تمام عمرم در مورد خودم نوشته‌ام، در مورد آدم‌های اطرافم، در مورد غذاهایی که می‌خورم، جاهایی که می‌روم و کابوس‌هایی که ‏می‌بینم. خیلی کم درباره‌ی مسائل اجتماعی، سیاسی یا مذهبی نوشته‌ام. یکی به خاطر اینکه اینجور مسائل تاریخ مصرف دارند و ‏بعد از چند ماه مثل یک پنیر در بایگانی صفحه‌ی وبلاگ یا فیسبوک کپک می‌زند. یک دلیل هم به این خاطر که حس می‌کنم ‏اطلاعاتم به اندازه‌ی کافی در باب این مسائل بالا نیست. با اینحال هر کسی از جمله من می‌تواند و حق دارد درباره‌ی این ‏موضوعات بنویسد و وقایع اتفاقیه را از دیدگاه خودش توضیح دهد. حتما نیازی نیست که آدم یوسف اباذری باشد تا بیاید و در ‏مورد پدیده‌های اجتماعی دری وری بگوید و فحش بدهد. آدم‌های معمولی (که من هم جزء آنان هستم) می‌توانند در این موارد دری ‏وری بنویسند. اتفاقا دری وری نوشتن در این موارد خیلی هم جذاب است. همه‌مان دنبال مخاطب هستیم تا چرندیات ذهنمان را ‏برایشان بلغور کنیم و به خوردشان بدهیم. من هم خیلی مواقع هیجان این را دارم که در مورد این مسائل چیزی بنویسم. اما ‏متاسفانه به خاطر ترس از جان و نان و خانمان هیچ وقت نیامده‌ام جهانبینی خودم را توی فیسبوک یا وبلاگ یا برای آدم‌های ‏اطراف به صورت واضح تشریح کنم. ‏
همه‌ی این مقدمه را گفتم تا بتوانم چند کلمه در باب ماجرای فرانسه حرف بزنم. یک سری فکر توی ذهنم بود که همین‌طور توی ‏جمجمه‌ی سرم غوطه می‌خورد و دنبال راهی می‌گشت که از آن فضای بسته بیرون بیاید و مثل یک سطل رنگ قرمز بپاشد به ‏این هرج و مرج دنیای مجازی. ‏
به نظر من، ما تو دنیای غمگینی زندگی می‌کنیم. از همان اول که روی کره‌ی زمین شروع کردیم به زندگی کردن، با خودمان ‏بدبختی و نکبت و جنگ و کشتار و سلاخی آوردیم. از نئاندرتال‌ها بگیرید تا هوموساپینس‌ها، تا انسان‌های عصر حجر، تا ‏آشوری‌ها، تا همین کوروش با آن منشور حقوق بشرش که در دربار پرسپولیس تو گوش مجرمان سرب مذاب می‌ریخته، تا تیمور ‏لنگ، تا آمریکایی‌هایی که یک نژاد را سلاخی کردند برای آنکه مزارع خوش آب و هوای ویرجینیا را از آن خود کنند، تا هیتلر و ‏آشویتس‌اش، تا نظامی‌های فرانسه در الجزایر، انگلیس در هند، ترکیه در ارمنستان، اسرائیل در فلسطین، تا بیپ بیپ بیپ، و هزار ‏و یک کشور و قدرت و لشگر و توپ و تانک و قمه و چاقو در سوریه و عراق. حالا هم نوبت داعش شده برای آدمکشی. منتهی ‏با ورژن منزجرکننده‌تر. همانطور که آدم‌ها در علم و تکنولوژی پیشرفت می‌کنند، در روش‌های ترور و نسل‌کشی و سلاخی هم ‏پیشرفت می‌کنند. ‏
‏ ما در دنیای غمگینی زندگی می‌کنیم. یک سری‌ها بدبخت و بدشانس هستند، تا چشم به جهان باز می‌کنند و دور و برشان را ‏نگاهی می‌کنند، قربانی این بی‌رحمی همیشگی گونه‌ی انسان می‌شوند. یک سری‌ها هم مثل ما خوش‌شانس. حداقل تا الآن ‏خوش‌شانس. که به نحوی از این وقایع دور و تنها نظاره‌گر ماجرا بوده‌ایم. تنها بیینده‌ی خبرهای بی‌بی‌سی و سی‌ان‌ان بوده‌ایم. ‏کاربر شبکه‌های اجتماعی بوده‌ایم تا عکس پروفایل فیسبوکمان را همرنگ پرچم فرانسه کنیم. ‏
آن طرف قضیه آدم‌های بدشانس هستند که زندگی‌شان به تباهی کشیده می‌شود و می‌میرند؛ یا معلول می‌افتند گوشه‌ی خانه و ‏بیمارستان؛ تا آخر عمر. آدم‌های خوش‌شانس‌تر، اگر خیلی رقت انسانی داشته باشند برای چند ساعت یا چند روز غمگین می‌شوند، ‏عکس فیسبوکشان را عوض می‌کنند، مثل من پست فیسبوکی می‌نویسند، پشت میز شام در مورد مسائل اخیر حرف می‌زنند و آن ‏را محکوم می‌کنند. بعد دوباره بر می‌گردند به زندگی روزمره‌شان و همانطور که تمام کشتارهای گذشته را فراموش کرده‌اند، ‏کشتارهای بیروت و بغداد و پاریس را هم فراموش می‌کنند. تا وقتی یک سری آدم بدشانس دیگر قربانی جنگ و ترورهای ‏همیشگی و پایان‌ناپذیر شوند. و بعد دوباره مرحله‌ی غمگینی و همذات‌پنداری. و بعد باز مرحله‌ی فراموشی موقت. و همین‌طور ‏این تسلسل با گذشت سال‌ها و قرن‌ها ادامه پیدا می‌کند. ‏
به خاطر همین است که می‌گویم در دنیای غمگینی زندگی می‌کنیم. می‌توانیم امیدوار باشیم که با آمدن آینده شرایط بهتر شود و این ‏ماجراها کمتر اتفاق بیافتد. اما این امیدواری تنها یک امیدواری شاعرانه است. چیزی که توی این جهان وجود دارد جنگ ‏قدرت‌هاست؛ جنگ بر سر زمین، نفت، پول و زن! ‏
از یک سمت یک سری آدم بدشانس هستند که قربانی تکنولوژی رو به پیشرفت قساوت و بی‌رحمی می‌شوند. از سمت دیگر یک ‏سری سیاستمدار با لباس پلوخوری که شهوت شرکت در کنفرانس و سخنرانی جلوی دوربین خبرنگاران دارند. از یک سمت ‏مارک زاکربرگ که با گروه بیزینس دیولوپمنت خود می‌نشیند و ایده می‌دهد که اپلیکیشن رنگ پرچم فرانسه برای پروفایل‌ها را ‏تو فیسبوک فعال کند. از یک سمت آن‌هایی که فریاد بر می‌آورند که مگر خون فرانسوی‌ها رنگین‌تر از خون بقیه‌ی مردم است. از ‏یک سمت کسانی که زیر پوستی سعی می‌کنند اثبات کنند که بله، خون فرانسوی‌ها مثل شراب فرانسوی قرمزتر، گرانقیمت‌تر، ‏هنری‌تر و متمدن‌تر است. و ضلع آخر این چند ضلعی تهوع‌آور یک سری جلاد عملگرا و اکتیویست که با بوی خون ارضاء ‏می‌شوند و با بریدن سر و دست و به صلیب کشیدن مردم تحریک جنسی یا روحی یا عقیدتی یا هر چیز دیگری. ‏
فقط برای آن دسته کسانی که دنبال یک نتیجه‌گیری منطقی و ساده می‌گردند تا از خواندن این نوشته‌ها خیالشان راحت شود که من ‏کجای این مرزبندی ایستاده‌ام: من هم به نوبه‌ی خود (چقدر از این کلمه‌ی به نوبه‌ی خود متنفرم) جنایت بی‌رحمانه‌ی داعش در ‏فرانسه را محکوم می‌کنم؛ به همان اندازه در بیروت و بغداد و موصل و رقه و کوبانی و بقیه‌ی جاها. و خیلی غمگینم؛ برای ‏جهش ژنتیکی بی‌رحمی و قساوت که در این گروه اتفاق افتاده است. و می‌ترسم، برای آدم‌های بدشانسی که ممکن است در آینده ‏قربانی این جهش ژنتیکی شوند. اینکه کی از داعش حمایت می‌کند و کی از بشار اسد و باقی جزئیات را می‌سپارم دست ‏ژئوپولیتیست‌ها و ژئواستراتژیست‌ها و ژورنالیست‌ها و آرتیست‌ها و تیست‌ها و ایست‌ها که در مورد آن مقاله پابلیش کنند و پشت ‏دوربین‌ها حرف بزنند.‏

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۲۴ |