مارس 2019 ددلاین یک مسابقه رمان‌نویسی بود که می‌خواستم در آن شرکت کنم. باید یک رمان می‌نوشتم و برای مسابقه ثبتش می‌کردم. اگر برنده می‌شدم ده هزار دلار جایزه می‌گرفتم و ناشر کذایی کتابم را در آمریکا چاپ می‌کرد و بالاخره می‌توانستم خودم را وارد دنیای واقعی نویسنده‌ها تصور کنم. سه چهار هزار کلمه از رمان را هم نوشتم. ولی بعد منصرف شدم. چند دلیل مختلف داشت. احساس می‌کنم نوشته‌هایم درست و حسابی از آب در نمی‌آید. به یک تبعید غم‌انگیز در نوشتن دچار شده‌ام. با زبان فارسی بیگانه شده‌ام و در زبان انگلیسی هم انگار رهگذری بیش نیستم. ابزار نوشتن را گویا از دست داده‌ام. شاید خیلی دارم با نگاه منفی به این موضوع فکر می‌کنم. شاید هم نه. دلیل دیگری که منصرف شدم این بود که با نوشتن رمان احساس کردم بیشتر و بیشتر در افسردگی غرق می‌شوم. سه چهار روز که از نوشتن رمان کذایی گذشت احساس کردم از شدت اندوه و بیگانگی و تنهایی، زمین می‌خواهد دهان باز کند و مرا در خودش ببلعد. به اندازه کافی مغموم و دلگرفته بودم. و نوشتن انگار بسامد اندوه را بیشتر می‌کرد. تصمیم گرفتم دوباره به کارهای روزمره‌ام برگردم تا بتوانم بر تنهایی و افسردگی غلبه کنم: اینکه در انجام کارهایم پربازده باشم، اینکه هفته‌ای سه بار به باشگاه بوکس بروم و آپرکات بزنم و اینکه با دوست‌هایم بیرون بروم و شام بخورم. اثر این دستور‌العمل انگار برای تنهایی پاییز 2018 در شهر مغموم سینت‌لوییس بیش از نوشتن رمان برای جایزه ده هزار دلاری بود.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۹۷/۰۹/۰۶ |