برچسب: داستان
بعد از تو، "نزدیکترین" شخص زندهگیام آن راننده تاکسی است. راننده تاکسی کچل و شکم گنده. هر روز از ایستگاه میرداماد سوار تاکسیاش میشوم. پنج دقیقهای من و دیگر مسافران را میبرد تا دم در کتابخانهی ملی. وقتی که میخواهم کرایه را حساب کنم، دیالوگ روزمرهام باهاش شروع میشود:
من میگویم: بفرمایید.
او میگوید: قابلی ندارد.
من میگویم: خواهش میکنم.
و بعد تمام میشود. تا شب. وقتی که میخواهم از آنجا برگردم خانه.
---
توی مترو نشستهام. آخر شب. یک روز تعطیل. خلوت. من به این دیوارک شیشهای تکیه دادهام. سمت چپم سه تا صندلی، خالی است و بعد میرسیم به آن زن و شوهر، چهار صندلی آن طرفتر.
پای راستم را انداختهام روی پای چپ. چند کاغذ سفید ده در ده سانتی متری را که روی پایم تکیه دادهام. یک روان نویس. همینها کافی هستند، تا بتوانیم با هم گپ بزنیم. برایت تعریف کنم که امروز چه کارهایی کردم. و تو به من بگویی که این بار توی کلاس سنتورت چه طور بودی؟ یا اینکه در مورد کتابی که داری میخوانی بهم اطلاعات بدهی.
آن زن و شوهر با امواج صوتی، با هم حرف میزنند. همینطور با بویی که از بدنشان منتشر میشود. همینطور با نگاههایشان.
من و تو با این کاغذ ده در ده سانتی متری، با هم صحبت میکنیم. با این حروف خرچنگ قورباغه. خرچنگ قورباغهتر از همیشه. به خاطر لرزشهای مترو.