2

برچسب: داستان
ما به دنيا مي‌آييم که محفل خانواده‌مان گرم‌تر شود. پدر و مادرمان کم‌تر احساس تنهايي کنند. ما ازدواج مي‌کنيم، و با همسرانمان زنده‌گی می‌کنیم تا آن‌ها از تنهایی نجات پیدا کنند. همين طور برعکس. ما در کودکي، در کنار پدر و مادرمان مي‌مانيم، تا از غول تنهايي نجات پيدا کنيم. و بعد ازدواج مي‌کنيم و بچه دار مي‌شويم تا از شر تنهايي خلاص شويم، در حالي که پدر و مادرمان را تنها در خانه‌اي متروک و تاريک يا بر روي تخت سفيد يک آسايشگاه سالمندان باقي مي‌گذاريم. تا از تنهايي بپوسند و بميرند. ما براي رهايي از تنهايي دست به دامن ديگران دراز مي‌کنيم. در حالي که خيلي‌ها را در پستوي تنهايي‌شان رها مي‌کنيم.

مي‌شود گفت، تقريبا دنج‌ترين جاي کافي‌شاپ را براي نشستن انتخاب کرده‌ايم. کنار يک ديوار مات و کدر. آن بالا، صادق هدايت، روي ديوار روبرو، سرش را انداخته است پايين و از پشت آن عينک سياه و گردالي‌اش زل زده است به ما دو نفر. من در حالي که دارم توي قهوه‌ام شکر مي‌ريزم ، و در حالي که دارم به حرافي‌هاي پايان ناپذير تو گوش مي‌دهم، سرم را بر مي‌گردانم و زير لبي بهش مي‌گويم: "آن چشم‌هاي گرد، غلمبه و نحست را از سر ميز ما بردار و بينداز روي ميز آن دو تاي ديگر. من و آناهيتا اينجا در کنار هميم. نمي‌تواني با اين نگاه‌هاي سنگين، تنهايي‌ات را به ما تحميل کني. و آن ماجراي خودکشي‌ات را. "
تو داري در مورد کلاس سنتورت حرف مي‌زني. که چه طور گند زده بودي توي قطعه‌اي که اين هفته بايد اجرا مي‌کردي. که چه طور پنج شش جفت چشم و گوش هجوم آورده بودند به اعتماد به نفس و آرامش‌ات.
- همين الآن هم انگار آن چشم‌ها دارند مضراب‌هايم را نگاه مي‌کنند. دست‌هايم را نگاه کن. (با خوشمزه‌گي هميشه‌گي‌ات) ببين، پارکينسون گرفته‌ام. با اين پارکينسون چه طور سنتور بزنم؟ اصلا مي‌خواهم به استادمان بگويم که از اين به بعد تنهايي باهام کار کند. از اينکه چند نفر ديگر بنشينند توي کلاس و همين طور بر و بر من را نگاه کنند بدم مي‌آيد. نمي‌دانم چرا وقتي براي ديگران ساز مي‌زنم همه‌اش مي‌ترسم. آخرش هم آهنگ را خراب مي‌کنم.
انگشت سبابه‌ات را مي‌اندازي توي حلقه‌ي فنجان و آن را بلند مي‌کني. مي‌آوري جلوي دهانت. هرت مي‌کشي. يک هرت آرام و ملايم.
- واي سوختم.
بوي گاز شهري پاريس افتاده است توي دماغم. يک بوي تند و شيطاني که از آن پوستر بزرگ بلند شده است و کل کافي شاپ را پر کرده.
- مي‌دوني. براي اين‌که کمتر بترسم، بايد بيشتر واسه‌ي مامان بابا بزنم. حتي استادمان مي‌گفت جلوي آينه ساز بزنيم. اين‌طوري يواش يواش ترسمان مي‌ريزد. بعدش هم جلوي افراد بيشتر. خوب، البته من ديروز آماده‌گي‌ام خيلي پايين بود. خوب تمرين نکرده بودم. تازه آهنگش هم خيلي سخت بود. به هر حال با آقاي يوسفي خيلي حال مي‌کنم. يک جوري باهات صحبت مي‌کند که کمتر بترسي. يک جورهايي مطمئن‌تر ساز بزني. ولي به هر حال من انگار زياد توي سنتور استعداد ندارم. يکي از دوست‌هايم مي‌گفت سازي را که بغل کني بيشتر دوستش خواهي داشت. ولي سنتور را آدم مي‌گذارد جلويش و با اين چکش‌ها مي‌زند توي سرش. بغل کردن ساز به آدم حس اعتماد به نفس بيشتري مي‌دهد. من دوست دارم مثلا يک تار را با تمام وجودم بغل کنم و با مضراب...
من به لب‌هايت نگاه مي‌کنم. به حرافي‌ات گوش مي‌دهم. تلخي قهوه را مي‌چشم. با کف دستم انحناي صاف و ممتد فنجان را لمس مي‌کنم. در حالي که بوي گاز شهري پاريس دماغم را پر کرده است.
----
روز دوم اسباب‌کشيمان به آن‌جا بود. يک خانه‌ي دو طبقه‌ي قديمي. توي يک محله‌ي جديد. صاحب‌خانه بالا و ما پايين. مادر، پدر، خواهر و برادرم داشتند وسايل را جابه‌جا مي‌کردند. کارتن‌ها را اين‌طرف و آن طرف مي‌بردند. فرش‌ها را پهن مي‌کردند. جاي مبل‌ها را تغيير مي‌دادند. من که ته‌تغاري پنج ساله‌اي بيش نبودم، هر بار به يکي از آن‌ها مي‌چسبيدم، گوشه‌ي فرشي، يا زير کارتني را مي‌گرفتم. سعي مي‌کردم در جابجايي آن‌ها نقشي داشته‌باشم، نيرويي اعمال کنم. تا آنجا که تقريبا همه از دستم عاصي شده بودند. مادرم شروع کرد به داد و بيداد کردن.
 گفت: برو بيرون با بچه‌ها بازي کن.
گفتم: من که کسي را نمي‌شناسم. 
گفت: خوب برو دوست پيدا کن.
من با نااميدي از خانه بيرون آمدم. توي حياط داشتم به پيدا کردن دوست فکر مي‌کردم. رفتم توي کوچه. دم ظهر بود. هيچ کس هم‌ قد من توي کوچه پيدا نمي‌شد. من پايم را کردم توي جوبي که خشک شده بود. جوب روبروي خانه‌ي جديدمان. و روي جدول کنار جوب نشستم. آفتاب زده بود توي مغزم. من نشسته بودم و داشتم به زندگي فکر مي‌کردم. به اعضاي خانواده. به اين‌که چرا آن‌ها نگذاشتند توي اسباب کشي کمکشان کنم. به اين‌که چرا هيچ دوستي توي اين کوچه پيدا نمي‌شود. به اين‌ محله‌ي بي‌دوست. سوت و کور. به زوهايي که توي محله‌ي قبليمان مي‌کشيديم. زوووو. به آن جدول‌هاي صليبي شکل که تويش لي‌لي بازي مي‌کرديم. به الهه که مي‌خواند: پي، پي، پينوکيو. پدر ژپتو.
زير لب زمزمه کردم: پي، پي، پينوکيو. پدر ژپتو.
زدم زير گريه. آهسته و ملايم. هق‌هق نمي‌کردم تا کسي براي دل‌جويي کردن نيايد سراغم.
---
آن شب را يادت مي‌آيد؟ آمده بودي خانه‌ي ما. کنار هم روي کاناپه نشسته بوديم. تو دوست داشتي که فيلم ببينيم و تخمه بشکنيم. من بشقاب تخمه‌ي آفتاب گردان را آوردم گذاشتم روي ميز. فيلم کست اوي را انداختم بالا: دور افتاده. هواپيماي پستي‌اي که توي اقيانوس آرام سقوط مي‌کند. تنها باز مانده‌اش چاک نولاند (تام هنکس) است. توي يک جزيره‌ي دورافتاده. توي يک جزيره‌ي دورافتاده فقط چاک نولاند است با آن توپ واليبال ويلسون با صورتک نقاشي شده‌ي مضحک‌اش، و يک عکس کوچک. عکس زنش.
بعد از چهار سال چاک نولاند نجات پيدا مي‌کند. بر مي‌گردد به تمدن. با تمام زرق و برقش. با آتشي که براي روشن شدنش فقط کافي است دکمه‌ي يک فندک را فشار دهد. چاک نجات پيدا مي‌کند، ولي آن توپ واليبال ويلسون توي اقيانوس آرام غرق مي‌شود، مي‌ميرد. و زنش شب‌ها توي خانه‌ي شوهر جديدش مي‌خوابد. آخر سر من ازت مي‌پرسم، که به نظر تو آيا چاک واقعا نجات پيدا مي‌کند؟

تلويزيون را خاموش مي‌کنم. الآن کنار تو نشسته‌ام و دارم موهايت را نوازش مي‌کنم. يک شکلات خوشمزه‌ي سويسي را مي‌آورم طرف دهان تو. با انگشت سبابه و شست گرفتم‌اش. بدون آن‌که فشار دهم. چون زود آب مي‌شود. تو شکلات را با دندانت مي‌گيري و نوک انگشتانم را گاز مي‌زني. در حالي که شکلات‌ را مي‌خوري، مي‌خندي. از همان خنده‌هاي بلند، با آن سبکي و بي‌وزني خاص خودش. من بهت مي‌گويم: توپ واليبال شيطون من.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۷/۰۸/۰۳ |