي مي شد تحملش كرد تمام چاپخانه ها و دفترهاي نشر كرج را گشتيم كه آن را چاپ كنند و همه جواب سربالا دادند.
به آن آدم هايي فكر كردم كه مي خواستم به گروه تلگرام اضافه شان كنم. بعد تازه يادم آمد چقدر از دوران مدرسه و از اين آدم ها متنفر بوده ام. و چقدر خوب است كه دوازده سال از خيلي هايشان خبر ندارم. يك مشت پسر تازه به بلوغ رسيده كه يك سري هايشان نسبت به همكلاسي هايشان فانتزي هاي جنسي داشتند و يك سري ديگر با رفتار قلدرمآبانه شان خودشان را نيروي سركوبگر كلاس مي دانستند و يك سري ديگر مثل نوچه دورشان را گرفته بودند. و بعد من در دنياي سانتي مانتالي خودم بين اين همه آدم كج و كوله محصور شده بود و دائم در حال سرخوردگي از اطرافيانم بودم.
نمي خواهم بگويم كه همه ي آن آدم ها بد بودند. ولي مقتضاي سنشان، و تركيب ناهمگونه شان يك ملقمه ي تهوع آور ايجاد كرده بود. حالا فكر كنيد همه ي آن آدم ها يك جايي در تلگرام جمع شوند و بعد بخواهند دوباره تك تكشان در نقش هاي پانزده سال پيششان فرو روند: قلدرهاي كلاس، نوچه ها، شهوتي ها، خبرچين ها، چاپلوس ها، نردها، لوس ها، پولدارها.
براي همين است كه مي گويم تلاشم مذبوحانه بود. بعد از اضافه كردن چهار نفر تصميمم عوض شد. گروه را پاك كردم و از آن بيرون آمدم. به دوستي خنثي در فيسبوك با يك سري شان بسنده كردم. همينكه هرازگاهي پنهاني عكس هايشان را ببينم و بفهمم كجاي دنيا هستند و چه كار مي كنند برايم كافي است.