یک. دو روز در یک هتل اقامت دارم، در جایی بین درختهای پنسیلوانیا و روستایی در شرق پیتسبورگ. هتل سوت و کور و دلگیری است. برای صبحانه تخممرغ صرف میشود که بوی زهم میدهد، همراه سوسیسهایی که احتمالا با گوشت سگ ساخته شده است. و قهوهای که با ترکیب خاک رس و آب جوش دم شده. صبحها سر پروژه میروم. یک پروژه خاکبرداری که من مهندس ناظر آن هستم.
دو. گوشه اتاقم در هتل یک میز تحریر قرار دارد و من پشت میز نشستهام و مشغول تایپ کردن این خطوط هستم. حس میکنم انگاری آگاتا کریستی هستم که در هتلی در شهر استانبول نشستهام و مشغول نوشتن رمان قتل در قطار سریعالسیر هستم. مسافرت کردن و اقامت داشتن در یک هتل دورافتاده در درون انسان نیرویی ایجاد میکند که او را وادار به نوشتن میکند. هر چند نوشتن جملاتی پربیراه مثل آنچه که شما در حال خواندن آن هستید.
سه. من بروم به بقیه مدلسازیام برسم. از ساعت هفت عصر تا نیمه شب باید با یک برنامه کامپیوتری برای مدلسازی یک چراغ قرمز سر و کله بزنم. از تنظیمات چراغ قرمزها و تمام اعداد و فازهای سبز و قرمز و زرد و تاخیر و تنظیمات دیگری که فارسیشان نمیدانم چی میشوند متنفرم.