ناتالی عزیزم،
نمی‌دانم آیا می‌توانم به تو بگویم ناتالی عزیزم یا نه. به تو که الآن بیشتر از هشت سال می‌شود که تو را ندیده‌ام و صدایت را هم نشنیده‌ام. الآن که اندازه‌ی قطر کره‌ی زمین از هم دور هستیم. الآن که تو ناتالی هشت سال پیش نیستی و من هم سیاوش هشت سال پیش نیستم. تو برای من تبدیل شده‌ای به یک تکه از تاریخ. شاید هشت سال برای خیلی‌ها زمان خیلی زیادی نباشد. ولی برای من هشت سال مثل یک عمر می‌ماند. یک عالمه اتفاق توی این هشت سال برایم افتاده است. مثل یک توپ اسکواش به در و دیوار و زمین و هوا پرتاب شده‌ام و بالا و پایین رفته‌ام.
حالا اینجا نشسته‌ام و دارم برای تو نامه می‌نویسم. بدون اینکه هیچ فکری در مورد نوشتن این خطوط کنم سریع دکمه‌های کیبورد را با انگشتانم فشار می‌دهم و این جمله‌ها را برای تو تایپ می‌کنم. این را از تو یاد گرفته‌ام. هنوز توصیفت در ذهنم مانده است که می‌گفتی وقتی می‌خواهی چیزی بنویسی شروع می‌کنی به تایپ کردن و با بیشترین سرعت ممکن تایپ می‌کنی و اجازه می‌دهی کلمات مثل جریان مذاب آتشفشان از درون قلبت به بیرون پرتاب شوند. حالا من دارم با همین روش به تو نامه می‌نویسم. نه فقط به تو، بلکه به خودم در هشت سال پیش، به سیاوشی که روزها در خیابان‌های تهران بین چهارده میلیون نفر بالا و پایین می‌رفت و حس غربت غریبی بین آدم‌های اطرافش داشت. و حالا هم بعد از هشت سال همچنان همین حس را دارم؛ نه بین چهارده میلیون نفر آدمی که در خیابان‌های تهران می‌لولند، بلکه بین چهل هزار نفر جمعیت کسل کننده و بغ کرده‌ی شهر کوچکی در جنوب ایلینوی.
نامه نوشتن به ناتالی هشت سال پیش مثل این می‌ماند که آدم به سراغ انباری خاک گرفته‌ی یک خانه‌ی قدیمی برود و آلبوم عکس قدیمی‌اش را پیدا کند و شروع کند به نگاه کردن عکس‌هایی که تصویر سال‌های گذشته را روی خود ضبط کرده‌اند. بیشتر آدم‌های موفق در زمان حال زندگی می‌کنند. صبح زود از خواب بیدار می‌شوند و سر کارشان می‌روند و کلی پول به حساب بانکی‌شان اضافه می‌کنند و شب با خانواده‌شان بیرون می‌روند و در رستوران‌های چرخان خرچنگ می‌خورند. آن‌ها آدم‌های حال هستند. آدم‌های باحال، آدم‌های خوشحال. گذشته‌ای ندارند. مدرن هستند. تاریخ ندارند. خاطره ندارند. تمام زندگی‌شان در حال برنامه‌ریزی برای آینده است. معمولی هستند. می‌گردند و حالش را می‌برند. ولی من کسی هستم که در زمان حال تنها می‌توانی از من یک جسد متحرک و بی‌جان پیدا کنی. من در گذشته‌ام زندگی می‌کنم. به طرز شترگونه‌ای خاطرات گذشته‌ام را مدام بالا می‌آورم و نشخوار می‌کنم. همیشه ته دلم یک غم ملایم هست در حسرت آدم‌هایی که از دست داده‌ام. آدم‌هایی که دیگر هیچ وقت ندیدمشان. و بعد به طرز بیمارگونه‌ای مثل یک جاسوس در شبکه‌های اجتماعی می‌افتم دنبال پیدا کردن آدم‌های فراموش شده‌ی زندگی‌ام تا بتوانم ردی، نشانی، چیزی از آن‌ها پیدا کنم.
وقتی که تصمیم گرفتم برایت نامه بنویسم، رفتم و از سوراخ سنبه‌ی هارد کامپیوترم پوشه‌ی مربوط به عکس‌های هشت سال پیش را پیدا کردم و شروع کردم به نگاه کردن عکس‌ها. مدت‌ها بود که آن‌ها را ندیده بودم. عکس‌ها در همان دوره‌ای گرفته شده بود که ما همدیگر را در کافه‌ی خیابان خرمشهر می‌دیدیم و روی کاغذ با مداد شمعی نقاشی‌های الکی می‌کشیدیم. آن موقع من تازه موبایل دوربین‌دار گرفته بودم. و قبل از آن هیچ دوربینی نداشتم. از بچگی دستم به دوربین نخورده بود. دوربین تو خانواده‌ی ما یک جور وسیله‌ی تشریفاتی و غیر لازم محسوب می‌شد که همیشه خریدن آن به تعویق می‌افتاد. البته یک دوربین نیکون قدیمی داشتیم (از آن‌هایی که عکس را خودشان چاپ می‌کنند و از دهانشان بالا می‌آورند)، ولی سال‌ها پیش وقتی که مثلا من دو سه سالم بود خراب شده بود و بعد در یک جعبه از وسایل اضافی نگهداری می‌شد. همان وسایلی که معمولا کسی آن‌ها را دور نمی‌اندازد به این امید که در آینده‌ای نامعلوم به درد بخورند.
همیشه دوست داشتم دوربینی داشته باشم تا بتوانم از آدم‌ها، خیابان‌ها و اشیاء عکس بگیرم و آن‌ها را ثبت کنم. برای آدمی که شبانه‌روز در خاطرات گذشته‌اش می‌لولد دوربین داشتن و ثبت آن‌ها برای آینده یک جور نیاز مبرم محسوب می‌شود. وقتی که اولین موبایل دوربین‌دارم را گرفتم، راه افتادم توی زندگی‌ام و از هر موجود جاندار و بی‌جانی عکس انداختم. همین‌طور از خودم. صبح تا شب و شب تا صبح از خودم سلفی می‌گرفتم. می‌خواستم مطمئن شوم تک تک دقایق گذراندن عمرم را ثبت کرده‌ام تا در آینده حسرت این را نخورم که در فلان سن چه شکلی بوده‌ام و چه قیافه‌ای داشته‌ام. به خاطر معضل بی‌دوربینی در خانواده‌ام، تصور چندان درست حسابی‌ای از قیافه‌ام مثلا در ده سالگی، پانزده سالگی، یا بیست سالگی ندارم. عکس‌های تک و توک از اینور و آنور پیدا می‌شود، ولی به آدم حس ثبت شدن در تاریخ با یک عالمه عکس از زوایا و ابعاد مختلف را نمی‌دهد.
وقتی که تصمیم گرفتم برایت نامه بنویسم، همه‌ی آن عکس‌ها را دوباره شروع کردم به نگاه کردن. یکی یکی. توی سلفی‌ها هشت سال پیش خودم را ثبت کرده بودم و حالا بعد از هشت سال داشتم فاتحانه قیافه‌ام و تک تک اجزای صورتم را ورانداز می‌کردم. چهره‌ی احمقانه‌ای داشتم. یعنی انگار خیلی احمق‌تر از زمان حالم بودم. یک جور بلاهت مزمن در چشم‌هایم دیده می‌شد (نمی‌دانم، شاید خیلی نسبت به خودم و چهره‌ام وسواس دارم و اینگونه خودبلاهت‌پنداری در دیدن عکس‌های هشت سال گذشته به همین دلیل است). سلفی‌های دو نفره‌مان را دیدم تو خیابان انقلاب، خیابان ولی‌عصر، خیابان خرمشهر، سید خندان و همه‌ی آن خیابان‌های دیگر را که شب و روز زیر کفش‌هایمان بالا و پایین می‌کردیم و آنقدر حرف می‌زدیم که نفسمان بالا نمی‌آمد و بعد از آن باز هم حرف می‌زدیم. و بعد مرد غمگینی را در یکی از عکس‌هایم پیدا کردم در فریم دوربین من توی آسانسور بیمارستان مهر در ساعت دو شب پشت به لنز دوربین من روی یک صندلی چوبی نشسته بود، سرش را به دیواره‌ی فلزی آسانسور تکان داده بود و به شماره‌های قرمز رنگ طبقات بر روی صفحه‌ی نمایش آسانسور خیره نگاه می‌کرد. آن عکس مربوط به شبی می‌شود که مادرم برای چند روز در بیمارستان بستری بود و من ساعت دو شب رفته بودم بهش سر بزنم و بعد موقع برگشتن آن مرد را دیدم که مسئول بالا و پایین بردن آسانسور بود.
دارم حدس می‌زنم که هنوز هم بعد از هشت سال آسانسورچی بیمارستان مهر هنوز در آسانسورش آرام و غمگین نشسته است و دکمه‌های آسانسور را فشار می‌دهد. بعد ناگهان حس می‌کنم خودم هم تبدیل به یک کامپیوترچی شده‌ام، تمام زندگی‌ام روی صندلی‌ام نشسته‌ام و دکمه‌های کیبورد کامپیوتر را فشار می‌دهم و خاطرات گذشته‌ام را یکی پس از دیگر در ذهنم بلغور می‌کنم.
خانم ناتالی (هنوز هم نمی‌دانم می‌شود به تو گفت ناتالی عزیزم)، منتظر نامه‌ات هستم. امیدوارم جواب نامه‌ام را بدهی. جمله‌ی قبل یک جور خواهش غیر مستقیم بود. یک جور تمنای غیر مستقیم.
با آرزوی دیدار
گ ف
پانوشت: ناتالی یک تغییر اسم استراتژیک بود.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۴ |