امروز نيم ساعت رانندگي كردم و به يك شركت اسم و رسم دار رفتم تا در يك دوره ي آموزشي به كادر فني شان يك سري چيزهاي مهندسي كه تعريف كردنشان در اينجا خيلي كسل كننده مي شود درس بدهم. پشت ميز كنفرانس نشسته بودم و چهار تا مهندس درست حسابي و زن و بچه دار (!) داشتند درسم را دنبال مي كردند. خيلي حس آدم حسابي بودن بهم دست داده بود. مينا گفت همه اش دوست دارم مركز توجه باشم و تمام اين كارها را از نوشتن كتاب بگيريد تا وبلاگ نويسي و ساز زدن و درس دادن را مي كنم تا ميل مركز توجه بودنم را ارضا كنم. نمي دانم اين حرف چند درصد واقعيت دارد. اينكه دوست دارم مركز توجه باشم را راست مي گويد. اما اين كارها را فقط به قصد اين موضوع انجام نمي دهم. دوستشان هم دارم.
بعد از كلاس به دانشگاه واشنگتن در سينت لوييس رفتم. وقتي وسط دانشگاه واشنگتن در سينت لوييس بايستيد احساس له شدن و هيچ بودن بهتان دست مي دهد. دور تا دور آدم را آن ساختمان هاي عظيم الجثه، قديمي و آنتيك فرا مي گيرد. ساختمان مركزي دانشگاه مثل يك قلعه ي بزرگ قديمي با سبك گوتيك بنا شده است. همه ي ابعاد بزرگ است.
تنها بودم. غروب بود. سرد بود. پاييز بود و برگ هاي زرد رو زمين اينور و آنور ريخته بود. تو محوطه ي بي انتهايش راه مي رفتم. ساختمان هاي غول پيكر و هواي سرد و برگ هاي زرد و آدم هاي غريبه بيشتر از قبل مرا مطمئن كرد كه تو كل دنيا بين شش ميليارد و نيم آدم، يك ... هستم. جاي سه نقطه مي توانيد هر كلمه اي دوست داشتيد بگذاريد. بالاخره آدم بايد به خواننده هم يك مقدار آزادي عمل بدهد و فقط اين نباشد كه هر چه نوشتم را به خورد آدم ها بدهم.
دو ساعت به شروع فيلم مانده بود. يك فيلم ايراني آمريكا به اسم دختري كه تنها در شب راه مي رود. هدف من به رفتن به آن دانشگاه همين بود. دو ساعت بايد در آن محوطه ي درندشت وقت مي گذراندم تا موقع اكران فيلم برسد. همينجور سمت كتابخانه رفتم، سرم را انداختم تو و وارد ساختمانش شدم. مانده بودم دو ساعت وقتم را چجور بگذرانم كه ناگهان وارد يك نمايشگاه شدم. بعد فكر كنيد چقدر خوش شانس بودم. افتتاحيه ي نمايشگاه بود. غذا و شراب قرمز و انواع و اقسام پنير و شيريني و يك عالمه تابلوي نقاشي و يك نقاش روس تبار نوستالژيك و يك استاد ادبيات پاپيون زده ي شيك پوش؛ همه ي اين ها با هم تو افتتاحيه ي نمايشگاه جمع شده بودند. نقاشي ها بر اساس شرح وقايع رمان جنگ و صلح تولستوي كشيده شده بود و يك ناشر آن ها را در يك نسخه ي ترجمه از جنگ و صلح به زبان انگليسي منتشر كرده بود.
در مورد فيلمي كه ديدم بعدا حرف مي زنم.
عكس نقاش و استاد ادبيات را پيوست كرده ام.
من مي روم بخوابم. شب بخير.