برچسب: داستان
يک پنجرهي نوتپد روي مانيتور. بيست در بيست سانتيمتر. سهم من از دنياي به اين بزرگي همين پنجرهي نوتپد است. من پشت کامپيوتر مينشينم و با انگشتهايم تايپ ميکنم.
اين پنجرهي کوچک، همان جايي است که تو در آن به دنيا ميآيي. و وارد يک دنياي بزرگ ميشوي. با کلي آدم، دور و برت.
تقريبا ميتوانم اذعان کنم که همهي ما يک جورهايي طبق ميل ديگران به وجود ميآييم. افراد ديگري تصميم ميگيرند که ما وجود داشته باشيم. نتيجهاش اين ميشود: ما به وجود ميآييم. به دنيا ميآييم. طبق سليقهي ديگران بزرگ ميشويم. و ملغمهاي ميشويم از عقده، نياز، استعداد و طرز فکر اطرافيانمان. پدر، مادر، برادر، خواهر و غيره.
اسمت را ميگذارم آناهيتا. آ-نا-هي-تا. تمام بخشهاي اسمت از مصوتهاي طولاني تشکيل شدهاند. ميتوانم ساعتها و ساعتها به اين صفحهي سفيد نوتپد خيره شوم. و اسمت را بخشبخش تلفظ کنم. مثل همانکاري که اول دبستان ميکرديم. صفحهي سفيد و مصوتهاي طولاني. اينها همان چيزهايي هستند که تو را در ذهنم تداعي ميکنند. آناهيتا. آناهيتا. من اين اسم را تکرار ميکنم. مثل اينکه بخواهم مناسک يک آيين خاص و مرموز را اجرا کنم. به صفحهي سفيد خيره شوم، و زمزمه کنم: آناهيتا. با يک صداي لرزان، گرفته و کشيده. در تلفظ همين واجها است که تو به دنيا ميآيي.
من و آناهيتا داريم در امتداد خيابان انقلاب راه ميرويم. از کنار مغازههاي کتاب فروشي عبور ميکنيم. و به ويترينهاي انباشه شده از کتاب نگاه ميکنيم. آناهيتا قيافهي آن مرد سبيلو را به من نشان ميدهد. اينقدر زير آفتاب مانده که صورتش سرخ شده است. يک کتاب قطور دستش گرفته. با لهجهي غليظ جاهلي جملهي يکساني را تکرار ميکند: "کتاب کنکور، کتاب درسي، کتاب کمک درسي، طبقهي پايين." حتي يک لحظه هم براي ورود هوا به داخل ريههايش مکث نميکند: "کتاب کنکور، کتاب درسي، کتاب کمک درسي، طبقهي پايين."
من دارم به اين فکر ميکنم که از تکرار همين جمله است که آن مرد سبيلو با آن صورت سرخ و موهاي آشفته، به دنيا ميآيد. در کنج يک پاساژ کهنه و کثيف. اين تکرار من را ياد آناهيتا مياندازد. که اينجا، دقايقي پيش، با تکرار اسمش به دنيا آمد. و به محض ورودش به اين دنياي کذايي، با هم براي خريدن کتاب درسي به انقلاب رفتيم.
چندين نايلون کتاب، را دستمان گرفتهايم. از بين آدمهاي مختلف رد ميشويم. صداي بوق ماشينها و گاز موتورسيکلتها. صداي تبليغ مردهاي سبيلو، کنار پاساژهاي کثيف و کهنه. همهمهي مردم. از بين تمام اين صداهايي که ميشنوم، من فقط دارم به حرافيهاي آناهيتا گوش ميکنم. من فقط ظرفيت گوشکردن به آن حرافيها را دارم. با آن لحن شاد و جسور. با آن اعتماد به نفس تحسين برانگيز. و با آن تن صداي بلند که دارد با شورو هيجان، جشن عروسي ديشب دخترخالهاش را برايم تعريف ميکند. من به تمام آنها گوش ميکنم. و در کنار آناهيتا از بين جسدهاي متحرک ويراژ ميروم.