همینجوری خواستم بیایم و چند خط بنویسم. شاید به چند خط هم نرسد. امروز ظهر شنبه است و اینجا تعطیل است و من تو دانشگاه هستم و دارم رو پایان‌نامه‌ام کار می‌کنم و قصه‌ی تکراری سال‌های گذشته. امیدوارم امسال دیگر این زندگی دانشگاهی تمام شود. الآن چشمم را باز کردم دیدم یازده سال است که "دانشگاه به دوش" شده‌ام. 
حالا هم برای خودم منع مقررات آمد و شد به مهمانی و گردهمایی و پارتی شبانه و کافه گذاشته‌ام. تار و سه‌تارم را هم گذاشتم توی جعبه‌شان تا برای چند ماهی در آنجا زندگی کنند.
خلاصه اینکه زندگی سیاه و سفیدی است. و کمتر می‌نویسم و کمتر می‌خوانم. الآن تنها دلخوشی‌ام فیلم کوتاهی هست که از مسافرت هفته‌ی پیشم به کلورادو با دوربین موبایل ساخته‌ام و حالا دارم آن را ویرایش می‌کنم تا بعد روی یوتیوبی جایی بگذارم. اولین تجربه‌ی فیلمسازی من. آن هم به صورت سورئالیستی و به قول معروف همینجوری یه هویی. فقط برای اینکه ببینم فیلم ساختن چه حسی دارد.
فعلا


برچسب‌ها: روزمره
نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۹۵/۰۵/۰۴ |