جیپیاس مرا به آدرس شرکت هدایت کرد. ساختمان شرکت انتهای یک خیابان باریک و دراز بود، در یک محلهی نه چندان لوکس. خیابان باریک قصد تمام شدن نداشت. تمام آن خانههای قدیمی با آجرهای شکسته و پنجرههای پلاسیده را طی کردم تا بالاخره به انتهای خیابان رسیدم. ساختمان شرکت در یک لباس سیمانی آبی چرکمد شده فرو رفته بود. یک حیاط کوچک در پشت ساختمان قرار داشت که در آن پنج تا ماشین پارک شده بودند. چهار تا از ماشینها به صورت منظم سمت راست حیاط قرار گرفته بودند و آن یکی که یک لکسوس مشکی نونوار بود سمت چپ حیاط لم داده بود. انگار به طرز متکبرانهای داخل یک مبل بزرگ چرمی فرو رفته باشد و هیبت و شکوه خود را به رخ دیگران بکشد. آن لحظه حدس زدم که باید ماشین خود قورباغه باشد که البته بعدا فهمیدم حدسم درست از آب درآمده است. یک در چوبی قرمز رنگ و زهوار در رفته در حیاط پشتی قرار داشت. انگار یک جورهایی راه در رو بود. برای وقتهایی که احتمالا طلبکارهای شرکت وارد ساختمان میشوند و دنبال قورباغه میگردند و قورباغه مجبور است کیف سامسونت غولپیکرش را جمع کند و از آن در فلنگ را ببندد و فرار کند. احساس کردم خیلی وجههی خوبی ندارد که روز اول کاریام از در مخصوص فرار کردن قورباغه وارد شرکت شوم. برای همین ساختمان شرکت را دور زدم و به در اصلی رسیدم. در اصلی از قرار تو خیابان اصلی بود؛ متقاطع با همان کوچهی باریک و درازی که من تمام طول آن را با آرش، تویوتای قراضهی مدل 1995 خود پیموده بودم.
آرش را کنار یک خانهی قدیمی که جلویش انبوهی از برگهای نارنجی و خیس به خاطر باران طولانی شب قبل جمع شده بود پارک کردم. کیفم را برداشتم و به سمت ساختمان شرکت حرکت کردم. قلبم تند تند میزد.
روز اول هر چیز جدیدی همیشه اضطرابآور و سهمگین است. بچه که بودم به خاطر اینکه پدرم در ارتش کار میکرد مجبور بودیم هر سال یا دو سال یکبار به خاطر ماموریتهای همیشگی و تمامنشدنی تمام زندگیمان را پشت یکی از آن کامیونهای خاور نارنجی یا زرد رنگ جمع کنیم و از این شهر به شهر دیگر مهاجرت کنیم. از اصفهان به اراک، از اراک به همدان، از همدان به ایلام، از ایلام به تهران، از تهران دوباره به اصفهان. اینجوری بود که پشت سر هم مدرسه عوض میکردم. اول مهر هر سال یا حتی وسط سال تحصیلی مثل یک جوجه اردک زشت فرود میآمدم در میان انبوهی از بچه اردکهای سفید و مامانی که همهشان از بچگی با هم دوست بودند و در یک محله زندگی میکردند و گروههای مافیایی خودشان را داشتند. بعد فکر کنید که جوجه اردک زشت تبدیل میشد به یک اسباببازی و وسیلهی سرگرمی برای گروههای مافیایی. تبدیل میشد به قربانی همیشگی توطئههای گاه و بیگاه دانشآموزهایی که هر چند کودک بودند و انتظار میرفت افکار کودکانه داشته باشند و قلبشان سرشار از پاکی باشد، اما درون افکار هر کدامشان یک شیطان فریبکار نهفته بود و در اعمالشان نشانهای از ملاطفت و مهربانی با یک دانشآموز غریبه و تازهوارد دیده نمیشد. تازهواردها همیشه همینطورند. یادم است وقتی که ماموستا را به بیمارستان روانی سرخه حصار هم بردند همین اتفاق برایش افتاد.
هم از طرف بیماران روانی قدیمی و هم از طرف کارکنان بیمارستان یا بهتر بگویم تیمارستان. دستهی اول وسایلش را میدزدیدند و در موقعیتهای ترسناک قرارش میدادند. مثلا یک بار بطری تیره رنگی را که در آن آب میخورد پر از شاش کردند و کنار تختش گذاشتند. چند ساعت بعد در بطری را باز کرد و شروع به نوشیدن از آن کرد. به محض اینکه فهمید مایع داخل بطری چیز دیگری غیر از آب است و در پی آن عضلههای صورتش واکنش نشان دادد، همهی هم اتاقیهایش شروع به خندیدن کردند. خندههایی که بند نمیآمد و به اندازهی ضجههایی مرگبار بلند و منزجر کننده بود. دستهایشان را به طرف ماموستا دراز کردند و هو کشیدند. معلوم نبود که کی میخواهد این خندهها و هو کشیدنها متوقف شود. ماموستا نمیدانست باید چه کار کند، به کجا نگاه کند، چه حرفی بزند، کجا برود. همینطور مات و مبهوت مانده بود. مثل یک جوجه اردک زشت بین تمام جوجه اردکهایی که مسئولان تیمارستان با آنها مثل یک مریض روانی "معمولی" برخورد میکردند. اما با ماموسا نه. رفتارشان با ماموستا حیوانی و فاجعهآمیز بود. اولها به خاطر اینکه یک تازهوارد بود. همینطور به خاطر ماجرای ترسناکی که باعث شده بود او سر از سرخه حصار درآورد. ولی بعدا دلایل دیگری هم برای بدرفتاری با او اضافه شد. و همین دلایل بود که شوک الکتریکی شده بود جزئی از زندگی ماموستا در آن سیاهچالهی تاریک که راه نجاتی از آن وجود نداشت...