ساعت یازده شب خیابان دمون: خیابان دمون خودش را از میان انبوهی از خانههای مجلل عبور داده و به مدرسه کنکوردیا رسانده است. یک طرف آن پارک کنکوردیا قرار گرفته و در تاریکی فرو رفته است. اگر وارد پارک شوید و قدم بزنید از بین درختان صدای بوسیدن و صدای گره خوردن زبان و لبهای دختران و پسران جوان به همدیگر را میشنوید و صدای نالههای ملایم و تکه تکه دخترانی که غرق در عشقبازیاند. سمت دیگر خیابان دمون رستورانها و کافهها صف کشیدهاند. ساشاز از همه معروفتر است. شبها ساعت ده به بعد مشهورترین نوازندههای جاز شهر به آنجا میآیند و تا نیمه شب ساکسیفون مینوازند؛ و ترومپت و کلارینت و درامز. تمام صندلیهای رستوران که تا پیادهروی جلوی آن پخش شده پر میشود از آدمهایی که اندازه میلیونها سال حرف برای گپ زدن دارند در حالی که از گیلاسهایشان شراب مینوشند.
انتهای خیابان دمون بنبست است و ختم میشود به کافه کلدیز. کافه در ساعت یازده شب بسته است ولی من روی صندلی فلزی بیرون کافه نشستهام؛ زیر نور ملایم و نارنجی رنگ چراغ خیابان. صدای همهمه و هیاهوی مشتریان رستوران ساشاز تا اینجا هم به گوش میآید. و نیز صدای ساکسیفون و ترومپت و کلارینت و درامز. کنار من یک پسر بیست و چند ساله نشسته است و دارد با لپتاپش کار میکند. من اینجا زیر نور نارنجی نشستهام و دارم به الهه مو قرمز فکر میکنم. به آخرین باری که همدیگر را دیدیم و وقتی که توی آسانسور به من گفت: این آخرین باره که همو میبینیم. شاید دیگه برای هیچوقت نتونیم همدیگه رو ببینیم.
و من گفتم: شاید وقتی هفتاد سالمان شد دوباره همدیگر را دیدیم و با هم در مورد تمام خاطراتمان حرف زدیم، در مورد خیابان انقلاب، کافه پراگ، پیتزا داوود، شهر کتاب کنار پارک ساعی.
چشمهایش را بست به من نزدیک شد. روی پنجههای پایش رفت تا خودش را به لبهایم برساند و گفت: بوسم کن.
گفتم: داخل آسانسور دوربین مدار بسته دارد.
همانجا بود که از خودم متنفر شدم.