حداقل فکرش را می‌توانی بکنی. اگر نه، من که می‌توانم تصورش را بکنم: شده‌ایم دو تا گدای آسمان جل. شب‌ها از ساعت یک راه می‌افتیم و کل خیابان‌های تهران را گز می‌کنیم. از ستارخان بگیر تا انقلاب، ولی‌عصر و جردن. من آکاردئون می‌زنم و باهاش سلطان قلب‌ها را می‌خوانم. تو یک کاسه‌ی برنجی رنگ و رو رفته دستت گرفته‌ای و به روح‌هایی که تازه روزشان شروع شده است می‌گویی تا توی کاسه پول بیندازند.عینک آفتابی هم زده‌ای تا نور ماه و ستاره ها، چشم‌های قشنگت را اذیت نکنند. آن‌ها از خواب بیدار می‌شوند، کله‌هایشان را از پنجره می‌آورند بیرون. حتما پیش خودشان می‌گویند چه آدم‌هایی پیدا می‌شوند این دوره و زمانه.
ولی نمی‌دانند که ما داریم توی شهر روح‌ها حال می‌کنیم. حسابی پول در می‌آوریم؛ آواز می‌خوانیم و آکاردئون می‌زنیم.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۰۶ |