روی بوم سفید
یک پنجره نقاشی کردم
برای دیوار اتاقم
در زیرزمین بیپنجره
هر روز یک شعر عاشقانه سرودم
برای معشوقی که هرگز زاده نشد
هر شب یک نامه نوشتم
برای دوستی که هیچ کجای دنیا نبود
در ایستگاه راهآهن شهر
به استقبال مسافری رفتم
که هیچگاه از قطار پیاده نشد
در گورستان متروک
به سوگ یاری نشستم
که نامش بر هیچ سنگ قبری
پیدا نشد
برچسبها:
دفتر شعر

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۹۶/۰۸/۱۴
|