چند روزی است که کتابخانهی ملی نمیروم. میآیم اینجا، توی یک محلهی خلوت. و کتابخانهی خلوتتر از آن. سالن کتابخانه سرد است و بیروح. سقف بلند. آنقدر بلند که انگار حجم هوای بالا، روی سر آدم سنگینی میکند. دیوارها خاکستری. میزها سرد و خشن. پوسیده. رنگ و رو رفته.
بعد از دو ساعت مطالعه میآیم بیرون. توی این کوچه پس کوچههای خلوت. هوا ابری شده است و سرد. یک ساعتی مانده به غروب. چند ماشین، تک و توک کنار خانهها پارک کردهاند. و یکی دو نفر دم آن سوپرمارکت ایستادهاند و دارند به سیگارهایشان پک میزنند.
هدست موبایلم دارد ارکستر سمفونیک شمارهی نه بتهوون را پخش میکند. همراه یک گروه کر بزرگ و با شکوه.
این طرف یک خرازی است. وسایل خیاطی و گلدوزی. یک مغازهی قدیمی که انگار سالهاست کسی در آن را باز نکرده و از آن پیرمرد چیزی نخریده است. پیرمرد هشتاد - نود ساله. با عینک کائوچویی و تهاستکانی. یک کلاه سیاه کوچک بر سر. رو به ویترین مغازه نشسته و به کوچهی مغموم پاییزی نگاه میکند. به من، که مثل احمقها زل زدهام بهش. زل زدهام به مغازهی سوت و کوراش. به یک زندهگی طولانی، مثل یک خط ممتد و بینهایت، پشت آن ویترین کثیف و بدریخت. به کاغذی که با یک ماژیک کم رنگ رویش نوشته شده: "وسایل گوبلن دوزی موجود است."
شک میکنم که تا به حال زن خانهداری یا دختر جوان دم بختی برای گوبلن دوزی ازش خریدی کرده باشد.
چند متری که جلوتر میروم به آن دیوار سیمانی میرسم. دیوار سیمانی سفید دوده گرفته. رویش با یک اسپری آبی رنگ، تصویر یک قلب کشیده شده. با یک تیر شکسته که در آن فرو میرود و یک قطرهی خون آبی که از قلب به پایین میچکد. چند کلمهی نامفهوم پایین قلب شکسته نوشته شده. تنها کلمهی اولش را میتوانم بخوانم: رضا. بقیهاش با همان اسپری خط خطی شده است.
ارکستر سمفونیک شمارهی نه بتهوون تمام میشود. آهنگ رندوم بعدی یک قطعهی متال است. یک متال مسموم کننده. که گوش دادن به آن یک جورهایی تحمل کردن نوعی ریاضت است. از نوع ماذوخیصتانهاش. گوش دادن به آن نتهای درهم و برهم گیتار الکتریک. و جیغ و هوارهای خوانندهی مخوف آن.
از دور، برج میلاد را میبینم. فقط دو سوم بالایی آن را. که توی دود و هوای مات فرو رفته. " مشت بر آسمان کوبیده". یا از فشار، تراکم و هیجان به بیرون پس زده است.
من سردم است و گوشهایم از آن نتهای خشن انباشته شده.
برای من، شروع فصل پاییز؛ نهم آبان ماه.