این که در زیر خواهید خواند قسمت اول یک رمان دنبالهدار است که در فیسبوک و وبلاگم منتشر میشود:
بعد از ظهر بود. ساعت نزدیکهای دو یا سه. خانهی چوبی قدیمی و دور افتاده در گوشهای از دشتی وسیع و بی در و پیکر قرار داشت. پنجرهها بسته بودند و پردهها کشیده شده طوری که کسی نمیتوانست داخل خانه را ببیند. تکههای چوبِ نمای خانه پوست پوست شده بودند و رنگ و رویشان رفته بود. چند تا از آنها در اثر رطوبت و خشک شدن متوالی انحنا برداشته و از جایشان بیرون آمده بود. انگار سالها کسی گذرش به آنجا نیافتاده بود. آنقدر متروک بود که نمیشد حدس زد چه کسی داخل خانه زندگی میکند. و آیا اصلا کسی آنجا زندگی میکند یا نه؟ دو درخت سرو خشک شده در حیاط خانه قرار داشت. هیچ برگی روی آنها دیده نمیشد. چند رشته علف هرز دور درختها دیده میشد که خشک و زرد شده بودند. آن طرفتر یک آلاچیق قرار داشت که سقف چوبیاش شکسته و ریخته بود. دو تا از ستونهای آلاچیق هم در اثر ریزش سقف کاملا کج شده و روی سقف ریزش کرده افتاده بودند. کنار آلاچیق یک حوض خشک دیده میشد که تکههای بتن آن کنده شده و به اطراف ریخته بودند.
دور تا دور دشت هیچ اثری از موجود زنده وجود نداشت. نه خانهی دیگری، نه ماشینی و نه آدمی. یک راه خاکی از یک جادهی آسفالته منشعب میشد و بعد از ده دقیقه رانندگی در آن از دور دست میشد آهسته آهسته خانه را دید. سکوت مثل یک اتمسفر سنگین فضای دشت را پر کرده و با دود قرمز رنگی که تمام زمین را احاطه کرده بود مخلوط شده بود. دریغ از شنیدن صدای یک جیرجیرک یا پرندهای در اطراف! دود قرمز رنگ مثل یک پتوی سنگین بر روی تمام دشت پهن شده بود.
ناگهان در افق جادهی خاکی گرد و خاک عظیمی بلند و صدای مهیبی شنیده شد. صدایی مثل جیرجیر چرخهای غلتکی یک بولدوزر عظیمالجثه.
یک تانک غولپیکر بود که داشت از مسیر جاده به سمت خانه حرکت میکرد. لولهی تانک در اثر انفجار تخریب شده بود. هر چه نزدیکتر میآمد صدای غلتکهای آن بیشتر و کرکنندهتر میشد. غلتکهای فولادیاش خاک را مثل خمیر نانوایی زیر خودشان ورز میدادند. گرد و خاک همه جا را برداشته بود. تقریبا پنجاه متر با خانه فاصله داشت. با چنان سرعتی به سمت خانه حرکت میکرد که میشد پیشبینی کرد هدف از نزدیک شدن تانک تخریب خانه و با خاک یکسان کردن آن است. ولی آهسته آهسته سرعتش را کم کرد. وارد حیاط شد و ناخواسته حوض بتنی را زیر غلتکهایش در هم کوبید. صدای گوشخراش و فلزی غلتکها متوقف شد. تانک از حرکت باز ایستاد. اینبار میشد صدای موتور آن را واضحتر تشخیص داد.
هیچ اتفاقی یا تغییری از سمت خانه رویت نمیشد. درها و پنجرهها بسته و پردهها کشیده شده بودند. با اینحال میشد حس کرد که پردهی یکی از پنجرهها که به سمت تانک قرار دارد اندکی پس زده شده است و کسی دارد از داخل خانه به دقت به آنچه که در بیرون از خانه در حال اتفاق افتادن است نگاه میکند. چند دقیقه گذشت. گرد و خاک نشست و دوباره دود قرمز رنگ شروع به خودنمایی کرد. ناگهان موتور تانک خاموش شد و در یک لحظه سکوت دوباره در دشت حکمفرما شد. سکوت آنقدر سنگین و غیر منتظره بود که گوش را کر میکرد. چند دقیقهی دیگر گذشت که درب دایرهای روی سقف تانک باز شد و بعد سر یک نفر از آن بیرون آمد. کلاهخودی به رنگ خاکی سرش کرده و یک ماسک شیمیایی خاکستری رنگ با عینک دودی و دو فیلتر فلزی استوانهای تمام صورتش را پوشانده بود. فردی که سرش را از تانک بیرون آورده بود به سمت خانه نگاه کرد و توجهش به همان پنجرهای جلب شد که به سمت تانک و حوض نابود شده قرار داشت. پردهی پشت پنجره تکان مختصری خورده بود. با اندکی تقلا از دریچهی فوقانی تانک به همراه یک جعبهی نسبتا بزرگ و مهر و موم شده بیرون آمد. تمام بدن فرد با لباس حفاظتی پدافند شیمیایی خاکستری پوشیده شده بود. دستکشهای خاکستری از جنس لباس دستش کرده و پوتینهایش را هم با روپوش پلاستیکی شفافی پوشانده بود. از تانک پیاده شد و با جعبهای که در دست داشت به سمت در اصلی خانه حرکت کرد. جلوی درب ایستاد و در را محکم و با چنان شدتی کوبید که نزدیک بود از جایش کنده شود...